رمان لبخندی برای خنده|fatimA کاربر انجمن کتاب‌رمان

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
نام رمان : لبخندی برای خنده
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
نام نویسنده: فاطمه یوسفی
ناظر: @Imzhrw.sl
خلاصه رمان لبخندی برای خنده:
دختری که در تنهایی سرد و غمناک دست و پا می‌زند و از بی‌‌هویتی رنج می‌برد؛ فراموش شده در زیر تلمبار ثانیه‌‌هاست ولی خسته از شکنجه‌‌ی روزگار، می‌خواهد با سرنوشت به مبارزه برخیزد و در تاریکی مطلق کبریتی روشن می‌کند تا با واقعیت روبه رو شود...
 

Imzhrw.sl

مدیر تایپ رمان
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
حامی
ناظر انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
459
پسندها
552
امتیازها
288
جوایز
3
محل سکونت
میون کتابا📚


◕‿◕ بنام خالق لوح و قلم

ضمن عرض خوشامد به شما کاربر عزیز...

ممنون از این که انجمن کتاب رمان را برای نگاشتن آثار خود انتخاب کرده اید...
◾قبل از شروع... ابتدا کامل و با دقت

قوانین جامع نویسندگی و تایپ رمان
را بخوانید تا دچار مشکل و یا اشتباهی نشوید...

◾سپس پارت گذاری خود را آغاز کنید...

◾اگر دچار ابهام یا مشکلی شدید و یا سوالی داشتید در
این قسمت آن را عنوان و مدیر مربوطه @Imzhrw.sl را تگ کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود.
با تشکر
تیم مدیریت انجمن کتاب رمان
 

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
مقدمه:
من این‌جا دلم سخت معجزه می‌‌خواهد و تو انگار معجزه‌‌‌هایت را گذاشته‌‌ای برای روز مبادا!
خدایا این روزھا ھـوا خیلی غبار آلـود است؛ گرگ را از سگ نمی‌توان تشخیــص داد.
ھنگامی گـرگ را می‌شناسیم، که دریده شده‌ایم؛ عشق‌های امروزی بی‌نام قابل انتقال به غیر و معاف از احساس می‌باشند؛ طب مدرن، طب سنتی، طب سوزنی، همه را امتحان کرده‌ام درد بی درمان است، دردهای من!

***

با ترس نگاهی به اطرافم کردم؛ چطور از این‌‌جا سر در آوردم؟! این چه کاری بود که کردم؟! این چه بلایی بود که سر خودم آوردم؟! واقعاً بهترین راه بود؟!
کاش حداقل اون‌قدر منتظر می‌‌موندم تا عصبانیتم بخوابه! کاش بیش‌تر فکر می‌‌کردم. نه، نه، نه تبسم دیگه دیره برای فکر کردن؛ برای برگشتن هم همین‌طور. اگه بابا می‌‌فهمید که من اون زهرماری رو می‌کشم، می‌‌کشتم! راه برگشتی هم نیست؛ برگشتنم مساویه با تکه تکه شدنم.
نگاهی به خیابون‌های ناآشنای تهران انداختم. اومدن به این‌‌جا دیو‌ونگی بود؛ ولی تنها جایی بود که اون‌ها هیچ وقت نمی‌‌تونستن پیدام کنند، این شهر شلوغ، پناهگاه خوبی برای من بی‌پناه بود!
با این که از نصفه شب گذشته بود اما باز هم ماشین‌‌ها رفت و آمد داشتن. ماشین‌‌هایی که داخلشون، دختر و پسرهای جوون نشسته بودن. دسته‌ای موتور رد می شدن که روشون پر از پسر بود و توی دست یکی‌‌شون شیشه نو*شی*دنی دیده می شد. جا خوردم! این می‌‌دونه اگه بگیرنش چی بلایی سرش میارن؟! سگ‌‌های سیاه و کثیف از پیاده رو رد می‌شدن ولی حتی اون‌ها هم نگاهی به من نمی‌نداختن چه برسه به پسرها!
چشمم به مردی افتاد که با رکابی سفید و شلوار به دیوار خونش تکیه داده بود و داشت سیگار می‌کشید؛ در هم نیمه باز بود. خواستم به سمتش برم تا ازش بخوام یک شب بهم جا بده تا فردا بتونم خودم رو از این محل نجات بدم و شاید هم جایی برای زندگی پیدا کنم اما وقتی نزدیکش رسیدم بوی سیگاری که نشون می‌‌داد اون چیزی که توی دستش بود سیگار نیست، سرجام خشکم کرد.
خواستم برگردم که متوجه من شد و نگاه خمارش رو به من دوخت. تمام تنم لرزید، سرجام خشک شده بودم اما وقتی که به سمتم شروع به حرکت کرد، برگشتم و با تمام توان شروع به دویدن کردم، اون دیگه دنبالم نمی‌اومد اما من باز هم می‌دویدم وسط خیابون یک لنگه کفشم از پام در اومد، ایستادم برش دارم که دوباره گروه متور سوار در حالی که با صدای بلند فریاد می‌‌کشیدن، برگشتن! بیخیال کفشم شدم و به سمت پارک اون‌‌ور خیابون دویدم.
معتادهایی توی پارک بودن و دختر و پسری‌‌هایی روی نیمکت‌ها؛ گریه‌‌م گرفته بود، احساس بی پناهی می‌کردم با همون یک لنگ کتونی بادمجونی تمام پارک رو زیر رو کردم. آخر سر زیر بوته‌‌ها رو برای خواب بهتر از همه جا دیدم، حداقل کسی تا روشنی هوا متوجه من نمی‌‌شد. مانتوی کوتاه مشکی پوشیده بودم با شلوار لی روشن و مقنعه‌‌ی آبی کوله مشکی‌‌م هم همراهم بود. کوله رو زیر سرم گذاشتم و زیر بوته‌ها دراز کشیدم و با صدای آروم گریه کردم. باید یاد می‌گرفتم از حالا همیشه با صدای گریه کنم تا کسی متوجه من نشه!
***

- حالت خیلی بده تبسم روز به روز هم بدتر میشی باید بریم دکتر، دختر!
با ترسی که سعی در پنهان کردنش داشتم، گفتم:
- نه مامان خواهش می‌کنم حال من خوبه!
- تو حالت خوبه؟ نگاهی به خودت کردی روز به روز لاغر‌‌تر میشی، زیر چشم‌هات گود افتاده؛ دور از جونت، دور از جونت مثل معتاد‌ها شدی.
- مامان خستگی درس‌های دانشگاه، من حالم خوبه.
- دیگه به حرفت گوش نمی‌دم. بابات هم دم در ایستاده و منتظر تا بریم دکتر؛ می‌دونی که اگه بیاد تو، دیگه نمی‌برتت پس همین حالا باید بریم.
- بگو بیاد داخل من نمیام.
با عصبانیت مانتوم رو روی سرم پرت کرد.
- همین که گفتم، دو دقیقه دیگه پایینی.
بعد رفت با وحشت به راه رفتنش نگاه کردم و مانتو رو از روی سرم گرفتم و توی مشتم فشردم. وای خدای من اگه بابا می‌فهمید!

