elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
نام رمان: فریب شاعرانه

نویسنده: elina

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

سوار بر کالسکهِ مهتاب نشسته، نمی‌داند چگونه است که ستارگان نیز بر او چشمک می‌زند. راه ستارگان را دنبال می‌کند تا زمزمه‌های شاعرانه آن، آویزی بر گوش دخترک می‌شود. نمی‌دانست از دست ابلیس جهالت، همان که به نادان حکم می‌دهد به کدامین سو پناه ببرد! گذر زمان علاقه او را به درس چگونه از یاد برد؟ تنها تقصیر دخترک تیره بختی و فلک زدگی است! در جایی زندگی می‌کند که مردم پوتین جهالت در پای دارند. مرگ مادرش باعث بخت سیاه دخترش شد. عشق کدام یک نجاتش می‌دهد؟

در حال گریز از گرگ‌های اطرافش است که آنها خبر ندارند با نواختن نی؛ گهی تند، گهی آرام او تنها به سوی موفقیت گام برمی‌‌‌‌دارد.

# این جا کسی نوای تلاش می‌‌‌نوازد.

"مقدمه"


ز کدام رَه رسیدی؟ زِ کدام در گذشتی؟
که ندیده دیده ناگه به درونِ دل فتادى؟
آخر جهانم آسمانش گرفته و ابری بود، با آمدنت طوفان به پا کردی. زندگانی را فقط گذراندن می‌دانستم، آمدی با آمدنت راه گذر را گرفتی. زندگی کوتاه تر از هر آنچه که فکر می‌کردم بود، آن روزهایی که با دیو مشکلات رو در رو شدم، خود را گم کرده، مانده بودم! توانش را داشتم! از فاش شدن آن دروغ می‌‌‌ترسیدم، دروغی که کابوس‌‌های شبانه ام را رقم می‌‌زد ولی... گذشت و ای کاش نمی‌گذشت که گریبانگر مشکلی بزرگ‌تر شدم. شنیده‌ای که می‌گویند حرف‌ها هم پا دارند؛ قدم بر روی دل ما نهاده، رد پای آنها خاطرات پیچیده ما می‌شود.
ناظر: @Him..

نقد و معرفی رمان فریب شاعرانه
 
آخرین ویرایش:

مدیر راهنما²

مدیر بخش راهنما
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
LV
0
 
نوشته‌ها
23
پسندها
77
امتیازها
9
محل سکونت
کتاب رمان

◕‿◕ بنام خالق لوح و قلم

برای ثبت نام در انجمن فرهنگی کتاب رمان
اینجا کلیک کنید.

ضمن عرض خوشامد به شما کاربر عزیز...

ممنون از این که انجمن فرهنگی ما را برای نگاشتن آثار خود انتخاب کرده اید...
◾قبل از شروع... ابتدا کامل و با دقت

قوانین جامع نویسندگی و تایپ رمان
را بخوانید تا دچار مشکل و یا اشتباهی نشوید...

◾سپس پارت گذاری خود را آغاز کنید...

◾اگر دچار ابهام یا مشکلی شدید و یا سوالی داشتید در این قسمت آن را عنوان و مدیر مربوطه @Imzhrw.sl را تگ کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود.
با تشکر
تیم مدیریت انجمن فرهنگی کتاب رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت اول

#دانای کل

گرفتاری اطرافش را احاطه کرده بود. گویی او باید جوابگوی زمانه باشد! هر کار، بازپرس سختی به همراه دارد. شاید هر آن، خود را باید واگذار سرنوشت می‌کرد. اگر ناخواسته پای در راهی بگذارد و خطایی از او سر بزند، تاوان سختی به همراه دارد. اشک‌هایش همانند ابر بهاری در حال باریدن بودند. گویی با یکدیگر مسابقه‌‌ای نا‌عادلانه گذاشته‌اند. در اوج اعصبانیت، حرف پدر همانند یک چوب کبریت در انبار باروت بود.


_ شاخ نبات! دیگه نمی‌خوام یه کلمه‌ام حرف بزنی. به حرف پدرت گوش کن! من صلاح تو رو می‌خوام. اصلا ببینم کی گفته دختر باید مکتب بره و سواد داشته باشه؟

- ولی پدر...

می‌دانست حر‌ف‌هایش، هیچ کدام تاثیری بر روی پدر ندارد. پدر از هیچ کس حرف شنوی ندارد، حتی بی‌‌بی! گوشه‌ای از دامن را بر دست گرفته تا در حین گریز از پدر بر روی زمین سفت و سرد اصابت نکند.

به سوی تنها مکان دوست‌ داشتنی و امن خانه‌ می‌رود. داخل اتاق خود می‌شود و در را با تمام توانش می‌کوباند. شاید با این کوباندن می‌خواست منظور خود را برساند. از چه گله کند!؟ از آن که چرا پدر اجازه نمی‌دهد به مکتب برود؟ گله از آن چون دختر است؟!... محدود شده‌ از هر آنچه که در این دنیا لذت دارد؟! ای کاش سواد داشت و هر آنچه را در دل محفوظ است را بر روی کاغذ‌های کاهی پیاده ‌کند. گوشه‌‌‌‌ای کز کرده و سر بر زانو می‌گذارد، گیسوان بلند و پریشانش اطرافش را در بر می‌گیرد. گیسوان به رنگ شب او که تنها ستاره‌های آسمان را کم داشت، شاید هم همانند دریا‌یی است که در شب مشاهده کرده‌ای. به مادری احتیاج دارد که دست نوازش بر سر او بکشد... آه از نبود مادر، از آن لحظه که کام تنها را چشیده است گرد نا‌امیدی، تنهایی و غصه در خانه پیچیده است. در افکار و آرزو‌های غیر‌ممکن خود غوطه ور بود که یک آن در اتاق به صدا درآمد.

_ دخترم بیا شام آماده‌ است. بیچاره من پیر زن رو تا اینجا می‌کشونی خب خودت بیا دیگه. سنی ازت گذشته، مگه دختر چهار ساله‌ای که قهر می‌کنی! ماشالله پونزده سالته.

