مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
در این تاپیک می توانید دلنوشته و نوشته های کوتاه خود که مناسب برای تاپیک جداگانه نیست ارسال کنید

داری میری گوش کن!
چرا حالا؟
چرا همان روزهایی که درخت گیلاس عشقمان اولین شکوفه را زد نرفتی؟
چرا به اولین گیلاس کال نگفتی که دوستش نداری؟
گناه من بود یا تو؟
می دانم گناه من بود...
من درخت را کاشتم...
اما هیچگاه برای ماندنش اشک نریختم...
همیشه برای رفتنش اشک ریختم...
آنگاه که بودی نمی دانستم دوستت دارم
حالا که رفتی....
خودت مرا بزرگ کردی!
خودت گفتی
گفتی آنقدر بزرگ شدی که از لابه لای انگشتانم سر خوردی...
حالا بیا فقط برای یکبار!
می خواهم اینبار برایت کوچک شوم...
می خواهم بشکنم این غرور سخت را
آنقدر سخت که اولین تگرگ آسمان بیکران بود و
به درخت گیلاسمان آفت زد...
حالا بیا!

***************
روزگاری خواهد رسید....
همچنان که در آغـ*ـوش دیگری خفته ای ،
به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی
دلت هوایم را خواهد کرد
به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را
به یاد خواهی آورد خنده هایم را
به یاد خواهی آورد اشک هایم را
به یاد خواهی آورد حرف هایم را
مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی: دلتنگت شده ام ..
 

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
نهایت عشق. . . . .
نمی دانم نهایت عشق در چیست؟
بزرگتر از آن است که در ذهن من بگنجد
نهایت عشق در قلب مادر است که با خون دل خوردن ما را بزرگ می کند. . .
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#نامه_به_کودک_خیالی_ام🦋
#ناز_نوشت
آروم جونم...
در این روزهای تنهایی، تنها دلخوشی من، گوش سپردن به ریتم ضربان قلب کوچکت است!
نگذار روزی فرا رسد که بخواهی ترک های شیشه دلت را غریبانه چسب بزنی و یا از برای احدی، تکه های قلب کوچکت را جمع کنی!
در این وادی...چشمانت را باید ببندی تا احساس فیک نقاب ها، دل کوچکت را به تاراج نبرند.
باید بیاموزی که از هیچکس توقعی نداشته باشی!
آدم ها به وقتش آنچنان زمینت خواهند زد که دیگر قادر نباشی بال های قشنگت را به قصد پرواز بگشایی.
کودکم! از جن و انس و تاریکی هراسی نداشته باش...بلکه انسان ها، بار ها تاریک تر و ترسناک تر هستند!
آن قدر که در تصوراتت نمی‌گنجد!
مهربانی را در شیشه احساسات پاکت محبوس نگاه دار تا که حرام نشود مابین فریبانه های بیگانگان!
این زمین لیاقت تورا ندارد دلبندم!
از بدو زمینی شدنت بال بگشای و پر بکش به فراسوی تصورات کودکانه ات!
آن جایی که انسان های قاتل، ساکنینش نباشند.
این جا...انسان ها وجدانت را می شکند، تیر خلاص می زنند به باورهای پاکی که بر سر داری، بی رحمانه پا می گذارند بر احساس هایت و مدفون می کنند آرزو های رنگارنگت را که در سر خواهی داشت!
فرشته ام!
بال بگشای و با قدرت پرواز کن!
آن قدر که دست هیچ انسانی به خوبی هایت نرسد!
امضا...شهروند کره خاکی!
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#نامه_به_کودک_خیالی_ام🦋
#ناز_نوشت
جانم...
باید بدانی روزی خواهد رسید که دنیا...برایت معنی دیگری خواهد داشت!
روزی که قلب کوچکت با ریتم دیگری به تپش های مکررش ادامه خواهد داد!
روزی که در زندگی ات، تحولی شگرف بوجود خواهد آمد...
روزی که مجبور خواهی بود چشم ببندی بر تمام عالم و تنها دلت بخواهد یک نفر را ببینی!
جانت وابسته او می شود و هرم نفس هایش...دلت را خیلی آسان به تاراج می برد!
در آن روز تو شاهد بُعد دیگری از عالم خواهی بود و معنی حقیقی "تولدی دوباره"را به خوبی درک خواهی کرد!
دوستت دارم هایی قرار است در آن زمان لالایی گوش های کوچکت شوند که با هر بار شنیدنشان، لبخندی به شیرینی عسل بر لبانت نقاشی خواهند شد!
کودکم! دوست دارم آن طور که باید معنی این واژه را یاد بگیری تا بتوانی بی هیچ هراسی و با تمام وجودت عشق بورزی و قلبت را، گنجینه با ارزشت را اشتباه به حراج نگذاری!
امید است با این تک واژه انس بگیری و زندگی ات را آن طور که می خواهی بسازی!
#عشق♥️
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#ناز_نوشت
مگر چقدر تو را کم دارم که پس از هر رفتنی می بارم؟ هنوز صدایت می زنم در اوج تنهایی هایم و چه لحظه ایست ان وقت که یادم می آید نبودت را!
رفتی اما بوی پیراهنت را در این اتاق، هر صبح تنفس می کنم. می دانی جانا؟ وقتی می خواهم بخوابم، تمام شهر انگاری یکصدا اسم تو را فریاد می زنند!
خبر نداری که سال هاست یادت را دارم زندگی می کنم و با تو اهسته قدم بر می دارم! چقدر سکوت دارد این خانه بی تو! حس می کنم هوا هم با نبودنت روز به روز سردتر می شود
یادم می آید زمانی را که صدایت می زدم و می گفتی جانم!
نگرانم هستم...
نکند نیایی و این شهر از نداشتنت یخ بزند!
 