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
این زندگی‌ای نبود که انتظارش رو داشتم؛ الان مامانم در چه حاله؟ از ترس به خودم می‌پیچیدم، اگه به حرف ساحل گوش نمی‌کردم؛ الان لازم نبود در به در باشم.
امشب رو اینجا می‌گذرونم، فردا رو چیکار کنم؟ پس فردا رو چی؟ با هزار فکر رو خیال سرم رو روی نیمکت گذاشتم، چشم‌هام گرم نشده بود که یکی گفت.
- به به! دختر به این قشنگی تو پارک چه می‌کنه، این وقت شب؟
نگاهی بهش کردم. از این ولگرد‌های خیابون بود؛ خدا بهم رحم کنه، آروم کیفم رو برداشتم همین که خواستم فرار کنم، موهام رو گرفت! از درد چشم‌هام سیاهی رفت، جیغ زدم.
- ولم کن! ولم کن عو*ضی.
- کجا کجا!؟ تازه داشتیم آشنا می‌شدیم.
محکم زدم تو شکمش و دویدم تو سرویس بهداشتی بانوان، دیگه اون نزدیک‌ها هیچ جایی نبود!
مرده محکم زد به در.
- بیا بیرون خشکله! کاریت ندارم.
با شال جلوی دهنم رو گرفتم تا صدای گریم رو نشنوه. خدا لعنت کنه ساحل، خدا لعنتت کنه! مدتی گذشت، دیگه هق هقم داشت بلند می‌شد که صدای پا اومد. حس کردم رفته؛ برای احتیاط در رو باز نکردم و همون‌جا نشستم، کی فکر می‌کرد یه روز زندگیم این بشه!؟ نزدیک صبح بود که خوابم برد.
با صدای کوبیده شدن در بیدار شدم، نگاهی به اطرافم کردم. تازه موقیعتم یادم اومد. چشمه‌ی اشکم جوشید. سریع در رو باز کردم. نگاهی به خانم کردم و آروم سلامی گفتم، با تعجب سری تکون داد. آره دیگه زندگیم تعجب داره!
خواستم از کنارش رد بشم ولی بعد ایستادم و پرسیدم:
- خانم این جا کجاست؟
نمی‌دونست دختری که به راننده تاکسی میگه به اندازه‌ی پنج تومن از ترمینال دورم کن از کجا باید بدونه حالا کجاست؟ زن هنوز هم متعجب بود یعنی توی این شهر به این بزرگی فقط من فراری بودم که اینطوری نگاهم می‌کرد؟!
- ناصر خسرو دخترم.
لبخند زورکی زدم.
- مرسی!
بعد از دستشویی‌ها دور شدم. چند نفری توی پارک بودن اما نه برای ورزش صبحگاهی، انگار این‌ها شیفت شب برای کوفت کشیدن بودن ولی اسمش رو آوردم چقدر دلم هوسش رو کرد! چقدر دلم می‌خواد همین حالا! گیج به افرادی که نزدیکم بودن نگاه کردم یک پیرمرد در حال مواد کشیدن، یک پسر جوون روی منقل خم شده بود و کتش روی شونه‌ش بود و یک پسر نوجوون در حال لاو ترکوندن با دختری دبیرستانی با لباس مدرسه بود.
به سمت پسر منقلی دویدم و رو به روش قرار گرفتم نئشه تر از اونی بود که متوجه من بشه. بوی مواد که به بینیم خورد حالم بدتر شد روی دو زانو رو به روش نشستم.
- آقا! آقا!
چشم‌های خمارش رو نیمه باز کرد و نگاهم کرد.
- آقا!
با این که داشت نگاهم می‌کرد اما هنوز متوجه من نشده بود. با تردید دستم رو جلو بردم تا حالا به هیچ نامحرمی دست نزده بودم اما حالم هر لحظه داشت بدتر می‌شد پس بازوش رو گرفتم و تکونش دادم.
- آقا!
عکس‌العملی نشون نداد.
این بار جیغ کشیدم:
- آقا! با شمام.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
با چشم‌های خمارش زل زد بهم و گفت.
- جونم!
از لحن صحبت کردن و بوی دهانش چندش‌م شد ولی چاره‌ای نداشتم.
-لطفا به منم بدین!
- چی!؟ چی میخوای خشگله؟
- همین که داری می‌کشی.
- این!؟ خرج داره!
- چی می‌خوای؟
چشمکی زد و خندید، تف انداختم تو صورتش و از اونجا دور شدم، داشتم جون می‌دادم و کسی نبود ببینه، نگاهی به گوشی‌م کردم، هه حتی یه تماس هم نداشتم!
نزدیک فلافل فروشی ایستادم و کیف پولیم رو در آوردم، زیاد پول برام نمونده بود مجبور بودم فلافل بگیرم، وقتی می‌دیدم چطور این فلافل‌ها رو درست می‌کنه حالم به هم می‌خورد ولی باید عادت می‌کردم.
فلافلی گرفتم و به سختی خوردم، نگاهی به پسر بچه‌ی کنار دستم کردم، با چشم‌های مظلومش زل زده بود به ساندویچم. خنده‌ی پر دردی کردم و تیکه‌ای از ساندویچم رو بهش دادم.
با ولع می‌خورد و می‌خندید، بعد از تمام شدن ساندویچ تشکری کرد و دور شد.
زانو هایم رو ب*غل کردم و به خیابون خیره شده، با صدای پیرزنی به خودم اومدم.
- خوبی دخترم!؟
- خوب؟ به نظرت خوبم؟
آهی کشید و کنارم نشست، نگاهی به سر و وضعش کردم، بهش نمی‌خورد مهربون باشه!
- منم به زمانی مثل تو بودم، آواره و بدون غذا؛ کسی هم نبود کمکم کنه...
نگاهی بهم انداخت.
- دختر قشنگی هستی، خیلی قشنگ!
- چرا داری این حرف‌ها رو می‌زنی!؟ دنبال چی هستی؟
شونه ای بالا انداخت.
- دنبال نجات دادنت.
پوزخندی زدم دوباره شدم همون دختر مغرور و زرنگ قبلی.
- نجات؟ چی توی فکرته؟
جدی نگاهم کرد.
- توی فکر من مهم نیست چیه.
بعد دستش رو پشت کمرم گذاشت.
- تو چی داری مهمه.
متوجه حرفش شدم و دستش رو کنار زدم.
- گمشو، عو*ضی!
بعد از جام بلند شدم با پوزخند نگاهم می‌کرد. صدایی اومد:
- باز تو یک دختر فراری پیدا کردی؟
من به سمت صدا برنگشتم اما زن نگاهش کرد و گفت:
- تو یکی خفه!
بعد دوباره به من نگاه کرد.
- یک هفته دیگه دنبالم عو عو می‌کنه.
جیغ کشیدم:
- عمرا!
بعد برگشتم و سریع ازش دور شدم همه نگاهم می‌کردن، دوست داشتم بمیرم، حالم هر لحظه داشت بدتر می‌شد. ناخودآگاه زدم زیر گریه و همون جا وسط پیاده رو ایستادم سمت قصابی که جلوی قصابیش ایستاده بود و گفتم:
- آقا تو رو خدا کی رو این جا می شناسید مواد بفروشه؟! الان می‌میرم.
کار خطرناکی بود ولی حالم انقدر خر*اب بود که نمی تونستم عقلانی فکر کنم، قصاب چند ثانیه نگاهم کرد؛ انگار دلش برام سوخت.
- برو توی بازار از مردهایی که کنار دیوار ایستادن بگو بهت کامیار رو نشون بدن.
اشک‌هام‌رو پاک کردم و با ذوق پرسیدم:
- بازار از کدوم وره؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
- همین راه رو مستقیم برو، سر چهارراه که رسیدی برو سمت چپ، از اون‌جا به هر کی بگی کار کامیار داری، راهنماییت می‌کنن!
- ممنونم، خیلی ممنونم!
با سرعت همین مسیری رو که گفته بود طی کردم، نگاهی به پسر پونزده ساله کردم و گفتم.
- تو کامیار می‌شناسی!؟
سرش رو آورد بالا و با پوزخند سر تاپام رو برانداز کرد.
- بله که می‌شناسم، مواد می‌خوای!؟
- اوهوم! کجا باید برم؟
راه افتاد و زمزمه کرد.
- کجا باید برم که این همه خاطره تو رو یاد من نندازه.
کم کم صداش اوج گرفت. خنده‌ م گرفت، داشت اشتباه می‌خوند. دستی به بازوهام کشیدم، بدنم درد می‌کرد، کارم عطسه و خمیازه شده بود؛ هرکس من رو می‌دید به عمق فاجعه پی می‌برد!
نزدیک یه قهوه خونه شدیم، پسره با پوزخند گفت.
- حواست رو جمع کن، اینجا کسی دختر ندیده!
منظور حرفش رو نفهمیدم ولی سری به معنای تایید تکون دادم.
همین که وارد قهوه خونه شدیم، چشم‌هام خورد به بیست یا سی نفر مرد علاف که چشم‌هاشون خم*ار بود، با وارد شدن من همه‌شون سیخ نشستن و تو چشم‌هام زل زدن.
- از این‌طرف!
نگاهی به سمتی که پسر بچه اشاره کرده بود انداختم، فقط یه پسر جوون و خوشتیپ دیدم.
یعنی این کامیاره؟ رفتم نزدیک و گفتم.
- سلام! من مواد می‌خواستم گفتن برو پیش کامیار، تو کامیاری!؟
- بله! امری باشه.
- عرضی نیست فقط بهم مواد بده.
- إ برای کی می‌خوای کوشولو؟
- به تو چه!
یه دفعه بلند شد و یقه‌م رو گرفت‌، از ترس زبونم بند اومده بود.
- برا من دم در نیار بچه پرو، تا نگی برای کی می‌خوای از مواد خبری نیست!
- ب... اش.. باشه. برای خودم می‌خوام!
ابرویی بالا انداخت.
- تا ظهر همین‌جا باش، الان ندارم باید برم درست کنم!
- تا ظهر چکار کنم؟
با لبخندی مرموز به طرف آشپزخونه اشاره کرد.
- برم آشپزی کنم؟ مگه اینجا رستوران هست؟
- چایی که بلدی؟
- ام بله!
- پس راه بیوفت.
وارد جایی به نام آشپزخونه شدم که انگار فقط این اسم رو یدک می‌کشید، خالی از هر وسایلی بود و خیلی کثیف!
تنها چیزی که وجود داشت یک سماور و کلی استکان بود، همین!
تا ظهر نزدیک شصت استکان چای برای این مردهای علاف بردم، از نگاه‌هایی که می‌رفت روی تن و بدنم، معنی حرف اون پسر بچه‌رو می‌فهمیدم.
نزدیک میز هفتم ایستادم و چای تعارف کردم، پیرمرد با لبخند چندشی به جای اینکه چای رو برداره دستم رو کشید، تا بغل*ش فاصله‌ای نداشتم که از پشت کشیده‌ شدم.
از ترس زبونم بند اومده‌ بود، نگاهی به کامیار کردم، با سرعت یقه مرد رو گرفت و به دیوار چسبوند، با عصبانیت زمزمه کرد:
- از کی تاحالا چشم‌ تو دنبال طعمه‌های من‌ هست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
این بار من سر اون داد کشیدم:
- از کی تا حالا من طعمه تو شدم!؟
نیم نگاهی به من انداخت بعد یقه پیرمرد رو ول کرد و با دست به در اشاره کرد.
- گمشو بیرون، هری!
پیرمرد غرغر کنان رفت کامیار به سمت من برگشت، ازش پیشی گرفتم و با عصبانیت گفتم:
- به غلط‌هایی که نکرده بودم انداختیم، نمی‌خوای اون کوفتی رو بهم بدی؟
دستش رو به سمت صورتم آورد خودم رو عقب کشیدم با پوزخند کثیفی گفت:
- به هر غلطی که نکرده می‌افتی برای این کوفتی جوجه!
بعد به سمت دری که انتهای کافه بود رفت و گفت:
- بیا دنبالم.
دنبالش راه افتادم در رو باز کرد برعکس تصورم که فکر می‌کردم یک اتاق یا حتی خونه پشت در باشه، وارد حیاط پشتیه کافه شدیم که بیشتر به آشغال دونی می‌خورد؛ با وجود سبزه‌های تازه و تک درخت باز هم اون همه لوازم دور ریختنی جایی برای زیبایی نذاشته بود. گوشه حیاط نشست و با بیلچه‌ای خاک‌ها رو کنار زد بعد از زیر خاک یک بسته کوچیک پودر سفید رو در آورد با ذوق به سمتش دویدم و مواد رو از دستش گرفتم.
- چاکرم! خیلی مرسی!
پوزخندی به حالم زد و گفت:
- بساطش اون کناره خواستی بکش و بعد بیا که کارت دارم.
با ذوق دنبال بساط گشتم و خودم رو بهش رسوندم اون هم رفت، چند پک که کشیدم احساس کردم دنیا به من داده شده، احساس می‌کردم بهترین مواد دنیاست، خودم رو روی سبزه ها انداختم و به صورت مسخره‌ای خندیدم هه، هه، هه!
***
با دست های لرزون دستگیره در ماشین رو باز کردم و نشستم.
- سلام.
بابا از توی آینه نگاهم کرد با همون اخم گنده‌ای که همیشه به ابروهای پهنش می‌داد.
- سلام و زهرمار! چه غلطی می‌کردی دو ساعته ما رو علاف کردی؟
ل*ب به دندون کشیدم.
- ببخشید!
مامان گفت:
- بیخیال شو آقا طاهر مگه نمی‌بینی حال بچه‌م بده؟
بابا چپ چپی تحویل مامان داد بعد ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد. کاش هیچ وقت نرسیم به مطب پزشک، کاش نرسیم!
نگاهی به آزمایشگاه دکتر کردم؛ آزمایشگاه دکتر صدرایی!
با ترس نگاهی به مامان و بابام کردم، امروز قرار بود جواب آزمایش رو بگیریم.
بابام رفت دنبال جواب آزمایش، نگاهی به اطرافم کردم، کسی نبود؛ مامانم رفته بود مغازه آب‌میوه و خوراکی بگیره.
سریع دستم رو برای تاکسی تکون دادم و سوار تاکسی شدم، از استرس دندون‌هام به هم می‌خورد! خداکنه جواب منفی باشه.
خونه ساحل رو دید زدم، این خانوم من رو به ناکجا آباد کشید.
آیفن رو زدم، با صدای خمارش گفت:
- به! تبسم خانوم. چه خبرا؟ کم پیدایی، نکنه باز برای مواد اومدی؟
داد زدم:
- خفه شو! لعنتی تو من رو بدبخت کردی، الان از آزمایشگاه بر می‌گردم.
-سریع بیا تو ببینم.
در خونه رو باز کرد، با سرعت وارد شدم. نگاهی بهش کردم؛ با ترس بهم خیره شده بود.
- چی‌شده؟ من رو لو دادی؟ وای ساسان من رو می‌کشه.
- گمشو عو*ضی، الان من چکار کنم؟ بابا و مامانم الان دیگه فهمیدن که معتاد شدم!
بعد کمی فکر کردن گفت:
- فرار کن، فرار کن سریع. برو یه جایی منم چند روز بعدش بهت ملحق می‌شم!
شکه شدم، من و فرار!؟ من فرار کنم!؟
- لااقل بزار من این‌جا بمونم.
- می‌دونی که منم فراری هستم و اینجا خونه ساسان هست و مهمون ناخونده قبول نمی‌کنه!
سری از تاسف تکون دادم و اومدم بیرون، باید وسایل‌‌هام رو جمع می‌کردم؛ با بغض راهی خونه شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
در حالی که به حال اومده بودم وارد کافه شدم کامیار به سمتم اومد.
- چسبید؟
با لبخند گفتم:
- خیلی!
- حالا می‌خوای چیکار کنی؟
لبخندم رو خوردم.
- به خودم مربوطه!
شونه ‌ی بالا انداخت و همینطور که به سمت دخلش می‌رفت گفت:
- گفتم اگه جایی و کاری نداری می‌تونی همین جا بمونی.
پوزخندی زدم.
- اوهوک! دیگه چی؟!
بعد زدم بیرون حالا که حالم بهتر شده بود، مغزم بهتر کار می‌کرد. اول از هر کاری با اتو*بو*س خودم رو رسوندم محله بالاتر، یکم پول داشتم حالا باید دنبال یک کار درست و حسابی هم می‌گشتم.
نزدیک پنج ساعت بعد در حالی که شونه‌هام افتاده بود از آخرین مغازه ای که بهش امید داشتم، بیرون اومدم و یک دنبال آبمیوه فروشی رفتم تا یک لیوان آب زرشک بگیرم که نشئی که داشت سراغم می‌اومد بپره. بعد روی یکی از نیمکت‌ها نشستم که یک پسر اومد و اون ور نیمکت نشست خوب می‌شناختمشون، می‌دونستم این جور وقت‌ها چه غلطی می‌خوان بکنند؛ از جام بلند شدم که صداش اومد:
- بودین حالا! چه عجله‌ای هست؟
بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم حالا بازارها داشت بسته می‌شد و بجاش دوره گرد ها بودن که کنار بازار می‌نشستن، یک دفعه یک چیزی به ذهنم رسید آره چرا دوره گردی نکنم؟ خوبه پول که دارم برم یکم چیزی بخرم بیام همین کنارها بشینم و بفروشم.
با ذوق برگشتم توی بازار هنوز تک و توکی از مغازه‌ها باز بود چشمم به یک مغازه روسری افتاد که فروشنده‌ش یک خانم بود و داشت مغازه رو می‌بست به سمتش خیز برداشتم و گفتم:
- خانم، خانم خواهش می‌کنم نبندین، من خیلی خرید دارم.
نگاهی بهم کرد و لبخند زد.
- باشه عزیزم داخل بیا.
باهم داخل مغازه رفتیم گفت:
- چی می‌خوای عزیزم؟
- اوم؛ جوراب می خوام، ساق شلواری بچگونه می‌خوام، چندتا روسری و شال ارزون هم می‌خوام.
با تعجب نگاهم کرد اما سوالی نپرسید، هر چیزی که می‌خواستم رو برام آورد چندتا انتخاب کردم و پول هام رو در آوردم. با این که کار پول نقدم خیلی کم شد به اندازه‌ای که حداقل بتونم یک بسته مواد بخرم اما طلاهام همراهم بود.
با ذوق فاصله‌ی بین مغازه و پیاده‌رو را طی کردم و روی زمین نشستم، تمام روسری‌ها و شال‌ها رو پهن کردم.
با اینکه از دیدن نگاه‌های متعجب مردم اذیت می‌شدم ولی سعی می‌کردم به روی خودم نیارم!
- حاج خانوم این چنده!؟
سرم رو آوردم بالا و نگاهی به کامیار کردم که با پوزخند بهم خیره شده بود.
- این‌جا چی‌‌کار داری؟
- دختر جون! با من لج می‌کنی با خودت لج نکن، این شهر پر از گرگ‌های گرسنه هست. بلایی که به سرت بیارن رو هیچ جوری نمی‌شه جبران کرد.
حرفش رو درک می‌کردم، دیشب نزدیک بود زندگیم تغییر کنه. همین‌جور که تو فکر بودم دوباره صدای نحسش رو شنیدم.
- من حرفم رو یک بار تکرار می‌کنم دختر!
- تو دایه‌ی مهربان تر از مادری!؟
با شنیدن این حرفم یه پوزخند غلیظی زد و گفت.
- فکر کردی مجانی می‌خوام تو رو نگه دارم پیش خودم؟
- برو برو پی زندگیت مزاحم نشو!
با پوزخند اعصاب خورد کن کاغذی به سمتم پرت کرد و گفت:
- چند روز دیگه کم می‌آری مطمعنم!
نگاهی به کاغذ کردم، شماره بود. جلو خودش شماره رو پرت کردم یه گوشه و گفتم:
- این‌قدر هم بدبخت نشدم!
- می‌بینیم.
این رو گفت و به سمت ماشین گرون قیمتی حرکت کرد. سری تکون دادم تا از فکر این پیشنهاد مضخرف بیرون بیام.
تا ساعت دوازده چند تا شال فروختم، خیلی خوشحال بودم حداقل پول یک وعده غذایی‌م جور شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
رستوران‌ها تعطیل بود از طرفی انقدر خر نبودم که پولم رو برای غذای رستوران بدم؛ یک کیک و آبمیوه برای خودم گرفتم و روی نیمکت پارک نشستم و خوردمش، بعد دنبال یک جای خواب پارک به پارک راه افتادم می‌خواستم یک جایی رو پیدا کنم که دائمی باشه، از این ور و اون ور رفتن بی‌زار بودم. بعد از دو ساعت گشتن و فکر کردن بنظرم حرم شاه عبدالعظیم بهترین جا بود چون هم درش رو نمی‌بستن و هم امن بود فقط وقت‌هایی که نیاز به کوفتی پیدا می‌کردم باید خودم رو یک جور به ناصر خسرو می‌رسوندم!
یک چادر از دم در قرض گرفتم و داخل رفتم با دیدن ضریح آرامش بی سابقه‌ای گرفتم کوله م رو کناری گذاشتم و همون جا نشستم بهتر دیدم از این به بعد وسایلم رو بدم امانتی این جا تا وقتی هم نیازی نشد برشون ندارم. یک کنار دراز کشیدم و چادرم رو روی خودم کشیدم. صبح با صدای اذان از خواب پریدم اما به روی خودم نیاوردم و سعی کردم دوباره بخوابم اما با خودم فکر کردم این کار درستی نیست کسی توی حرم وقت اذون نباید بخوابه.
وقت نماز احساس می‌کردم دستم داره می‌خاره و چشم‌هام هم پر اشک می‌شد، کم کم عطسه زدنم هم شروع شد ولی سعی کردم تحمل کنم باید برای روزم هم یک کاری دست و پا می‌کردم. با خودم حساب کردم چون هنوز درست و حسابی معتاد نشدم تقریبا تا ظهر رو بدون دردسر می‌گذرونم اگه بتونم آب زرشک و این جور چیزها هم پیدا کنم. سرم رو بالا گرفتم تا خدا، ای خدا غمی بزرگ در دل دارم و حالی بسیار ناخوش!
بعد از گشتن کلی آگاهی چند جا رو برای کار انتخاب کردم و یکی، یکی زنگ زدم بهشون می‌گفتم دانشجو هستم و نیاز به کار دارم بعضی‌هاشون به همین خاطر ردم می‌کردن ولی بعضی‌ها هم بهم آدرس می دادن تا رو در رو صحبت کنیم تا ظهر یک سوپری، خانواده‌ای برای خدمت کاری، رستوران بهم آدرس دادن.