باز هم صدای قرولند‌های بی‌بی بود، این پیر‌زن، شاید مادر او نباشد؛ ولی کم از مادری برایش نگذاشته است. تا امروز، جز چشم چیز دیگری از شاخ نبات نشنیده است.


_ چشم بی بی. الان میام، ببخشید!


و تکرار دوباره همان جمله دوست داشتنی‌ او...


_ پیر بشی دخترم...


یعنی می‌تواند پیر شدن خود را ببیند؟ از جای خود برخواست و به سمت بی‌بی رفت، دخترک بوس*ـ*ـه‌ای بر روی دستان چروکیده‌ بی‌بی زده و همراه او به سمت پذیرایی حرکت کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت دوم


پدرم گوشه ای از خانه بر پشتی تکیه زده بود، رادیو را روشن کرده و غرق شنیدن بود. سلامی زیر لب زمزمه کرد و سپس از پله‌ها پایین رفته، پرده آشپز‌خانه را کنار زد. بی‌بی ظروف مسی را گوشه‌‌ای گذاشته بود و وسایل را داخل یک سینی گرد می‌‌چید. دستی به لباس‌هایش می‌کشد، آن را مرتب کرده و سفره را باز می‌کند. غذا‌های بی‌بی گویی با آدم سخن می‌گویند. خانه غرق در سکوت بود. پدر غذایش را به اتمام رساند و بعد تشکر از بی‌بی سرفه‌‌ای مصلحتی کرد، یعنی حرف خصوصی با بی‌بی دارد. شاخ نبات ایستاد و ظروف کثیف را به سمت آشپز‌خانه برد، کمی که از آنها فاصله گرفت کنج دیوار گوش ایستاد تا صدای پدر به گوشش برسد.


- بی‌بی! مادر عباس‌ آقا، قصاب محل رو می‌شناسی که؟! امروز امده بود حجره فرش فروشی، حس کردم همش یه موضوعی رو می‌ خواد بگه که با کلی من من کردن، گفت فردا عصر اگه اجازه بدیم می‌خواد بیاد خواستگاری شاخ‌ نبات که اگه پسند شد، ایشالله تو سال روز ازدواج پیامبر (ص) و حضرت خدیجه (س) این دو تا جوان نامزد کنن.


دستش را به دیوار گرفته بود و گوش‌ دوخته به جواب بی‌بی در حال غش و ضعف کردن بود. امیدوارانه منتظر جوابی از جانب بی بی بود که شاید مرحم درد او بشود، یا شاید نمک بر روی زخمش...


- پسرم عباس آقا یه پسر کوچیک داره! زشته در و همسایه چی می‌گن. دستی دستی داری سیاه بختش می‌کنی پسر! می‌‌دونم دختر خودسریه، لجبازه، حرف گوش نمی‌ده ولی بزار...


- مادرِ من احترامت واجب؛ ولی این دختره خیلی خیره سر شده. دختری که تو روی پدرش وایسه رو باید سیاه کبود کرد! این دختر باید آدم بشه!


سقوط... چه سرنوشت شومی خدا برای او رقم زده است! چه آرزو‌های نهانی که در سینه زندانی شده‌ بود. در کسری از ثانیه دنیا جلوی چشمانش سیاه شد. ظرف‌ها از دستش رها شده و به زمین اصابت کردند. به سوی پدرش می‌دود. دستان پدرش را در میان دستان خود می‌گیرد و شروع به گریه و زاری می‌کند! در میان هق‌هق هایش با عجز و التماس از پدرش می‌خواهد که این وصلت اتفاق نیافتد. ولی...


- به پات می‌‌افتم، تو رو خدا این کار رو با من نکن. آقاجون مگه من چند سالمه؟ با مکتب رفتنم که مخالفت کردین حالا می‌خواید شوهرم بدید؟! مامان خدیجه...


- حق نداری اسم زن من رو بیاری دختره!


مکثی می کند:


- استغفرالله دختر نذار دهنم رو باز کنم.


گریه و زاری های او، حتی دل سنگ را آب می کرد اما پدرش...؟ گویا دل این مرد از سنگ بود و دخترک بیهوده مروارید به خرج می‌داد! رفتن مادرش چه‌ها که با خانواده‌شان نکرده بود. زجه می‌‌زند، گویی جانش به آن وابسته باشد. صدای بد یمن التماس، تنها صدایی بود که در خانه شنیده می‌شد؛ اما انگار، زمان برای پدرش ایستاده بود. هیچ نمی‌شنید، هیچ نمی‌دید. تک دخترش، عزیز دلش در حال زاری بود ولی... اهمیت نداشت. شاید زمان از وقتی برای او ایستاده بود، که مادرش دنیای فانی را ترک کرده بود... سرنوشت، خوب می دانست چگونه همدست زندگی شود و متقابلانه، آینده را نابود کند. آینده دخترک قصه...!
 
آخرین ویرایش:

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت سه


بی‌بی به سویش می‌رود و او را در آغـ*ـوش می‌گیرد. همانند نوزاد در آغـ*ـوش گریه می‌کند. پدرش به سوی در خانه می‌رود و از خانه خارج می‌شود. دخترک تنها سفره دلش را برای تتها حامی خود باز می‌کند.


- بی‌بی آخه تقصیر من چیه، مگه من خواستم دختر بشم، مگه من خواستم مامان بمیره، چرا هیچ کس به من نمیگه مامان چجور مرد. اصلا تقصیر من چیه که آقا جون با من اینجوری رفتار می‌کنه! تو این همه سال تنها خواسته من این که بزار برم مکتب درس بخونم، همین به خدا این خواسته زیادی نیست!


بی‌بی می‌دانست دخترک حرف حق را می‌زند اما مجبور بود او را متقاعد کند که تصمیم اشتباهی دارد می‌گیرد. راضی کردن پسرش به همین آسانی‌ نیست.


- دخترم به حرف پدرت گوش کن صلاح و مصلحت تو رو می‌خواد، دلش نمی‌خواد دختر آفتاب مهتاب ندیده‌اش راه بی‌افته تو کوچه و خیابون که هر کس و ناکسی بهش تیکه بندازه! پدرت غیرت داره دختر درکش کن.