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
و با این ای کاش گفتن ها و افسوس خوردنها ، زندگی تو را دوباره به من نمیدهد!
هر چه بود گذشت و نگذشت هر چه در دلم نشست!
گرچه میگویند او که رفته است فراموش میشود ، اما عشق تو در دلم هیچگاه خاموش نمیشود.

ساده میتوان گذشت از هر اتفاق یا حادثه ای ، اما از تو به سادگی نمیتوان گذشت !
گرچه شکستی دلم را و بی وفایی هایت را در دلم گذاشتی و رفتی ، اما آنگاه که دلم بهانه ی داشتن تو را میگیرد ، نمیتوانم به دلم بفهمانم که تو به دردش نمیخوری!
نمیتوانم دلم را راضی کنم به اینکه تو دیگر در کنارم نیستی!

سخت میتوان گذشت از عشقی که روز و شبم بوده، لحظه به لحظه خاطره های زندگی ام بوده
سخت میتوان گذشت از آن نگاه های لحظه دیدار ، از روز اول و آخرین دیدار….
سخت میتوان فراموش کرد خاطره های شیرین را ، در کنار هم بودن و آن بوس*ـ*ـه های آتشین را!

و حالا به جایی رسیده ام که گاهی حتی فکر کردن به کسی دیگر محال است ، اینکه دل ببندم به دلی دیگر یک خواب است ، برای من بوس*ـ*ـه از لبی دیگر حرام است!



ای کاش …..

و با این ای کاش گفتن ها و افسوس خوردنها ، تو برای من ماندنی نمیشوی !
خودم را به کدام راه بزنم که بی خیالی همه غم ها در دلم را بپوشاند ، اما بی خیال شدن از همه چیز ممکن است جز تو!
بی خیال تو نمیشوم و بی خیال خودم میشوم ، فکر میکنم کسی دیگرم و یک تنهای بی نشان میشوم !



ای کاش ….
و گاهی میرسد که زبانم بند می آید از گفتن حرفها ، و حتی یک کلام!
و میگویم ای کاش روزی نمی آمد که بخواهم در وصف تو بگویم( ای کاش ….)
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#ناز_نوشت
کودکم بخواب...آرام و بی صدا...نکند که بانگ فریادت به گوش احدی برسد!
این جا...بعد دیگری از جهنم است که به جای آتش، این آدم ها هستند که تو را زنده زنده می سوزانند و خاکستر می کنند!
فرشته ام! این جا... از بدو زمینی شدنت، بال های قشنگت را می شکنند تا مبادا بتوانی پرواز کنی و اوج بگیری!
آرام جانم بخواب که سالها بعد، نخواهی به جرم زن بودن و ظریف بودن، روزها بنشینی و گلهای باغ چشمانت را آب یاری کنی!
بخواب که اینجا...حکم بریدن نفس برای پدر، آزادیست...
این جا...انگاری که هیچ کس چشم انتظار تو نیست...
همان بهتر که آرمیده و چشم بگذاری بر فریاد های خاموشی که شبانگاه بر بالین خود در نطفه خفه و نفس های مکرری که عطر ناجوانمردی را به سینه کشیدند و سپس بریده شدند!
بخواب...اما یادت نرود...ارام و بی صدا!
|نازنین براتی|
#رومینا💫
 