خارش دست و پام بیشتر شد احساس کردم دیگه باید برم اون کوفتی رو بزنم بعد هم حموم عمومی میرم و لباس عوض می‌کنم تا مرتب برم اون جاها. به اندازه‌ی نیاز برداشتم و راه افتادم همه راه رو پیاده رفتن امکان نداشت اما زیاد سواره رفتن هم برای پول‌هام سخت بود. بیشتر راه رو با مترو رفتم ولی تا جایی هم که پاهام نا داشت مجبوری پیاده رفتم.
به ناصر خسرو رسیدم این بار هم اول بازار کامیار ایستاده بود با دیدن من خندید و گفت:
- اولین مشتری روزم تو هستی!
همینطور که به سمتش می‌رفتم ابرویی بالا انداختم.
- جدا! یعنی از صبحت تا حالا هیچ کس زهرماری نخواسته!؟
نچی کشید.
- امروز یکی از هم محله‌ای‌ها نذری داشت همه دیشب خودشون رو پر کردن تا امروز...
دیگه ادامه نداد ناخودآگاه خندم گرفت از خنده‌ی من خودش هم خندید خندم رو خوردم و پول رو در آوردم و سمتش گرفتم.
- مواد
دستش رو جلو آورد که دستم رو چرخوندم جوری که پول‌ها زیر دستم قرار گرفت.
- اول مال من.
نیشخندی گوشه لبش نشست و دست توی کیف خاکستری رنگ همراهش برد و بسته رو بهم داد.
- باز هم می‌خوای بری اون جا؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
از این‌که زود متوجه می‌شد پوزخندی زدم، جواب پوزخندم رو با یک چشمک داد و من رو به پشت قهوه‌خونه هدایت کرد.
با دیدن بر و بساط دفعه قبلم، لبخندی از روی ذوق زدم و به سمتشون حرکت کردم؛ همینطور که مشغول بودم، با شک پرسید:
- هنوز پول کم نیاوردی؟
پلکی زدم و سرم رو به نشونه منفی تکون دادم. این دیگه می‌خواد سواستفاده کنه از موقیعت من! من خودم همه رو رنگ می‌کنم. هه!
بعد از تموم شدن کارم به سمت در حرکت کردم و به صدا زدن‌هایش توجهی نشون ندادم.
باز هم روز از نو و روزی از نو، چند روسری و شال خریدم و گوشه خیابون مشغول شدم. خوشبختانه یا بدبختانه هنوز کسی، سراغی ازم نگرفته بود! بعد از یک هفته دریغ از یک زنگ یا پیام!
فقط یک شال پونزده تومانی فروختم، مطمعن بودم اگه اینجوری پیش بره من آخر هم محتاج اون عو*ضی میشم!
گوشی‌م شارژ نداشت و و مغازه‌ها بسته بود. پوفی کشیدم و روی اولین صندلی پارک نسشتم!
تصمیم گرفتم تماسی با ساسان داشته باشم، شاید قبول کنه من رو چند روز نگه داره، کرج تا تهران زیاد راهی نبود. شاید می‌رسید تا قبل دوازده شب!
با ترس و استرس انگشتم به سمت شماره‌ نحسش رفت، صدای بم و کلفتش توی گوشم پیچید:
- تبسم! کاری داری مفت خور؟
لعنتی... من فقط یکبار ازش مواد گرفتم و پولش رو ندادم.
- سلام ساسان!
- بنال.
تند حرف‌هام رو سر هم کردم و گفتم:
- می‌شه من رو چند روزی توی خونه‌ت راه بدی؟ قول می‌دم مشکلی واست پیش نیاد و مواد هم نخوام.
- چی!؟ ساحل جونت هم این‌جا اضافیه!
لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:
- فقط همین یک‌بار کمکم کن... .
دقیقه‌ای سکوت کرد و نالید:
- آدرس جایی که هستی رو برام بفرس، وای بحالت اگه توی دردسر بیفتم!
با خوشحالی آدرس رو براش پیامک کردم و تمام وسایل‌هام رو توی کیفم قرار دارم. نزدیک دوساعت منتظر موندم ولی خبری نشد، کم کم چشم‌هام گرم شدن و به‌خواب رفتم.
- هوی! هوی تبسم... بیدار شو دختره نکبت.
با صدای ساحل به خودم اومدم، نگاهی به اطرافم کردم. من توی پارک خوابیدم؟ خداروشکر اتفاقی برام نیفتاد! روی نیمکت پارک! خنده داره زندگی‌ من!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
یک لحظه تازه یادم افتاد که ساحل چی گفت. با تعجب به ‌چشم‌های پر از نفرتش نگاه کردم واقعا این ساحل بود که به من گفت نکبت؟!
- ساحل!
- بلند شو دیگه. اِه یک ربع طول می‌کشه تا خانم به خودش بیاد، وخه! بلند شو.
- تو مگه خراسانی هستی؟
تعجب جاش رو به عصبانیت داد.
- نه، چطور؟
- آخه وخه لحجه داره، خراسانیه.
چپ چپی نگاهم کرد و پوفی کشید بعد صداش رو تا آخرین درجه بالا برد:
- تبسم! بلند شو، ساسان منتظره.
سریع از جام بلند شدم و به صاف کردن مانتوم مشغول شدم نگاهی به دور و برم کرد بعد گفت:
- وسایلت کو؟
- امانتیه امامزاده.
با پوزخند نگاهم کرد.
- جداً؟ تو رفتی امامزاده؟
از طعنه‌ش ناراحت شدم، من بیشتر وقت‌ها نمازم رو سر وقت می‌خوندم، زیر ل*ب گفتم:
- جایی نداشتم.
- بریم سوار ماشین ساسان بشیم، سر راه پس می‌گیریم.
بعد خودش جلوتر از من راه افتاد من هم دنبالش کشیده شدم. احساس می‌‌کردم رفتار ساحل باهام عوض شده البته توقعه‌‌ای هم نمی‌‌رفت اگه عوض نمی‌‌شد باید تعجب می‌‌کرد. از دور آردیه سبز لجنیه ساسان رو دیدم فکر نکنم دیگه کسی توی ایران جز ساسان از این ماشین داشته باشه، ساحل بدون تعارف صندلیه جلو نشست من هم در عقب رو باز کردم و نشستم.
- سلام.
بدون این که حتی از آینه نگاهم کنه به سردی علیکی گفت. آروم تر گفتم:
- ممنون که لطف کردی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
هر دو ساکت بودن، ساحل اخم‌هاش توی هم و از رفتن من به خونه ساسان ناراضی بود، انگار نه انگار خودش، من رو به این وضع انداخته بود. ساسان هم طبق معمول سرش تو گوشی بود. همیشه برام سوال بود که چجوری هم پیام میده و هم با سرعت رانندگی می‌کنه!
یک‌ساعت بعد جلوی ویلای بزرگ و شیکی ایستاد. نگاهی به ویلا کردم، عجب جایی بود، نمی‌دونستم ساسان همچین جایی تو تهرون داره.
با صدای ساسان که می‌گفت:
- گمشید پایین ببینم!
به خودم اومدم و پیاده شدم.