آه از غیرت پدر او که همانند طناب دار دور گردن دخترک پیچیده است، که دخترک فرار می‌کند از تمام مشکلات زندگی و گرفتار طوفانی عظیم می‌شود.


- چرا همه انتظار دارن من درکشون بی‌بی! پس کی من رو درک کن؟ من ازدواج نمی‌کنم که اگه اجبارم کنین فرار می‌کنم از خونه بدتر آبروتون بره.


بی‌بی "یا‌علی" می‌گوید و از جای خود بر می‌خیزد و باز‌ هم حرف‌های همیشگی او برای تنها نوه پسریش که آخر زبان سرخش، سر سبزش را به باد می‌دهد. شاخ نبات بدون توجه به حرف‌های بی‌بی به سمت حیاط می‌رود. حیاط کوچک ولی باصفایشان را چقدر دوست دارد. دخترک به وسط حیاط می‌دود و گوشه‌ای از حوض فیروز‌ای می‌نشیند، عطر گل‌های شمعدانی که به دور حوض فیروزه‌ای چیده شده است، مشامش را نوازش می‌دهد. چشمانش را میبندد و نفسی عمیق می‌کشد. باد دستانش را میان گیسوان دخترک کرده و در هوا پخش می‌کند‌. دخترک رویاهایش را دوست داشت! دستانش را در آب خنک حوض فرو می‌برد و آب را به اطراف می‌پاشد.


- من بالاخره آقاجون و راضی می‌کنم که برم مکتب، البته اول باید این خواستگاری که نمی‌دونم از کجا پیدا شد رو از سرم وا کنم! خدایا خسته شدم خب‌‌‌...


یک آن دخترک حرفش را قطع می‌کند، سنگینی دستی را بر روی شانه‌اش احساس می‌کند. آرام به عقب بر می‌گردد که بی‌بی را می‌بیند.


- خدایا خودت مراقب باش! دختر دیوانه شدی داری با خودت حرف می‌زنی یه ربع دارم صدات می‌‌زنم که بیا به این پیرزن کمک کن، دست تنها باید کل اون خونه رو جارو بزنم. پاشو فردا پس فردا میری خونه مادر شوهر می‌گن مادربزرگش چیزی به این یاد نداده!


قهقهه‌های دختر در فضا می‌پیچد انقدر دنیایش کوچک است که فراموش کرد چندی پیش همانند ابربهاری در حال اشک ریختن بود.


- وای بی‌بی چقدر شیرین حرص می‌خوری شما! چشم الان میام کمکتون امدم بیرون یکم حال و هوام عوض بشه.


بلند می‌شود و همراه بی‌بی به سمت خانه می‌رود. جارو را به دست می‌گیرد و گوشه به گوشه خانه را جارو می‌زند. صدای بی‌بی به گوش دخترک می‌رسد.


- دخترم انگاری یکی داره در رو می‌کوبه میری ببینی کی هستش من دستم بنده.


- چشم رفتم الان.


بدو بدو به سمت در می‌رود، گوشه‌ای از در را باز می‌کند و بیرون را نگاهی می‌اندازد‌. پدرش او را به کنار حل می‌دهد و داخل می‌شود.


- دختر هزار بار گفتم اول بپرس کی دم درِ، بعد در رو وا کن، یه دفعه دیدی دزد بود.


آرام سرش را زیر می‌اندازد و تنها خود زمزمه «چشم»را می‌شنود و تنها دلیل آرام بودن صدایش دلخوری بود و بس!
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت چهار


از صبح هیاهویی در خانه بود، بی‌بی در تلاش بود که هر چیزی به نحو احسنت و عالی انجام شده باشد. خواستگاری دخترک که خود راضی به این وصلت نیست. دل دخترک همانند سیر و‌ سرکه می‌جوشید، اتفاقی که در حال رخ داد بود، غیر قابل باور بود. به اصرار‌های مکرر بی‌بی، پیراهن آبی آسمانی‌اش را پوشیده که چین‌های دلفریب، پاپیون سیاه در پشت پیراهن دل هر کس را می‌برد. شانه را برمی‌دارد و به سمت بی‌بی می‌رود.


- بی‌بی می‌شه موهام رو شونه بزنی بعد برام ببافی! دلم خیلی تنگ شده واسه اون زمانی که مامان موهام رو شونه می‌زد!


بی بی دستان لرزانش را روی گیسوان شاخ نبات می‌کشد، دختری که در روز خواستگاری دلتنگ مادری است که...


- باشه عزیز دل بی بی! الهی دورت بگردم! موهات کپی مادر خدابیامرزت...


بغض در گلو دخترک لانه کرده‌ بود. چشمانش از اشک تر شد. گیسوان بلندش بافته شده بود. گوشه از خانه نشسته بود و در حال نقشه چیدن برای فرار از دست بی‌بی و آن حرف‌های خاله زنک بود. از او چه انتظاری دارند هم پای آن‌ها بنشیند، گل بگوید و گل بشنفت. صدای کوبیدن در هم زمان می‌شود با بالا گرفتن ضربان قلب کوچک او.


- شاخ نبات، دخترم در رو باز می‌کنی احتمالا مهمونمون رسید.


بی هیچ حرف، آهسته از جایش بلند می‌شود و به سوی در می‌رود. گوشه در را وا می‌کنید، وقتی مادر و خواهر عباس آقا را دید آنها را به داخل دعوت کرد.


- خوش آمدید، بفرمایید لطفا شاه نشین بی بی اونجا منتظر شماست!


قربان صدقه رفتن‌های مادر عباس آقا، فاطمه خانوم فضای خانه را پر کرده بود. داخل خانه شدند و از پله‌ها بالا رفتند، در ورودی را باز کرد و وارد شاه نشین شدند. دور تا دور اتاق را پشتی‌ چیده شده بود. بی‌بی از جایش بلند شد و حال احوال می‌کند.


- سلام فاطمه خانوم، خوب هستید؟ خانواده خوب هستند؟ خوش آمدید. بفرمایید اون بالا بشنید. ماشالله دخترتون چقدر بزرگ شده!