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر
چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم
همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو
را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ،
آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی
خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...
میخواستم با
تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم
، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من
راه نیامد ...
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#ناز_نوشت
اولین بار که با دقت به آسمان نگاه کردم شب هنگام بود و ماه، بر بوم مشکی آسمان، یکه و تنها حسابی می درخشید.
اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که چرا خورشید و ماه کنار هم نیستن؟؟
این فقط به آسمون خلاصه نمیشه؛ بلکه داستان همه ماست. مارا از همان اول به این جدایی ها عادت داده اند...از همان اول که در گوشمان زمزمه می کردند"دخترا با دخترا و پسرا با پسرا"
چه می شد اگر از همان ابتدا می گفتند فرقی نمی کند دختر و پسر، یاد بگیرید با هرکه هستید، تا آخرش با همان بمانید!
اما چه شد؟ بوم نقاشی کودکیمان، همان که روزی بر آن آرزوهایمان را به هزار نقش و نگار و هزار رنگ می نشاندیم، حال به تخته سیاهی تبدیل شده است که دوباره دارد جدایی را به رخ می کشد.
با همان گچ سفیدی که با بی رحمی تمام رویش می نگارند"خوب ها و بد ها"
کاش می شد از همان ابتدایی ترین روزها به بچه هایمان یاد می دادیم وفاداری را! نه آنکه تنها دغدغه مان جدایی و فرق گذاشتن بین دختر ها و پسرها باشد :)
حال بنظرتون ماه پسر است یا دختر؟ خورشید چطور؟
|نازنین براتی|
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#ناز_نوشت
تو یک قسمتی از آدل، رز میگه:
کاش می شد یک پاک کن برداشت و تموم این سال هایی که تلف شد رو پاک کرد یا یک مداد برداشت و حال خوب رو نقاشی کرد...
اما می دونی چیع؟
من میگم کاش می شد یک پاک کن برداشت و تموم اضافی ها رو پاک کرد... چه ادمش، چه خاطراتش و چه...
یا یک مداد مشکی واسه خط خطی آدمایی که اشتباهی تو زندگیمون راهشون دادیم⚡
|نازنین براتی|
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
957
پسندها
1,095
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
#ناز_نوشت
بچه که بودم با دقت راه می رفتم تا یک وقت مورچه ها رو له نکنم! دلم خیلی براشون می سوخت چون به این باور رسیده بودم که اونها هم مثل آدما خونواده و زندگی دارن.
اما چه اتفاقی افتاد که الان بی هیچ احساسی پا میزاریم رو دل خیلی از ادم های زندگیمون و احساساتشون و با بی رحمی تمام می کشیم؟! مگه انسان ها زندگی نمی کنن؟ مگه نفس نمی کشن؟
کی وقت کردیم این قدر عوض بشیم؟ کجا رفت اون باور بچگی هامون؟
کاش هیچ وقت "هست"های یکی رو"بود" نکنیم و زندگی کسی رو به تاراج نبریم!
ادمها همان مورچه ها هستند و ما نیز همان کودک های چندین سال پیش!
کاش آنقدر به درک بالایی از شعور برسیم که میان مورچه ها و انسان ها تفاوتی ایجاد نکنیم!♡
 

Hengameh_k

مدیر ارشد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد انجمن
ناظر انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
322
پسندها
499
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
کوهستان
دلم اون روز اول رو میخواد
همون روزی که برای اولین بار باهات هم صحبت شدم
همون روزی که به هرچیز کوچیکی میخندیدیم و هیچی برامون اهمیت نداشت
همون روزی که برای اولین بار اسمم رو گفتی؛ بدون هیچ چشم داشتی
همون روزی که برای اولین بار گفتی « جانم » و نفهمیدی چه آتیشی به دلم زدی...
بیا برگردیم به اون روزی که بی هوا گفتی دوست دارم و هنوز توی خلسه ی جمله ش موندم...
نمی دونم دلتنگ خودت شدم یا دلتنگ خاطره هامون؛ هرچی که هست، چشم انتظارم...
#نگین_نوشت
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Admin

Hengameh_k

مدیر ارشد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد انجمن
ناظر انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
322
پسندها
499
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
کوهستان
بیا قلمم را در دست بگیر؛ نترس! نمی خواهم چیزی برایم بنویسی. قبلا حرف هایت را زده ای و نوبتت را به دیگری دادی
حال نوبت من شده تا حرف هایم را بزنم؛ اینبار ولی طور دیگری. این بار من سخن نمی گویم؛ سکوت می کنم تا قلمم جای من با تو سخن بگوید. آن قدر در این مدت ناگفته هایم را شنیده و نوشته که دیگر جای ما برای خودش می گرید و می نویسد.
آن قدر در نبودت گرفتار شده بودم که نفهمیدم چگونه شد؛ چگونه جسمی بی جان، شروع به نوشتن کرد و تمام ناگفته هایم را نوشت. گویی نیمی از روحم، در درون قلمم رخنه کرده، گویی او، تکه ای از من شده...
حال نوبت من سر رسیده! این تو و این قلمم؛ نترس و او را در دستت بگیر؛ ولی از زبان من چیزی نخواهی شنید! می روم و تو را تنها می گذارم؛ مانند همان روز که تو رفتی...
#نگین_نوشت
 
بالا