***

تقریباً یک‌هفته‌ از اومدن من به خونه ساسان می‌گذشت، غیر از کارگری، کار دیگه‌ای نداشتم، ولی مجبور بودم با این وضع کنار بیام. لااقل ساسان به من‌ خماری نمی‌داد و از طرفی آشنا بود. به نظرم از هر لحاظ بهتر از کامیار بود ولی مواد های کامیار خیلی بهتر بود ولی با این‌حال بازم راضی نمی‌شدم برم پیش کامیار!
نگاهی به سمت پنجره انداختم، تنها همدم من همین گلدون شده بود، گلدونی که بهترین گل‌های شمعدونی رو در خودش جا داده بود.
ساحل هنوزم باهام بدرفتاری می‌کرد، شنیده بودم پدر مادرش دنبالش می‌گشتن. با صدای ساسان که فریاد می‌زد:
- تبسم دختره‌ی دیوونه عو*ضی؛ گمشو پایین!
با سرعت از پله‌ها سرازیر شدم و به طرف آشپزخونه دویدم.
ساسانی‌ رو دیدم که صورتش یک جای سالم نداشت و روی دستش بریدگی عمیقی ایجاد شده بود. ساحل با جعبه کمک‌های اولیه دوید طرفش و درحالی که می‌گفت:
- کی این بلا رو سرت آورده؟
به دستش بتادین زد.
ساسان نگاهی پر از نفرت به من انداخت و گفت:
- همین الان گم‌ می‌شی وسایل‌هات رو جمع می‌کنی!
- چرا؟ چی‌شده ساسان؟ تروخدا بگو من کجا برم؟
- به من ربطی نداره فقط دور شو!
- آخه من دیگه پولی ندارم.
- اونم به من ربطی نداره. پایین یک ماشینی منتظرته، هه!
سرم رو به طرف ساحل چرخوندم و با التماس بهش خیره شدم. جواب نگاهم فقط یک پوزخند کج بود. چاره‌ای‌ نداشتم جز این‌که برم، با دست‌هایی لرزون، وسایل‌هام رو توی کوله پشتیم قرار دادم و راهی ماشین به مقصد نامعلوم شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
تمام تنم از ترس می‌‌لرزید، اصلا جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم و از آینه به بابا نگاه کنم که با اون چشم‌های به خون نشسته داره نگاهم می‌کنه. یکم که گذشت تازه متوجه‌ی یک چیزی شدم. ماشین بابا که شاسی بود! با تعجب و به آهستگی سرم رو بالا آوردم وقتی چشمم به صورت راننده از داخل آینه افتاد چند ثانیه سرجام خشک شدم، دلم می‌خواست فریاد بکشم اما تنها زمزمه‌ای از دهنم بیرون اومد:
- کامیار!
نگاهی از داخل آینه بهم انداخت و ابرویی بالا انداخت.
- جانم!
سرم رو با بهت به دو طرف تکون دادم.
- کار تو بود! آخه چرا؟! اصلاً... تو با من چی‌کار داری؟! چی از جونم می‌خوای؟! من رو از کجا پیدا کردی؟! برای چی آواره‌م کردی؟! با توام لعنتی!
خونسرد منتظر ایستاد تا حرفم تموم بشه تموم که شد گفت:
- تو که این کاره بودی برای چی به خودم نگفتی؟ من چندتا مرد حسابی و پولدار می‌شناختم دنگی و دونگی با هم می‌تونیم تجارت خوبی راه بندازیم، ها.
آن‌قدر حرفش شوک بهم وارد کرد که تا چند ثانیه فقط زل زده بودم بهش، با کوله‌‌م رو چنان کوبوندم توی سرش که یک لحظه کنترل ماشین رو از دست داد بعد با عصبانیت جیغ کشیدم:
- مرتیکه کثا*فت! این کارهای مال خودته من احمق این همه روز توی خونه اون سامان کثیف تر از تو مثل یک خدمت کار نوکری می‌کردم کلی فوش و طعنه از اون و ساحل نفهم به اصطلاح دوستم نمی‌خوردم. من... من... من... .
دیگه نتونستم ادامه بدم چون نفسی برای کشیدن نداشتم، با وحشت از داخل آینه نگاهم کرد.
- خوبی؟!
نفسم بالا نمی اومد اولین بار بود که این حالت بهم دست می داد دستم رو روی شیشه گذاشتم مگه با قدرت الهی پایین بیاد تا بتونم نفس بکشم دوباره پرسید:
- هوی! چت شده؟! آسم داری؟!
توی همون حال سرم رو به معنی نه تکون دادم. دیگه علاوه بر نفس هام احساس می کردم قلبم هم نمیزنه سعی کردم هرطوری شده با کشیدن نفس عمیق بتونم زندم بمونم اما فایده‌ای نداشت. فرمون و چرخوند و کنار خیابون نگه داشت و پیاده شد احساس کردم می‌خواد کمکم کنه در سمت من رو که باز کرد، دیگه مطمئن شدم اما بنظرم کارش مسخره اومد چون می‌تونست من رو به بیمارستان برسونه.
مانتوم رو انقدر وحشیانه و محکم گرفت که یک لحظه دلم ریخت اما فکر کردم نگرانه و هول شده یک لحظه کشیدم و پرتم کرد توی پیاده رو. هیچ کسی اون جا نبود در حالی که نفسم در نمی‌اومد با بهت نگاهش کردم گفت:
- اگه می‌خوای بمیری همین جا بمیر برای من دردسر درست نکن.
بعد جلوی چشم‌های متعجبم با وجود حال بدم سوار ماشینش شد و رفت. سرم رو روی سنگ فرش گذاشتم احساس کردم که دیگه دارم نفس‌های آخرم رو می‌کشم
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
بعد از دوساعت که نفهمیدم چطور گذشت، دستی به شونم برخورد کرد. با حال زارم نگاهی به شخص کردم، تمام وجودم پر از نفرت شد.
چرا؟ تا کی باید این خفت رو تحمل کنم؟ با لبخند عریضی گفت:
- بلند شو بریم، گفتم ولت کنم یکی میاد دنبالت ولی دیدم نه! هنوز کف آسفالت پهن شدی.
قهقه‌ای زد، تلافی می‌کنم، تمام این اذیت‌ها، این تهمت‌ها، این بدبختی‌ها.
آروم بلند شدم و به سمت ماشینش حرکت کردم، با خنده پشت سرم راه میومد، با بدبختی و درد روی صندلی ماشین قرار گرفتم که در رو محکم بست. توی دلم چند فحش نثارش کردم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم، به امید کمی خواب و آرامش!
با صدای بلند آهنگی از خواب پریدم، نمی‌دونم چی شد که سرم به داشبورد برخورد کرد و صدای خنده بلند شد، با نفرت زل زدم تو چشم‌هاش و گفتم:
- چی شد!؟
در حالی که سعی می‌کرد با دست کشیدن به صورت شش تیغش، جلوی خنده‌اش را بگیرد. گفت:
- دلم آهنگ کشید، آهنگی گذاشتم و ترمز زدم.
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- نکنه اختیار ماشین خودمم ندارم بچه؟
همین‌جور که دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دادم، ل*ب زدم:
- تو... تو... .
با دستش محکم روی فرمون زد و گفت:
- آره می‌دونم، من یک عوضیم نه؟ همین عو*ضی داره نجاتت میده دختره خیره سر، برو خداروشکر کن!
جلوی یک ویلا نگه داشت، تعجب کردم، یک خرده فروش و این خانه؟! عجیب بود.
با سستی از ماشین پیاده شدم که دستی زیر بغل*م قرار گرفت، زیر چشمی نگاهی بهش کردم که با اخم هلم داد و گفت:
- عاشق چشم و ابروت نیستم که گرفتمت، حرکت کن بچه، من کلی کار دارم.
پوفی کشیدم و وارد ویلا شدم.
من رو به طرف یک اتاق کشید و گفت:
- این اتاقت هست، غذا درس می‌کنی و مسئول کارهای آشپزخونه میشی، وای بحالت اگه غذا بد باشه یا دورتر از موقع غذا خوردنم حاضر شده باشه، می‌تونی زمان غذا خو*ردن رو از بقیه کارکن‌ها بپرسی.
بدون توجه بهش وارد اتاق شدم و در رو بستم، با آرامش اطراف رو دید زدم و سعی کردم به خونه جدیدم عادت کنم.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
نگاهی به وسایل‌های اتاق انداختم، بهترین چیزها رو تو اتاق جا داده بودن!
به طرف کمد رفتم به امید اینکه لباسی پیدا و امشب رو باهاش سر کنم، در کمد رو باز کردم؛ چشم‌هام از تعجب گرد شد، کلی لباس توی کمد بود. همه مارک‌‌دار و خارجی بودن! تاحالا این‌همه لباس با هم ندیده بودم.
یعنی همه این‌ها رو برای من تدارک دیده بودن!؟ کمی فکر کردم و پوزخندی زدم، حتماً این لباس‌ها برای خواهر‌های دینی‌ش بود!
با بی‌خیالی تاپ و شلوارکی برداشتم و پوشیدم، به سمت تخت دو نفره حرکت کردم و همین‌جور که سعی می‌کردم موهام رو از کش بیرون بیارم، سرم رو به طرف گوشیم برگردوندم، آهی کشیدم. حتی یک نفر هم من رو یادش نبود!
روی تخت دراز کشیدم، توی گوشم صدای خنده می‌پیچید، همش خنده، خنده و خنده!
سعی کردم بخوابم، موفق هم شدم.
با شنیدن صدای پسری از خواب بیدار شدم، پنجره باز و هوا گرگ و میش بود.
به طرف پنجره رفتم و بهش زل زدم، پسری سر تا پا مشکی تکیه داده بود به ماشین و بلند با گوشی حرف می‌زد.
- چی!؟
- ... .
- آره الان جلوی خونه‌شون هستم.
- ... .
- گفت ساعت پنج بیام ولی هنوز خودش نیومده؛ مطمعنی سرکار نیستیم و این‌جا خونه خودشه!؟
- ... .
- هوف! باشه یه رب دیگه هم صبر می‌کنم ولی اگه نیومد معامله بی‌‌معامله! حق نداری معامله کنی علی!
بلافاصله گوشی رو قطع کرد، با کی کار داشت!؟ کنجکاو شده بودم بفهمم با کی کار داره و معامله سر چی هست، همون‌جا کنار پنجره نشستم و دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم.
نیم ساعت گذشت ولی کسی نیومد پیشش، با عصبانیت لگدی به ماشین زد و سوار شد.
پوفی کشیدم، از خوابم زدم ولی چیزی نشد، لعنت!
- چی‌کار می‌کنی!؟
سریع برگشتم به طرف در اتاق، صدای یه خانم بود؛ با من من گفتم:
- هیچی.
دو قدم جلو اومد و حرفم رو تکرار کرد و گفت:
- اه؟ هیچی!؟
تند تند سرم رو به معنای آره تکون دادم، اخمی کرد و نایلونی به دستم داد.
- این لباس‌ها رو بپوش و ده دقیقه دیگه توی سالن باش، امروز آشپزخونه با من هست!
نایلون رو گرفتم و باشه‌ای گفتم، سری تکون داد و رفت.
نگاهی به لباس‌ها انداختم، دقیقاً مثل لباس‌های خدمتکارها بود، ست پیرهن شلوار سفید و آبی، پسرونه بود!