بر روی زمین می‌نشینند. شاخ نبات از در خارج می‌شود و به سوی آشپزخانه می‌رود. کاسه‌ فیروزه‌ای رنگ را برمی‌دارد و داخلش را پر از آب می‌کند، چند پر گل محمدی روی آب می‌ریزد. آخر عادت است، می‌‌گویند آب نطلبیده مراد و نشان روشنایی است. خواستگارش باب میل او نیست؛ ولی بی‌بی اجازه نمی‌دهد رسم و رسومات را زیر پا بگذارد. سرش را زیر می‌اندازد و وارد شاه نشین می‌شود. کاسه آب را رو به روی فاطمه خانوم می‌گذارد و کنار بی‌بی می‌نشیند.


- هزار الله و اکبر، چه نوه خوشگلی دارید، مثل ماه شب چهارده می‌مونه.


خواهر عباس آقا کیسه‌ای را از کنار خود برمی‌دارد، داخل کیسه پر از نقل و نبات بود. آرام آن را به طرف ما می‌گذارد. رو به بی‌بی می‌کند و می‌گوید.


- نقل آوردیم، نبات ببریم! «به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را» هر چقدر از زیبایی شاخ نبات جان بگم، کم هستش!


شاخ نبات از خجالت، گونه‌هاش رنگ گرفت. آرام سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت، صلاح نمی‌دانست حرفی بزند او نمی‌خواست آنها، او را پسند کنند. صبحت‌هایشان سر گرفت. تنها چیز مهم برای آنها مهارت‌های دختر است. سطح سواد و مکتب رفتن اصلا برایشان اهمیت چندانی نداشت. دختر تنها باید بشورد، بچه به دنیا بیاورد، به حرف شوهرش گوش بدهد و تمام!


زندگی را همین چند لحظه می‌دیدند، برای آنها آینده می‌آید پس اهمیت ندارد. گذشته‌ها را کاری نمی‌شود کرد. تنها در زمان حال خود هستند... حتی یک ساعت بعدشان هم اهمیت نمی‌‌دهند.
 
آخرین ویرایش:

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت پنج

سردرگم در خاطرات خود بود. مادرش چه زود آنها را رها کرده بود. دل تنگش آرام نشده از آن روزی که رها شده از سوی خانواده‌اش، گویی پدر به همراه مادر نیز خاک شده بود. قلب پدر پر از نفرت از دخترک بود، پر از خاک و سنگ ریزهایی که درون قلب پدر سنگینی می‌کردند و مقصر دخترک بود بی آن که بداند. هزار بار سر صحبت را با پدر باز کرده بود اما تاثیر حرف‌های او همانند کوبیدن میخ بر سنگ بود. چه شد که پدر از دختر یکی، یک‌ دانه‌اش خسته شده‌است. انقدری خسته که می‌خواهد او را به شوهر بدهد. پدر داشت خط قرمزی بر تمام آرزوهای دخترک می‌کشید و دختر حرفی جز «چشم» نمی‌تواند بگوید.

دخترک آرام شعری را زیر لب زمزمه‌ای می‌کند، گمان داشت کسی صدای او را نمی‌شنود اما... خیال باطل بود. سرنوشت او، همان زمان با زمزمه زیر لب آن شعر تغیر می‌کند. مگر می‌شود؟ تنها یک متن، سرنوشت ساز باشد. جزو محالات است. گاه «امید» به گونه‌ای در خانه‌ات را می‌کوباند که خود هیران می‌شوی از آن همه چینش اتفاقات به ترتیب زیبا که سرنوشتت را رقم بزند. خواهر عباس آقا، صورتش را به سوی شاخ نبات کرد و از او پرسید.

- شاخ نبات جان! شما مکتب رفتی دخترجان؟ یعنی سواد داری؟ آخر از قدیم گفتند«دختر باسواد، عاشق ‌پیشه از آب در ‌می‌آید» البته از وجنات و سکنات شما کامل معلومه دختر متین و آرومی هستی! امیدوارم مکتب هم نرفته باشی، همین عباس آقا ما همش دو کلاس سواد داره مادر! من با مادر خدابیامرزت هم البته دوست بودم؛ ولی چیزی در این باره به من نگفته بود دخترم!

سوال‌هایشان را بی‌رو دروایسی می‌پرسیدند. بی آن‌که حرف را مزمزه کنند. قصدشان از داماد کردن عزیز دردانه‌شان چه بود؟ یک عروس به ماند دختر برایشان یا شاید هم یه نوکر بی جیر و مواجب برای بشور و بساب‌هایشان. شاخ نبات کلافه، گوشه‌ای از پیراهنش را به دست گرفت، آن را فشرد. رنگ از رخسار بی‌بی پرید. گویی قصد رفتن نداشتند! شاخ نبات آرام سرش را پایین انداخت. از چه چیزی هراس داشت! مگر او پیر دختر بود یا رو دست آن‌ها مانده بود. بی بی قصد داشت جواب ندهد و بحث را منحرف کند. ناگهان درب امیدی بر روی شاخ نبات گشوده شد. چشم‌هایش برق خوشحالی بر خود گرفت. دخترک صورت‌اش را به سمت بی‌بی برگرداند. لبخند پیروزی بر لبانش جا خوش کرده بود.

- بی‌بی اگه اجازه بدین خود بهتر از هر کس می‌توانم جواب این سوالشون رو بدم. هر چی باشه من قرار است عروس این خاندان بشم، پسرشان قرار است یک عمر سایه سر من باشد. اینجوری بیشتر با هم آشنا می‌شیم.

بی‌بی با نگاه‌اش و چشم‌ غره‌‌هایش سعی در منصرف کردن دخترک داشت. بی‌بی می‌دانست لجبازی این دختر به پدرش رفته‌ است و حرف‌هایش بوی خوش به مشام بی‌بی نمی‌رساند. کسی نمی‌تواند او را از تصمیم که گرفته است، پشیمان کند.

- لطفا منتظرم بمونید، هر چه سریع‌تر برمی‌گردم و منتظرتون نمی‌زارم!

از جای خود برمی‌خیزد و در جست و جوی یک قلم نی، مرکب و کاغذ می‌گردد. یادش آمد که پدر همه آن‌ها را همانند شی ناچیز و بیهوده در وسط همان حیاط رنگینشان آتش زده بود. چشمان او مالامال از اشک و چشمه جوشانش در حال جاری شدن از دو گودال به رنگ شب او، به گمان اشک‌هایش دلباخته گونه‌های او شده است؛ آخر خودشان را به آب و آتش می‌زنند که دوباره دیداری طولانی برایشان رقم بخورد... در یک آن، یاد صندوچه قدیمی مادرش افتاد! همان که مادرش از دختر تمنا کرده بود به کسی نگویید که در آن صندوقچه راز، چه چیزها وجود دارد. اگر کسی می‌دانست یحتمل طوفانی به قدرت عشق در میان حیاط زندگیشان به گردش در می‌آمد.
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
# پارت شش

هیچ‌چیزی در مخیله‌اش نمی‌گنجید. آیا پدرش بعد از مرگ مادرش آن صندوقچه را نیز به آتش کشیده بود؟ اما چرا؟! آه از دست پدری که بویی از انسانیت و ذره‌ای از پدر بودن به مشامش نخورده بود. شاخ نبات در دل گله ها دارد.‌ شکوه می کند، از زمین و آسمان، از خدا و تقدیرش؛ و حتی از ضعف و ناتوان بودن خودش! گاهی با خود می گوید «ای کاش جای مادرش، پدرش را...نه» هرچه باشد او پدرش بود و دل نازکش به او حتی اجازه فکر کردن به همچین فکر شومی را نمی‌داد چه برسد به زبان آوردن و درخواست از خدا! هر چه باشد او هم خون پدرش است.

امید دخترک همانند چراغ نفتی گوشه اتاق کوچک خود سو سو می‌زند! پدر ورود شاخ نبات را به اتاق خود منع کرده بود و باز هم با هزار و یک دلیل قانع کننده و مسخره که چیزی جز «چشم» توان گفتنش را نداشت و دلیل این همه قوانین مسخره که پدر تنها می‌گوید برای مراقبت از خود شاخ نبات است. گاهی دلش می‌خواهد باور کند که تمام این «نکن‌ خطر دارد!» تمام این «نه تو دختری!» تمام و تمام آن‌ها برای مراقبت از اوست. شیرینی داشتن یک حامی، فردی که نگرانت باشد، دوستت داشته باشد؛ لذت بخش‌ترین حس در این دنیا است!

نمی‌دانست از چه آنطور هراس داشت، قلبش در سینه از رعب و وحشت به تلاطم افتاده است. چشمان او در حال گردش در گوشه به گوشه اتاق است! گویی پدر در همان نزدیکی‌ها پنهان شده است، ولی در همان گوشه‌ها دید دقیقی نسبت به اطراف داشته باشد که دقیق در همان لحظه قرار گرفتن پای دخترک در اتاق، او را در همان لحظات سخت غافلگیر کند. سر سختانه از او مواخذه کند، بدگویی‌های بی سر و ته و در آخر. افسوس پدر که چرا او فرزند دختر است!


مقصر تمام این کارهای او پدرش است! آخر شوهر کردن از کجا به ذهن پدر خطور کرده است؟ آن هم با اصغر آقا! گمان نمی‌کرد که با عشق با کسی ازدواج بکند ولی انتظار نداشت به همین زودی خانه پدری خود را رها بکند. دلش برای تمام خاطراتش تنگ می‌شود با تمام سختی‌ها، این خانه گوشه به گوشه‌اش یادآور یک لبخندی از اعماق اقیانوس است همان قدر بزرگ و همان قدر زیبا!

مقابل دَر اتاق می‌ایستد، مرگ یک بار و شیون هم یک بار... دستان لرزان‌اش را در سطح سرد دستگیره می‌گذارد و آرام آن را به سو پایین هدایت می‌کند. دستانش سنگین می‌شود، برایش سخت است که در را به سوی اتاق براند و قدم‌هایش را داخل بگذارد‌.


در دل جملات نامفهومی را زمزمه می‌کند، قهقهه‌ای در دل برای ترسو بودنش در دل می‌زند و به خود امید واهمی می‌دهد که هیچ کس خبر‌دار نمی‌شود. نفس عمیقی می‌کشد و قدم‌اش را به سو جلو برمی‌دارد، وارد اتاق می‌شود. بعد از دو سال پا به اتاقی گذاشته است که عطر مادرش در هوا آنجا پیچیده است.


صندوقچه مادرش را در گوشه اتاق می‌بیند. همان صندوقچه قهوه‌ای که مادرش روی آن پارچه جهازش را انداخته و کلید راه نجات دخترک است. قدم‌هایش را بدون درنگ برمی‌دارد و کنار صندوقچه بر روی زانوانش می‌نشیند. قفل صندوقچه را باز می‌کند و درون آن را می‌نگرد، اه در سینه اش می‌کشد. پیدا کردن وسایل مورد نیازش، همانند پیدا کردن سوزن در انبار کاه است چگونه در این زمان کوتاه دست به کار شود و بتواند موفق بشود! در همان هنگام صدایی او را در جای خود میخکوب می‌کند.


- شاخ نبات! سر اون صندوقچه چیکار می‌کنی؟
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت هفت


«لبخند بزن گرچه دلت پر شده از درد


تا گریه نفهمد به سرت غصه چه آورد...؟»


روز‌ها بالاخره تموم می‌شوند، همانند برگ ریزان فصل پاییز! حزین همانند پارچه‌ای سیاه که یادآور روز‌های تلخ است سرتا سر خانه پیچیده شده است. هر اندازه که دل آزرده بشوی، عاقبت شمس درخشنده، حیاط دل‌ها را گرم و پر از نیکی می‌کند.


چشمانش را آرام باز و بسته کرد. تپش‌های قلبش به گونه عجیب شده است! گویی می‌خواهند از ترس کسی که اسم او را بر لب آورده فرار کنند و به ناکجا آبادی به دور از این مکان و آن شخص بروند.آرام و سر به زیر از جایش بلند می‌شود و به طرف در بر می‌گردد.