لبا‌س‌ها رو پوشیدم، بهم میومد ولی شال یا روسری نبود، یعنی نداده بود؛ فقط یه دستمال کوچولو تو نایلون بود!
نکنه انتظار داشت من این دستمال رو بندازم رو سرم؟ پوزخندی زدم و به سمت کمد رفتم. شالی پیدا کردم و پوشیدم، خنده‌ای کردم.
به آیینه زل زدم، نزدیک یک هفته بود درست و حسابی خودم رو ندیده بودم، هیچ چیز دیدنی هم نداشتم، چشم‌های مشکی گود افتاده، ل*ب‌هایی که سفید بود، ابروهایی که پهن و بهم ریخته بود.
ل*ب‌هام رو غنچه کردم و رژی برداشتم، یک نگاه به ل*ب‌هام و یک نگاه به ر*ژ! نه بابا این غلط‌ها به ما نیومده. ر*ژ ل*ب رو به آیینه زدم و تمام آیینه رو قرمز کردم تا مجبور نباشم هر روز قیافه خودم رو ببینم. دوباره صدای خنده تو گوشم پیچید، همین‌طور که زمزمه می‌کردم.
- خفه شو، خفه شو!
به طرف در حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
در رو باز کردم، بلافاصله با دختری روبه رو شدم که لباسش شبیه لباس خودم بود منتها اون دستمال سری روی سرش بود و تمام موهاش پیدا بود، با لبخند گفت.
- سلام خوش... نه نمی‌تونم بگم خوش اومدی چون مطمعناً چاره‌ای جز اومدن نداشتی! به هرحال امیدوارم بتونیم دوست‌های خوبی باشیم.
دست‌پاچه جلو رفتم و دستم رو به سمتش دراز کردم.
- سلام خوب هستید!؟ من تبسم هستم بیست و دوسالمه و از آشنایی با شما خوشبختم!
دستم رو گرفت و زمزمه کرد:
- خوشبخت که... من آرام، بیست و یک ساله هستم!
با لبخندی تصنعی سری تکون دادم.
- غیر از ما دوتا، این‌جا کسی هست!؟
خنده‌ای کرد.
- تا دلت بخواد، چهار نفریم، امروز باید حیاط رو تمیز کنیم.
با شک پرسیدم:
- مگه باغبان... .
وسط حرفم پرید و گفت:
- آقا وحید دخترش بیمارستان بود، مجبور شد بره!
دستم رو گرفت و همین‌جور که من رو به طرف در می‌کشید، گفت.
- بیا با بچه‌ها آشنا شو، فقط زیاد طولش نده که تا دوساعت دیگه کامیار بر می‌گرده و اگه کارمون رو انجام نداده باشیم، بدبختمون می‌کنه!
توی دلم خندیدم، از این بدبخت‌تر مگه می‌شد!؟
صدای خنده ولم نمی‌کرد، دلیلش چی بود!؟ یعنی الان آرام داشت بهم می‌خندید؟ به صورتش و چشم‌های آبی‌ش نگاه کردم، نه نمی‌خندید.
همین‌ که پاهام رو از در سالن بیرون گذاشتم صدای جیغی شنیدم، با ترس به طرف آرام برگشتم.
- چی‌شد!؟
خندید و گفت.
- چیزی نیست، حتماً موقع کاشتن گل‌ها جک و جونور دیدن و ترسیدن.
آروم به طرفشون رفتیم، دختری که بیل کوچکی تو دستش بود به طرفمون برگشت و با جیغ گفت.
- کجا بودی آرام؟ الان کامیار میاد و پدرمون رو در میاره!
نگاهی به چشم‌های مشکی‌ش کردم، عجیب آرامش بخش بود.
آرام به طرف باغچه رفت و گفت.
- خبرتون بیاد تو این دو ساعت فقط یک طرف باغ رو گل کاشتین!؟
دختری که رو زمین دراز کشیده بود با پوزخند گفت:
- مادمازل! موقعی که ما این‌ گل‌ها رو می‌نشوندیم، شما کجا تشریف داشتی!؟
آرام سرش رو خاروند و گفت.
- خدمتکار جدید!
و به من اشاره کرد، چهار نفرشون به سمتم برگشتن، دختری که رو زمین دراز کشیده بود،‌ چشم‌های عسلی داشت، سری تکون داد و گفت.
- به جمع بدبخت‌ها خوش اومدی! من مینا بیست و سه ساله... .
به ترتیب خودشون رو معرفی کردن، دختر قد بلند چشم مشکی خودش رو آرزو، نوزده ساله و اون دختری که اومد و با آرام حرف زد، خودش رو ترنم بیست و یک ساله معرفی کرد، آخرین دختری که اومد جلو و دست داد خیلی قشنگ بود، چشم‌های سبز تیره داشت، بینی کشیده و ل*ب‌هایی منتاسب با صورتش، جذاب بود. اسمش نورا بود و بیست و چهار سال هم سن داشت.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
با استرس لبخندی زدم و همون‌طور که انگشت‌هام‌رو توی هم گره می‌زدم، گردنم رو آروم تکان دادم و زمزمه کردم:
- من تبسم هستم و... ‌.
بازم آرام نزاشت حرفم‌رو ادامه بدم، سریع گفت: بیست و دو سالشه و خوشبخته، حالا همه برن و کارهاشون رو انجام بدن!
دخترا بعد از کلی نق زدن به طرف باغچه‌ها حرکت کردن، آرام سطلی از روی زمین برداشت و به سمت من گرفت.
- ببین تبسم، این سطل رو بگیر، چند متر جلوتر کلی برگ ریخته، برو همشون رو جمع کن.
با تعجب سری تکون دادم، جمع کردن برگ با دست؟! با جارو آسون‌‌تره، آخه چرا با دست!؟ صدایی توی گوشم پیچید.
- این همه بدبختی که روی سرت آوار شده تقصیر خودته، مقصر خودتی!
نگاهی به اطرافم انداختم، هیچ‌کس نبود، بازم صدای ناشناس! سعی کردم بی توجه باشم به حرف‌ها و خنده‌ها، جلوتر رفتم که صدای اس ام اس گوشی‌م بلند‌ شد؛ سطل رو پرت کردم روی زمین و با عجله گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم.
باورم نمیشد، مامانم بود، دستم رو جلوی دهانم گرفتم و پیام رو باز کردم.
- تبسم!؟ مادر؟ چرا بهم نگفتی؟ چرا این کار رو کردی؟ حال من رو دیدی؟ حال بابات‌ رو دیدی؟
بغضی گلوم رو احاطه کرد؛ سعی کردم خودم رو کنترل کنم، اشکالی نداره‌. آروم باش، خونسرد... می‌گذره!
گوشی‌م رو توی جیبم قرار دادم تا در فرصت مناسبی جواب مامان رو بدم.
تمام اون سه ساعتی که مشغول جمع کردن برگ‌ها بودم، به این فکر می‌کردم که چرا این‌جوری شد؟ مقصر کی بود؟ من مقصر بودم یا قربانی؟ گفت حال بابام، مگه من براش مهم بودم!؟ از موقعی که دنیا اومدم حتی یه عزیزم هم بهم نگفت، همش جنگ و دعوا، بابا به مامانم گفته بود حق نداره بزاره بچه گیرش بیاد ولی به قول بابا آخر عمری یک دختر قدرنشناس افتاد تو دامنشون.
با برخورد دستی به شونه‌م از فکر و خیال بیرون اومدم، آرام درحالی که لباس‌هاش رو می‌تکوند، گفت:
- خسته نباشی لبخند.
لبخند؛ این اسم اصلا به من نمی‌اومد، سطل رو به دستش دادم و گفتم.
- سلامت باشی آرام جان، شما هم خسته نباشی.
موقعی که به نورا خسته نباشید گفتم، حس کردم مایعی از بینی‌م جاری شد، دستی به بینی‌م کشیدم، آب‌ریزش... .
همیشه اول آب‌ریزش بود و بعدش سردرد و بدن درد و در آخر خواب آلودگی، خدا امروز رو بخیر کنه! می‌دونستم باید دوباره رو بزنم به کامیار برای مواد ولی جوابش رو نمی‌دونستم.
طی رو برداشتم و با سستی به طرف استخر حرکت کردم، می‌خواستم خوب کارم‌ رو انجام بدم تا ازم راضی باشه و بهم مواد بده!
مینا با اخم به طرفم اومد و گفت.
- اضافه کاری می‌کنی؟
پوزخندی زد و ادامه داد.
- ببین استخر جزو کار امروز نیست، دلیل این خودشیرینی‌ت چی می‌تونه باشه!؟ فکر نکن بقیه روز‌ها هم مثل امروز آسون می‌گذره!
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
طی رو تو دستم جا به جا کردم و جلوتر رفتم، مثل خودش پوزخندی زدم و گفتم:
_ ربطش به شما؟! ما این‌جا برای چی اومدیم؟! مجبور بودیم مگه نه؟ پس باید کار کنیم تا راضی باشه و بهمون م... .
سریع دستم‌رو جلوی دهانم گذاشتم.
نورا با ناراحتی اومد جلو و گفت:
_ پس تو هم... .
ترنم نزاشت حرفش رو ادامه بده، دستش رو به کمرش گرفت و با عصبانیت گفت:
_ انگار خودتون یادتون رفته که چرا اومدین اینجا، مجبور شدیم می‌فهمین!؟ همه‌ی ما یه درد داشتیم که چاره‌ای براش پیدا نکردیم!
مینا با همون پوزخند، نگاهی به سرتا پام‌ انداخت و بدون هیچ حرفی به طرف سالن حرکت کرد.
آرزو جلو اومد و طی رو از دستم گرفت.
_ ناراحت نشو، مینو اخلاقش همینه! بیا بریم استراحت کنیم، اون چیزی هم که الان نیاز داری من بهت میدم.
ذوق زده دستش رو گرفتم و گفتم.
_ واقعا؟! دروغ نمیگی؟ مگه تو هم مصرف می‌کنی؟
لبخند کوچکی زد و گفت:
_ مصرف می‌کردم، تو هم به نفعته ترک کنی وگرنه بخاطر اون کوفتی زندگی‌ت نابود میشه، نباید درخواست کامیار رو قبول می‌کردی؛ می‌دونم چاره‌ای نداشتی ولی... .
با ترسی که سعی در پنهان کردنش داشتم، گفتم.
_ ولی چی!؟
دستم و گرفت و ادامه داد.
_ قوی باش لطفا، خیلی اتفاق‌ها می‌افته، مجبور میشی کارهایی انجام بدی که... که شاید ازشون منتفر باشی و حتی تو کابوس‌هات هم ندیده باشی!
آروم دستم‌ رو کشیدم و سرم رو پایین انداختم، با ناراحتی زمزمه کردم:
_ قوی‌ام؛ مجبورم قوی باشم... چون می‌دونم اگه بیوفتم کسی نیست بلندم کنه و یا حتی دستم رو بگیره.
آرزو سرش رو تکون داد.
_ آفرین، خوبه! حالا بیا بریم استراحت کنیم.
با بغض باشه‌ای گفتم و طی رو زمین گذاشتم، همون صدا توی سرم پیچید، بلند و رسا.
_ گریه کن، تو الان شکست خوردی، تو امتحانت مردود شدی!
زمزمه کردم.
_ چه امتحانی!؟
خندید و گفت.
_ منتظر باش خانم لبخند!؟ نه تو لبخند نیستی دیگه، میان سراغت کم کم، صبر کن!
سر جام ایستادم، اطرافم رو نگاه کردم، فقط آرزو بود کمی دور تر از من بود، چند بار پلک زدم و گفتم.
_ درست حرف بزن! چرا می‌ترسونی من رو؟ کی میاد سراغم!؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
همون که این‌همه سال منتظرت بود.
- کی!؟ چرا من؟ چی از جونم می‌خواید؟ برو ولم کن!
دوباره صدای خنده و حرف‌هاش تو سرم اکو شد.
- میان سراغت، میان سراغت.
با صدای آرزو از فکر و خیال بیرون اومدم.