_ توروخدا بی‌بی! به پدر هیچی نگو! اگه بفهمه من امدم این جا سرم رو گوش تا گوش می‌بره می‌ندازه جلوی این سگ‌های سیاه محله... یا که اینقدر با کمربندش من رو می‌زنه که سیاه و کبود بشم وای... بی‌بی خواهش می‌کنم!


بی بی نگاهش را چنان به شاخه نبات دوخته است که گویی در وجودش به دنبال کسی است. بی شک شاخه نبات، سیبی نصف شده و به جا مانده از دختر(عروس) مرحوم اش بود. آهی از ته دلش بلند می‌شود، یادش گرامی! عروس زیبا رویی که ساعت‌ها در کنار بی‌بی از بچگی به یاد ماندنی اش سخن می‌گفت. از تمام شیطنت‌های دخترانه و لجبازی‌های کودکانه‌اش... آری رفتارهای شاخ نبات همانند مادرش است، اصرار فراوانش برای رفتن به مکتب و این شیطنت وارد شدنش به اتاق ممنوعه‌ای که پدرش اکیداً منع کرده بود. بی‌بی از فکر و خیال بیرون می‌آید و دنبال پاسخی مناسب برای شاخ نبات می‌گردد.


_ آخه دختر من به تو چی بگم! این رسم مهمون نوازی؟ آبروی من رو جلوی فاطمه خانم بردی... از قدیم گفتن مهمون حبیب خداست! زشته اون طوری ترکشون کردی؛ بعدش هم نگران نباش به بابات نمیگم که امده بودی تو اتاق، سراغ صندوقچه مادرت رفته بودی تا قلم و کاغذ برداری.


شاخ نبات به سوی بی‌بی قدم برداشت و او را محکم در آغـ*ـوش خود می‌گیرد. گاهی وجود یک آغـ*ـوش امن باعث دلگرمی آدم‌ها می‌شود... اشک‌هایش آرام از گوشه چشم خودنمایی می‌کنند. سریع از بی‌بی جدا می‌شود و مروارید‌هایش را با گوشه آستین پیراهنش پاک می‌کند.


_ ببخشید بی‌بی اگه امروز به خاطر من سرافکنده شدی! الان هم بیا مهمون‌ها رو بیشتر منتظر نداریم خیلی زشت می‌شه.


بی‌بی دست شاخ نبات را گرفت و از اتاق بیرون آورد. دستش را دو دفعه پشت دخترک کوبید و گفت:


_ کجای کاری دخترم؟! مهمون ها همون موقع که شما رفتی، رفتن. حتما با خودشون گفتن که این دختر از ما خوشش نمیاد که زودتر از همه مجلس خواستگاری رو ترک کرد. البته بنده خدا فاطمه خانم خیلی از تو خوشش آمده بود؛ می‌گفت به پسرش هم بگه اگه قطعی شد نظرشون یه شب بیان که شما‌ها با هم نامزد بشین.


یعنی قرار است این کار تمام بشود؟ او به راستی بشود عروس خانواده آن‌ها؟ نمی‌گذارد همه آرزوهایش را به یک باره خراب کنند! به ذهنش خطور کرد اگر لازم باشد فرار می‌کند، به دور از آن همه حرف‌هایی که فقط برای خودشان مهم است. مگر آدم با چند خط خواندم کلمات عربی به کسی محرم می‌شود؟ شاید سن او نسبت به پدرش خیلی کم تر است ولی آنقدر می‌فهمد که نباید آینده‌اش را تباه کند. ما آدم‌ها فقط یک دفعه به دنیا می‌آییم.
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت هشت

«تاریخ: تیر ماه، سال هزار و سیصد و پنجاه»

دخترک رقصان همراه با باد صبا در میان شاخ و برگ درختان خودنمایی می‌کند. خورشید دریای موهایش رو درخشان می‌کند. نوای پرندگان بر روی شاخ درختان همانند یک رویا است. به راستی که لبخند دختر، نقاشی خداوند است.

- دختر شیرین من! شاخ نبات! کجایی دخترم؟ بیا یه لحظه مامان جان کارت دارم. کجا باز غیبت زده تو؟

شاخ نبات لبخندی از شیطنت می‌زند، تکه‌ای از موهاش را به پشت گوشش هدایت می‌کند و از کنار گل‌های شمعدونی دور حوضچه بلند می‌شود. لی لی کنان به سوی در خانه می‌رود. کفش‌هایش را بیرون از در خانه در می‌آورد و وارد راه رو می‌شود. در درون افکارش به دنبال این احضار بی‌موقع مادرش می‌شود. یعنی کدام یک از شیطنت‌ها و خراب کاری‌هایش را فهمیده است! دو ضربه روی در تخته‌ای مطبخ می‌زند و وارد می‌شود.

رو به روی مادرش می‌ایستد، دست‌هایش را به پشت کمر خود قلاب می‌کند و آرام به جلو و عقب تکان می‌خورد.

- جانم مامان مهربونم! باز چی شده این شاخ نبات معصوم رو اینجور صدا زدی. حیاط بودم نترس فرار نمی‌کنم.

مادرش نگاه گله‌مندانه ای به شاخ نبات می‌کنید و به ادامه پیاز خوردنش برای قرمه سبزی مشغول می‌شود.

- دختر چرا درس نمی‌خونی؟ می‌دونی تو این شهر چند نفر آرزو دارم جای تو باشن؟ این که درس بخونن اون وقت من باید بفهمم که دخترم درس گوش نمیده هیچ کل مکتب رو آباد کرده! تو رو جون من درست رو بخون شاخ نبات هیچ وقت ول نکن!

بعد از گفتن این حرف دستانش را پیش قدم می‌کند که اشک ناشی از پیاز را پاک کند. به راستی آن اشک‌ها که از گونه‌های مادرش سر می‌خورد برای همان پیاز است؟ چه چیزی توان و قدرت این را دارد که اشک یک زن را در بیاورد!