  • چرا وایسادی؟
  • کار کامیار چی هست؟
مکثی کرد و گفت:

  • مواد می‌فروشه!
  • نه، غیر از این کار دیگه‌ای هم داره؟ یعنی فقط با مواد فروشی به این‌جا رسیده!؟
  • من نمی‌دونم، فکر کنم مینو خبر داشته باشه!
  • چرا اون؟!
  • اولین کسی که کامیار بهش پناه داد، مینو بود!
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- من که باهاش حرف نمی‌زنم.
خندید و گفت:

  • بیا بریم داخل، این حرف‌ها رو ول کن! بریم ببینیم خانم طلا چی درست کرده.
  • خانم طلا کیه؟
  • همون زنی که بهت لباس داد!
خندیدم، هر اسمی جز این بهش میومد، طلا!
وارد سالن شدیم، آرزو نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- بچه‌ها؟ کجایین؟
خونه کامیار خیلی بزرگ بود، دوطبقه بود، طبقه اول دوتا سالن و دوتا آشپزخونه بزرگ با پنج تا اتاق داشت، طبقه دوم رو ندیده بودم ولی حدس می‌زدم شبیه هم باشن! مطمعناً شغلش مواد فروشی نبود، یا اگر بود، خرده فروشی نمی‌کرد!
کسی جواب نداد، به اصرار آرزو به طرف اتاق مینو حرکت کردیم، حدس میزد دخترها اون‌جا باشن؛ حدسش هم درست بود.
هرکدوم یک طرف اتاق افتاده بودن، خنده‌ای کردم.
نورا چشم‌هاش رو باز کرد و با جیغ گفت:
- نخند بچه! دست و پام از خستگی حس نداره، دراز بکشین و حرف هم نزنین.
مینا پوفی کشید و از اتاق خارج شد، ترنم پشت چشمی نازک کرد و آروم گفت:
- ببین، پنج دقیقه فقط اومدیم تو اتاقش، گذاشت رفت!
آرام با ادا گفت:
- کامیار داره میاد حتما، مینو احتمالا رفته غذاها رو چک کنه!
همون لحظه‌ صدای اف اف اومد.
ترنم سمت سالن دوید و پنج دقیقه بعد داد زد.
- دخترها، کامیاره.
همه به سمت آشپزخونه رفتیم، سریع تمام غذاها چک کردیم، همه چی آماده بود، خانم طلا گفت:
- تبسم ظرف‌ها رو بیار تا غذا رو بکشم
باشه‌ای گفتم.
صدای کامیار تو آشپزخونه پیچید.
- به به، خوش می‌گذره؟
بک لحظه ساکت شد ولی زود گفت:
-این چیه سرت؟
اون‌حا غیر از من کسی شال نداشا، یه طرفش برگشتم و گفتم:
- سلام.
چشم‌هاش رو محکم باز و بسته کرد و گفت.
- می‌گم این چیه روی سرت؟
دستی به شال روی سرم کشیدم.
- خب... خب این شال هست!
با عصبانیت شال رو از سرم کشید و داد زد.
- طلا بهت داد؟ آره؟
خانم طلا با ترس جلو اومد و گفت.
- نه آقا، من بهش دستمال سری دادم!
کامیار شال رو دور دستش پیچید و گفت:
- پس این چیه؟
خانم طلا گفت:
- ببخشید آقا!
سعی می‌کردم با دست، موهام رو بپوشونم.
کامیار وقتی تلاشم‌ رو دید، دستم رو گرفت و گفت.
- از این به بعد فقط دستمال سری!
حرصم گرفته بود، اون تیکه پارچه مثلثی به چه درد می‌خورد؟ خیلی کوچک بود و همه موهام رو نمی‌پوشوند! باید فکری می‌کردم.
با دادی که زد به خودم اومدم.
- شیر فهم شد!؟
سری تکون دادم.
- نشنیدم جوابت رو، بگو چشم!
با حرص زمزمه کردم:

  • چشم، چشم!
  • خوبه؛ غذا تا ده دقیقه دیگه آماده باشه، همه هم بیان سر میز که حرف دارم!
به طرف سالن حرکت کرد، نورا جلو اومد و شال رو از روی زمین برداشت. با ناراحتی گفت:
- بیا این هم شال، باید عادت کنی!
شال رو گرفتم و پوشیدم.
ظرف‌ها رو گذاشتم روی میز و زمزمه کردم:
- از هرچی ترسید دل من سرش اومد، گفتم بهتر میشه، اما بدترش اومد!
چندبار تکرار کردم، اشک تو چشم‌هام حلقه زد، حیف موهام بود... .
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
با عجله میز رو چیدیم و منتظر نشستیم، طرف راستم آرزو بود و اون‌طرف خانم طلا نشست، همه استرس داشتن؛ از چهره‌هاشون معلوم بود.
بلاخره کامیار اومد، بدون توجه به صداهای اطرافم بلند شدم و گفتم:
- آقا، چی می‌خورین!؟
نگاهی به طرفم انداخت و گفت:
- بشین.
محکم روی صندلی نشستم، انگار خیلی دوست داره من رو توی جمع ضایع کنه، یکم بعد صدای نحسش بلند شد.
- امروز با دوستم بیرون بودم.
نگاهی به مینو کرد، مینو با پوزخند سری تکون داد، کامیار کلافه ادامه داد.
- باید همگی برید، این‌جا دیگه جای شما نیست، علی گفت بهتون حقوق میده و خوب ازتون مواظبت می‌کنه، دیگه نیازی نیست نوکری کنین.
همه چند دقیقه تو شوک بودن، آرام زودتر از بقیه به خودش اومد:
- کامیار!؟ این همه برات نوکری کردیم این جوابمون بود!؟ آره!؟
کامیار دستش رو محکم روی میز زد و گفت:
- بشین بچه؛ چرا دور برداشتی!؟ بد هست که به فکرتونم؟
آرزو خندید و گفت:
- کامیار و دلسوزی؟ خیلی عجیبه!
نورا با حرص ادامه داد:
- حتما سود خوبی برات داشته نه؟ بگو چه دخلی به تو داره؟
ترنم حرفی نمیزد، سرش پایین بود و با گوشه لباسش بازی می‌کرد.
- دیدی بهت گفتم؟ کم کم لحظات شاد زندگی ت شروع میشه لبخند خانم، سخت نیست اصلا، خوش می‌گذره بهمون؛ خیلی‌ها دنبالت‌ هستن... تو براشون خیلی مهمی، هر کاری من میگم انجام بده تا در امان باشی چون اگه پیدات کنن زنده ت نمی‌زارن.
چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، هیچ‌کدوم از رفتارهام دست خودم نبود... .
آرام:
محکم کوبیدم رو میز و گفتم:
- تو کی هستی کامیار؟ چکار به زندگی ما داری؟ قرار بود ما برات کار کنیم و درعوض مواد بگیریم ولی الان ما رو... .
صدای جیغ تبسم نذاشت ادامه بدم، مثل دیوونه‌ها گوش‌هاش رو گرفته بود و جیغ می‌کشید، آرزو سعی داشت آرومش کنه ولی انگار اصلا تو این دنیا نبود.
نورا با ترس گفت:
- این چشه؟ چقدر مشکوک میزنه، همش داره با خودش حرف میزنه، چرا انقدر بی احساسه!؟
مینو با خنده ادامه داد:
- دقت کردین موقعی که باهاش حرف میزنی، هیچ عکس‌العملی نشون نمیده!؟ صورتش خیلی بیخیاله
به طرفش دویدم و دست‌هاش رو گرفتم.
- تبسم!؟ تبسم دختر حالت خوبه؟
اصلا صدام رو نمی‌شنید فقط پشت سرم هم جیغ می‌کشید، کامیار به طرفش اومد و محکم زد تو گوشش؛ تبسم یک لحظه ساکت شد و زل زد به زمین ولی شد ولی یک دفعه افتاد رو زمین.
جیغ کشیدم:
- چکارش داری لعنتی؟
کامیار با خنده گفت:
- چه جالب، فکر نمی‌کردم انقدر مریض شده باشه!
با حرص گفتم:
  • تو این بلا رو سرش آوردی؟
  • چه بلایی!؟
مکثی کرد و دوباره گفت:
- حالش خوبه که، بلندش کنین و بهش برسین!
این‌دفعه ترنم بلند شد، همون‌جوری که دست تبسم رو می‌گرفت، نالید:
  • نمی‌بخشمت!
  • کمتر حرف بزن بچه، بخشیدن و نه نبخشیدن تو برای من سودی نداره!
و رو به ما ادامه داد:
- تا ساعت هفت وسایلاتون رو جمع کرده باشید، سه‌ تا ماشین میان دنبالتون، این دختره غشی با آرام، آرزو با نورا و مینو با ترنم!
با نورا، ترنم‌ رو به اتاقش بردیم، همین‌که وارد اتاق شدیم، نورا جیغی کشید و گفت:
- این یعنی چی دیگه!؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
به طرف آیینه حرکت کرد، نگاهی به اون سمت انداختم. چشم هام از تعجب گرد شد.
تمام آیینه با ر*ژ قرمز شده بود، اصلا معلوم نبود که آیینه هست.
- فکر کنم این دختر مشکلی داره!
به نشونه‌ی تایید، سرم رو تکون دادم و گفتم:
- درسته مشکلی داره و فکر کنم زیر سر کامیار باشه ولی ما میتونیم کمکش کنیم!
پشتی رو زیر سرش گذاشتم، لبخندی زدم، دختر قشنگی بود، قیافه ش خیلی مظلوم بود.
آروم به نورا گفتم:

  • بیا بریم بیرون تا استراحت کنه، بعد خودم میام وسایلاش رو جمع میکنم.
  • باشه بریم!
دستم رو پشت ک*مر نورا گذاشتم و هدایتش کردم، در اتاق رو آروم بستم و به طرف اتاقم رفتم، همین که نورا وارد اتاقش شد صدایی شنیدم، خشکم زد...
تبسم:

با سردرد بدی از خواب بیدار شدم، چشم‌هام تار می‌دید و سرگیجه داشتم، تمام بدنم درد می‌کرد، واقعا الان بهش احتیاج داشتم؛ نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده بود، دستم رو به لبه تخت گرفتم و آروم از جام بلند شدم.
حرف‌های کامیار یادم اومد، باید وسایل‌هام رو جمع می‌کردم، به طرف کمد رفتم تا ببینم موادی پیدا می‌کنم یا نه، این روزا انقدر وضعم مضخرف شده بود که هر چی دم دستم میومد مصرف میکردم. یک بسته کوچیک بود، حتی نمی دونستم برای کی هست یا چی هست، فقط می‌دونستم اگه الان مصرف نکنم، می‌میرم!
کارم که تموم شد با خنده به طرف ساکم رفتم تا وسایل‌هام رو جمع کنم ولی نیرویی من رو به طرف آیینه کشوند، زل زدم به آیینه، خودم رو نمی‌تونستم ببینم، قسمتی از آیینه رو با گوشه آستینم پاک کردم.
موهام رو دیدم، چقدر بلند بودن!

  • موی بلند قشنگ نیست!
  • کوتاه باشه بهتره‌.
  • یک باند خلافکار دنبالتن، باید تغییر کنی تا نشناسنت!
صداها مدام تکرار میشد، پشت سر هم... .
گیج شده بودم، با ترس و استرس تو کمد می‌گشتم تا قیچی رو پیدا کنم، نبود، نداشت، فقط یک قیچی کوچیک دیدم، همین هم غنیمت بود.
خنده نشستم رو صندلی و موهام رو توی دستم گرفتم، دست‌هام از استرس و شادی می‌لرزید، تکه‌ تکه موهام رو چیدم و پرت کردم وسط اتاق، تقریبا کارم تموم شده بوذ، نگاهی به آیینه کردم، موهای به هم ریخته چقدر بهم میومد، اصلا منظم نبود ولی... .
- عالیه!

- خیلی بهت میاد.

- تو گروه من قبول شدی، خودم مواظبتم و نمی‌زارم کسی بهت صدمه بزنه لبخند.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
خندیدم و گفتم:

  • هنوز نمیگی کی هستی؟
  • من ازت مواظبت می‌کنم در برابر دشمنات!
اخم‌هام‌ رو کشیدم تو هم و گفتم:
- باشه تو آدم خوبه، من رو ول کن، خودم بلدم از پس مشکلاتم بر بیام!
خنده‌ صداداری کرد و گفت:
- عه!؟ اگه می‌تونستی که معتاد نمی‌شدی!
ده‌ها بار صداش توی گوشم تکرار شد، موهام رو توی دست‌هام گرفتم، خسته شدم... .
نمی‌دونم چند دقیقه یا چند‌ ساعت تو همون حال بودم، اصلا تو دنیای واقعی نبودم، هیچ چیزی رو حس نمی‌کردم!
آرام صدام زد:
- تبسم؛ خواب بودی؟ وسایلات رو جمع کردم، آماده‌ای!؟
فکر کنم هنوز من رو درست ندیده بود، به طرفش برگشتم؛ به وضوح دیدم که جا خورد.
- چه... چه بلایی سر موهات آوردی!؟ چرا این‌جوری شدن؟
بدون این که عکس‌العملی نشون بدم گفتم:
- خیلی بهم میاد، می‌دونم!
تو چشم‌هاش غصه موج میزد، خندیدم و بلند شدم.
- بخند، بخند خشکل خانوم دنیا کلا یک جک بزرگه، مثل زندگی من، خود من!
دستم و گذاشتم رو شونه‌ش و گفتم:
- بریم!؟
سرش رو تکون داد و بدون هیچ حرفی به طرف سالن حرکت کرد، خنده ریزی کردم و شالم رو پوشیدم،
دنبالش راه افتادم.
توی سالن بچه‌ها رو دیدم، همه غمگین بودن، نورا با سرعت به طرفم دوید و گفت:
  • حالت چطوره دختر!؟ نگرانت شده بودیم.
  • خوبم!
لبخند کجی زد و گفت:
- خداروشکر.
کامیار از آشپزخونه بیرون اومد و با فریاد گفت:
- چرا ایستادین بر و بر من و نگاه می‌کنین؟ ماشین‌ها جلوی در منتظرن!
آرام به طرف دخترا رفت و همه شون رو ب*غل کرد و گفت که امیدواره بازم هم‌دیگه رو ببینن ولی من، من اصلا هیچ حسی نداشتم.
نورا و ترنم و آرزو به طرفم اومدن برای خداحافظی، به سردی باهاشون دست دادم و گفتم:
- موفق و پیروز و سربلند باشید!
مینو بازم پوزخند زد، حرفم مشکلی داشت!؟ توی دلم گفتم:
- مشکل که اون داره نه من!
آرام کنار گوشم زمزمه کرد:
  • موفق و پیروز و سربلند!؟
  • آره، میگم بستنی دوست داری؟
چشم‌هاش رو محکم بست و گفت:
- تبسم! چه ربطی داره؟ چرا موضوع رو عوض می‌کنی!؟
کمی فکر کردم، موضوع؟ چی بود موضوع قبل مگه؟
انگار از قیافه م خوند که منظورش رو نمی‌فهمم، نالید:
- بریم تبسم، بریم عزیزم!
سوار ماشین شدیم و... .
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
سوار ماشین شدیم و بلافاصله راننده حرکت کرد، آرام سرش رو گذاشت روی شونه م و زمزمه کرد:
- من و تو، با هم... تنها موندیم.
هیچ عکس‌العملی نشون ندادم، جدیدا خیلی چیزا برام بی اهمیت بود حتی نمازم! کلا نمازم رو از یاد برده بودم؛ همه این اتفاق‌ها، مقصرشون کامیار بود، حس می‌کردم موادهای ساسان خیلی فرق داشت با موادهای کامیار؛ وقتی مواد کامیار رو مصرف می‌کردم، خیلی بی رمق می‌شدم و هیچ چیزی احساس نمی‌کردم، قشنگ می‌رفتم تو خلاً، کدوم بهتر بود؟ قطعا مواد کامیار، بعد از مصرف حسی پیدا می‌کردم که برام دور از درک بود، چی بود؟ چی بود که من انقدر وابسته ش شدم، یعنی این‌جایی که می‌ریم هم مواد‌های کامیار هست!؟ بهم میدن!؟ اگه ندن چیکار کنم!؟
همین‌جور که با سوالات توی ذهنم ور می‌رفتم، نگاهی به راننده کردم، عجیب به نظر میومد. هر پنج دقیقه یک‌بار از آیینه زل میزد به ما، دلیلش چی می‌تونست باشه؟ نکنه این‌ها همون گروهی هستن که می‌خواستن من بدزدن؛ همون گروهی که صدای توی ذهنم درباره ش حرف میزد!
سعی کردم بر خودم مسلط باشم، با لبخند تصنعی گفتم:
- ببخشید آقا!؟
نگاهی به طرفم انداخت و گفت:
- بفرمایید!
همین‌جوری که براندازش می‌کردم، زمزمه کردم:
- کجا داریم می‌ریم!؟
سرش رو به طرف پنجره چرخوند و گفت:
- زنجان!
سری تکون دادم، محکم زدم رو شونه آرام و گفتم:
- بلند شو ببین کامیار چه بلایی داره سرمون میاره!
گیج پرسید:
  • ها؟ چی شده!؟
  • داره ما رو می‌فرسته زنجان!
آرام چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد!