شاخ نبات با خودش در دل می‌گفت: «پس آقا معلممون کار خودش رو کرده بود! گفت میگم به مامانت ولی من گفتن داره تهدید می‌کنه... چقدر آدم بدیه مگه مامانش یاد نداده چغلی کردن کار بدی! پوف حالا چطور حل کنم این موضوع پیش آمده رو؟»

- مامان آقا معلممون دروغ گفت من درس خیلی دوست دارم ولی دوست ندارم بخونم؛ ولی چون این سری شما جونت رو قسم خوردی قول میدم بخونم، قول، قول!

به سوی مادرش قدم برداشت ودستانش را حلقه ای از جنـ*ـس دلتنگی به دور گردن مادرش انداخت. عطر تن مادرش را با تمام وجودش به بدنش هدیه داد. کاش می‌توانستند عطری از بوی مادر بسازند! گویا جهان هستی را دو دستی به او تقدیم می‌کنید.


«زمان حال»


شاخ نبات می‌دانست هر کس جای او بود حاضر بود تمام باقی مانده عمرش را بدهد ولی به آن زمان برگردد و قدر آن لحظه ها را بداند! لحظات که عطر شادی فقط بر مشامت را نوازش می‌کرد. عطر غذاهای مادر پز، غرغرهای دلسوزانه، نگرانی‌های خواهرانه، مراقبت‌های برادرانه... او فقط مادرش را از دست نداد بود تمام وجودش پرواز کرده و به سمت آسمان رفته بود.
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت نه

نگاهش را از سقف سفید دیوار بر می‌دارد و در جای خود چهار زانو می‌نشیند. روبان قرمز و مشکی موهایش را باز می‌کند و از جای خود برمی‌خیزد. رو به روی آینه کوچک اتاق که با میخ بر دیوار تحمیل شده می‌ایستد. سرخی لبانش با انار رقابت می‌کرد! سیاهی شب کنار موهایش کم می‌آورد! با شانه‌ای که کنار طاقچه بود را برداشت و موهایش را فرق وسط باز کرد و دوباره با همان روبان‌ها از دو طرف بست.

لباسانش را با پیراهن بنفش و دامن مشکی تعویض می‌کند. همانند دختر بچه‌ای می‌چرخد تا دامنش نیز باز بشود و موج دار اطرافش بماند. به گوشه اتاق می‌رود، کلاه لبه دار سیاه را برمی‌دارد و به روی گیسوانش می‌گذارد. از اتاق خارج شد و به دنبال بی‌بی گشت.

- بی‌بی کجایی؟! بی‌بی خونه‌ای؟! کارت دارم کجایی؟ داری با من قائم موشک بازی می‌کنی؟

در یک آن با ضربه‌ جارو دستی که از پشت بهش وارد شده بود فریادی کشید. با نگرانی نگاهی به دامن زیبایش می‌اندازد و با نگاه ناراحت و دلخور به بی‌بی زل می‌زند.

- بی‌بی چرا دیگه می‌زنی؟ نمی‌بینی لباس پوشیدم، آخه با جارو دستی آدم رو می‌زنن؟


بی‌بی در همان حال که داشت زمین را جارو می‌زد با شاخ نبات نیز صحبت می‌کرد.


- دختر ترسیدم آخه! گفتم حتما جن رفته تو جلدش! چته خونه رو گذاشتی رو سرت... حالا چیکارم داری؟ بگو کلی کار دارم!


آرام با دستانش گرد و غبار قرار گرفته رو دامنش را پاک کرد و دستانش را به روی کمرش گذاشت.


- جن کجا بود؟ ببخشید اگه ترسیدی، میگم بی‌بی اجازه هست برم خونه عمو؟ می‌خوام با سمیه حرف بزنم.


شاید صحبت با سمیه یکم او را سبک می‌کرد. تنها دختر عمویی یا شاید بهتر است بگوید تنها فامیل و دوست که دارد. همیشه با حرف‌هایش او را راهنمایی می‌کرد که بین دو راهی کدام را انتخاب کند. بی‌بی نگاه به سر تا پای دخترک می‌اندازد.


- دخترم می‌دونی که من حرفی ندارم می‌خوای بری برو... ولی بهتر از آقاجونت خبر بگیریی! می‌خوای قبل رفتن برو حجره و ازش اجازه بگیر تا مشکلی پیش نیاد! خیال من هم راحت میشه که با اذن و اجازه بزرگ‌ترین رفتی.


خیالش کمی آسوده می‌شود. آخر می‌دانست تنها جایی که اجازه می‌دهد شاخ نبات برود، خونه برادرش است. شنل مشکی رنگش را به دور خود می‌بندد.


- چشم بی‌بی حتما میرم پیش آقا جون! قبل این که شما بگی من میگم چشم؛ سرم رو می‌ندازم پایین جواب هیچ کس رو هم نمیدم. خدانگهدار!


بوس*ـ*ـه‌ای بر روی گونه بی‌بی می‌کارد و با سرعت به سمت در می‌رود. پارچه را که کنار در است را کنار می‌زند، کفشانش را برمی‌دارد و جفت جلوی پایش می‌گذارد و می‌پوشد.
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت ده

آفتاب با تمام درخشش در حال تابیدن در اوج آسمان بود. از حیاط کوچکشان می‌گذرد. در اصلی را باز می‌کند و وارد کوچه تنگ می‌شود. در کوچه امکان گذر بیشتر از دو نفر ندارد، این یکی از ترس‌هایش بود که با پسر‌های همسایه رو در رو بشود و حتی از نزدیک آن‌ها گذر کند. حرف زدن با پسر های غریبه عیب است!

در دلش خدا را «شکر» گفت که راحت و بدون برخورد با کسی از کوچه گذر کرد. حجره فرش فروشی در درون بازار بود و پدرش راضی نبود او وارد بازار بشود! آخر غرورش خدشه دار می‌شود، دخترک زیبایش میان آن همه مرد پیر و جوان بشود. لباس‌هایش را مرتب کرد، به گونه‌ای که هیچ گونه جای ایرادی برای پدر، باقی نگذارد و وارد بازار شد. بعد از چند قدم راه رفتن در یک آن صدایی به گوشش برخورد کرد.