  • چی شد؟
  • خب... خب داره ما رو می‌فرسته زنجان، برای ما چه فرقی داره کجا زندگی کنیم؟ در ضمن تبسم... تبسم حالت خوبه!؟ چرا صورتت انقدر بی حسه،چرا موقع حرف زدن هیچ عکس‌العملی نداری!؟
منظورش رو متوجه نشدم ولی یک سوال ناگهانی برام پیش اومد:
- آرام تو خواهر و برادر داری!؟
سرش رو با دست‌هاش گرفت و گفت:
- خدایا... نه ندارم من تک فرزند بودم، دوست ندارم در این مورد حرف بزنم، تو چرا انقدر شاخه به شاخه حرف میزنی!؟
جوابش رو ندادم؛ سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم، آرام وقتی دید که محلش نمیدم، سرش رو دوباره روی شونه م گذاشت و خوابید!
با صدای راننده تکونی خوردم، فکر کنم رسیده بودیم به مقصد، بدون توجه به آرام پیاده شدم.
انتظار داشتم یک خونه‌ی بزرگ و بی عیب ببینم ولی چشمم به یک خونه ساده خورد، ساکم رو برداشتم و کلید رو از راننده گرفتم، آرام درحالی که سعی داشت ساکش رو از صندوق عقب بیرون بکشد، گفت:
  • چه خونه ساده‌ای!
  • حرف نزن و راه بیفت.
پشت چشمی نازک کرد و دنبالم اومد، وارد خونه شدیم، چهارتا اتاق داشت و یک سالن و یک آشپزخونه، فکر کنم تو هر اتاق سرویس بهداشتی بود، برای این‌که مطمعن بشم به طرف اتاق‌ها حرکت کردم، دستگیره اتاق اول رو پایین کشیدم ولی قفل بود، چندبار امتحان کردم ولی باز نشد، بیخیال شدم و رفتم به سمت اتاق بعدی، درست حدس زده بودم، اتاق‌ها سرویس بهداشتی داشتن، همه چی تموم بودن!
آرام به طرف اتاق چهارم رفت و گفت:
- این اتاق برای من!
دیوارها و وسایل‌های اون اتاق، ترکیبی از آبی و سفید بود، منم ساکم‌ رو به طرف اتاق دوم بردم، مشکی و سفید خیلی قشنگ‌تر بود!
لباس‌هام رو توی کمد گذاشتم، نگاهی به گوشیم انداختم، وقتش بود با مادرم حرف بزنم.
نوشتم:
- سلام مامان خوبی!؟
و منتظر موندم، ده دقیقه گذشت ولی کسی جواب نداد، تصمیم گرفتم همه چی رو براش توضیح بدم.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
امیر
بینی م رو بالا کشیدم و گفتم:
- میگی چکار کنم علی!؟
رو صندلی جا به جا شد و با پوزخند، زمزمه کرد:
- ببین اگه بتونی این سه کیلو مواد رو به خریدارش برسونی، جا خواب بهت میدم!
سرم‌ رو تکون دادم.
  • عه؟ سه کیلو مواد؟ بگیرن من رو دست کم پنج بار اعدامم میکنن، اون‌هایی که شما می‌فروشین مواد ک نیس، زهرماره!
  • نه که خوشت نمیاد!
  • باید فکر کنم!
سریع بلند شد و یقه م رو گرفت.
- ببین بچه پررو، دارم بهت کمک میکنم میدونی که؟ ناز میکنی؟ میدونی اگه من نباشم چی در انتظارته؟
پوفی کشیدم.
- قبول، فقط سهم خودم چی؟
پوزخندی زد.
- جهنم و ضرر، سهم تو هم میندازم جلوت!
بسته رو انداخت طرفم، نگاهی بهش کردم، چقدر خار شده بودم، بدون این‌که تغییری تو صورتم ایجاد کنم بسته رو برداشتم و به طرف حیاط حرکت کردم.
سوار موتور شدم و رفتم پایین شهر، از کجا به کجا رسیدم، اگه مینو... سرم رو تکون دادم، فکر کردن به گذشته چیزی رو حل نمی‌کرد!
رسیدم نزدیک پارک مورد نظر، از موتور پیاده شده و بند کیفم‌ رو محکم گرفتم، طرف بوفه‌ای که همون نزدیکی‌ها بود، حرکت کردم، علی گفته بود پیرمردی با ریش‌های سفید همون اطراف ایستاده، نگاهی به اطراف انداختم، پارک شلوغی بود.
چند دقیقه‌ای منتظر موندم، یک لحظه صدایی شنیدم، سریع گارد گرفتم و برگشتم، پیرمردی با خنده بهم زل زده بود.
  • تو امیری؟ خیلی داغونی که؛ بهت نمیخوره بیست و چهار باشی.
  • شما اومدی اینجا سن من رو تخمین بزنی؟
پوزخندی زد و گفت:
- رد کن بیاد!
کیف رو به طرفش گرفتم، چشم‌هاش برقی زد و گفت:
- از همون قبلی‌ها؟
کلافه گفتم:
- بله، امری نداری؟
دستی به ریشش کشید، ساکت شد و گوشی ای به طرفم گرفت، گوشی ساده ای بود.
  • این چیه!؟
  • تا حالا گوشی ندیدی؟
زل زدم بهش و گفتم:
  • میدی به من؟
  • آره برای تو، پول ندارم بهت بدم.
  • با علی حساب کردی؟
  • آره، این انعام تو هست!
بی تفاوت گوشی رو گرفتم و گفتم:
  • ممنون، کاری نداری؟
  • نه برو به سلامت.
دستی براش تکون دادم و سوار موتور شدم، فکر نمی‌کردم یک روز مجبور بشم مواد بفروشم، اولین تجربه‌م بود، چند ماهی مصرف می‌کردم ولی علی حرف از مواد فروختن نمیزد، می‌گفت در اضای پول مواد براش کارگری کنم.
شماره ش رو حفظ بودم، نا سلامتی یک زمانی دوست‌های خوبی بودیم، دستی تو موهام کشیدم، از این وضع خسته شده بودم ولی چاره‌ای نداشتم، ناچار بهش پیام دادم.
- خب علی، ماموریتت انجام شد، الان چکار کنم!؟
بعد پنج دقیقه پیام داد.
- گوشی‌ت مبارک بابا، صبر کن راننده میفرستم دنبالت تا بری خونه جدیدت رو ببینی.
چشم‌هام رو چرخوندم و سریع تایپ کردم.
- کجا برم؟
نوشت.
- زنجان، خوش میگذره بهت، فعلا!
گوشی رو توی دستم جا به جا کردم، دندون‌هام رو به هم سابیدم، با شنیدن صدایی به عقب برگشتم، باورم نمیشد، چقدر زود!
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Telma_<

حامی
حامی
LV
0
 
نوشته‌ها
223
پسندها
215
امتیازها
128
دستش رو از توی گوشش بیرون آورد و چشمکی زد و گفت:
- سوار شو امیر.
با اخمی سنگین به طرف ماشین حرکت کردم و گفتم:
- چقدر زود رسیدی ماکان؛ حالا چرو تو اومدی؟
محکم زد رو ماشین و گفت:
- مرگ و چرو، نمی‌تونی درست بگی چرا؟ منم همون اطراف خونه‌ت، یک ویلای شیک گرفتم!
همون‌جوری که سوار می‌شدم زمزمه کردم:
- گل کم بود سبزه نیز آراسته شد!
دوباره زیر گوشم ویز ویز کرد:
- اشتباه خوندی، درستش... .
نذاشتم ادامه بده‌، کمربند رو بستم و مشغول فشار دادن شقیقه‌هام شدم.
  • باشه شما دانا، زود حرکت کن که حوصله ندارم.
  • باشه باشه چرا میزنی حالا!؟
سعی کردم بخوابم و به حرف‌های مضخرفش گوش ندم، همین‌که چشم‌هام گرم شد، با صدای داد زدنش از جا پریدم.
- چی شد ماکان!؟
دندون‌های سفیدش رو نشونم داد و گفت.
- هیچی، فقط رسیدیم!
با عصبانیت زدم تو شکمش و گفتم.
- نمی‌تونی مثل آدم صدام بزنی؟
بدون توجه به کتکی چه خورده بود، با ناز گردنش رو تکون داد.
- فرشته‌ها که آدم نمیشن.
صورتم رو جمع کردم و دستم‌رو توی هوا تکون دادم، گفتم:
- اه اه این‌رو از کجا یاد گرفتی؟ تو شیطونم درس میدی.
همون‌جور که نق نق می‌کردم، از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم، رو به روم یک خونه ساده بود، در آهنی بزرگی داشت، دیوارهای خونه خیلی کوتاه بودن، حیاط از همین بیرون معلوم بود، حوصله نداشتم بقیه جاها رو بررسی کنم برای همین سریع وارد حیاط شدم و کلید انداختم.
می‌خواستم وارد خونه بشم که با صدای آروم ماکان سر جام ایستادم.
- ببین امیر، غیر از تو دو نفر دیگه م این‌جا هستن، علی گفته نباید بفهمن که کس دیگه‌ای هم غیر از خودشون تو این خونه هست!
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...
بالا