_ شاخ نبات خانم!

باورش نمی‌شد یعنی چه کسی اسم او را بر زبانش آورده است؟ مگر خودش خواهر ندارد! نمی‌داند نباید اسم یک دختر را همچنین میان جمعیت صدا نزند! قصد داشت خودش را به نشنیدن بزند و به راه خود ادامه دهد ولی گویا آن مرد قصد جان او را کرده است. مکرر اسمش را صدا زد تا او را وادار به برگشتن بکند.

سرش را به طرفین چرخاندن و به دنبال آن صدا گشت. وقتی صاحب صدا را دید از عصبانیت سرش را تا حد امکان پایین انداخت و به طرف قصابی عباس آقا رفت. مغازه کوچک و بد بوی قصابی فاصله اندکی با حجره پدرش فاصله داشت. اگر پدرش آن‌ها را می‌دید چه می‌شد خدا داند و بس! یعنی چه فکری با خودش می‌کند؟

- عباس آقا این چه کاری شما می‌کنید! من یه دختری هستم که هنوز در خانه پدرم زندگی می‌کنم، شما حق نداشتید من رو با اسم کوچیک صدا بزنید. ما نسبتی با هم نداریم، فقط مادرتون آمده حرف‌های اولیه رو زده! لطفا رعایت کنید من نمی‌خوام آبروی پدرم رو ببرم!

نگران بود از قضاوت‌های نابجا، حرف‌های مردم، بی آبرو کردن خودش و بیشتر از همه پدرش... اصلا خوشیت نداشت یک دختر که در خانه است با مردی صحبت کند وگرنه به او لقب بد می‌گذارند. عباس آقا با همان دست‌های خونی نزدیک من شد و دست به کمر شد.


- شاخ نبات خانم ما اول از همه عاشق شما شده بودم... اون چشماتون دین و ایمون من رو برده بود. یعنی ننه‌ام نمی‌ذاشت بیام خواستگاریتون آخه همش می‌گفت زشته و فلان تا رفتیم خواستگاری زن اولم که اون هم عمرش رو داد به شما و ما تنها شدیم...


شاخ نبات واقعا وقت شنیدن حرف‌های صد من یه غاز او را نداشت! او برای کار دیگری آمده بود پس بهتر بود با یک «ببخشید» ساده به صحبت کردنشان خاتمه دهد.


- ببخشید ولی من کار دارم.


بعد از گفتن حرفش با سرعت شروع به دویدن کرد و وارد مغازه پدرش شد. «سلام» را زیر لب، نفس نفس زنان گفت و دستانش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و نفسی عمیق کشید.


- سلام شاخ نبات اتفاقی افتاده دخترم؟ چی شده کسی دنبالت کرده بود!
 

elina-^

معاونت کل انجمن
پرسنل مدیریت
معاونت کل انجمن
گرافیست
LV
1
 
نوشته‌ها
1,049
پسندها
922
امتیازها
408
جوایز
6
#پارت یازده

تمام هوش و هواسش را يک جا جمع کرد تا در يک آن حرف نامربوط نزند. کلمات را به گونه‌ای کنار هم بچیند تا جمله‌اش تاثير خود را بگذارد. جملات کوتاه و راضی کننده بهتر از هر نامه بلند بالایی است.

- نه آقا جون این چه حرفیه؟ فقط چون راه طولاني رو پياده زير آفتاب اومده بودم يکم خسته شدم بعدم کسی مگه می‌تونه به دختر حاج رضا نگاه چپ بندازه؟

نمیدانم پدر از چه این گونه خرسند شد، در صورتش گل ها شکوفه زدند و گویی هدیه بزرگی برایش به ارمغان آورده‌اند. شاخ نبات لبخند ریزی بر روی لبانش آورد و ادامه داد.

- بعدم اقا جون من همون جور که شما گفتید سرم رو میندازم پایین و مثل خانوما میرم و میام.

_ خوبه، خوبه از دختر حاج رضا همین رفتارها انتظار میره!

انتظارات زیادی از ادمی زاد دارند... انتظار بی‌عیب بودن، برترین بودن، گاهی این انتظارات که باعث ناراحتی می‌شود! انتظار درست نیست اخرش تمام به نا امیدی بسنده می‌شود. رغبت این را ندارم که به ادم ها هستی بفهمانم تنها می‌خواهم اطرافیانم را دور از انتظارات نگه دارم.

اقا جون سمت میز چوبی گوشه مفازه رفت و به آن تکیه داد. منتظر بود حرف هایش را بگویید و به کارهایش برسد.

- اقا جون! میگم می‌دونم بهم گفته بودید بخاطر این که صادق بزرگ شده خونه عمو نرم و به سمیه بگم بیاد خونه ما ولی...

پدر دور میز چرخید و روی صندلی چوبی نشست، قبل از این که بگذارد حرف ناتموم او تموم بشود گفت:

- می‌تونی بری منم عصر میام یه سر به خان داداشم میزنم. فقط نشنوم شلوغ کردی!

- اه آاقا جون من پونزده سالمه مگه بچه ام!

گاهی خودمان نیز نمی‌دانیم در این سن بزرگ هستیم همانند پدر هایمان یا همان کودک پنج ساله که سر هر چیز کوچک و بزرگ گریه می‌کند. گویی ما میانه راه هستیم گاه نیاز داریم کودک باشیم و تنها با گریه کردن به آنچه که خود می‌خواهیم برسیم؛ گاه لازم است بزرگسالی باشیم تا مشکلات زندگیمان را حل کنیم همان قدر که ساده دیده می‌شود اما در نهایت پیچیدگی بر دور ما پیله بسته است.

سرش را پایین می‌اندازد و با صدایی ضعیف می‌گویید:

- انقدر بزرگ شده ام که حتی شما اجازه دادید برام خواستگار بیاد اون آقا اصغر...

- بس شاخ نبات بحث این موضوع رو دیگه پیش نکش! هرچی من بگم همون میشه حالا هم برو کار دارم.

- چشم خسته نباشید من رفتم.
 
بالا