Negin

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
3
پسندها
15
امتیازها
55
محل سکونت
مشهد
نام رمان: دل باخته
به قلم: نگین یاقوتکار
ژانر: عاشقانه
پایان: خوش
خلاصه رمان:
راجب دختری به اسم هلیاست که به طور اتفاقی بایک ارتشی آشنا میشه و یک دل نه صد عاشق هم میشن و..
مقدمه:

می‌دانی؟ دلم می‌خواهد همیشه در کنارم باشی و من نیز برایت از عشق بگویم، بگویم که خیلی برایم عزیزی! راستش را بخواهی، این روزها دلم اصرار دارد به آتش بکشد و خودش را تهی از هر درد و غمی کند، اما من جلوی دهانش را گرفته ام! این روزها من خدای سکوت شده‌ام، چون... چون می‌دانم کسی تمایلی به شنیدن داستان، عشق یک عاشقِ دیوانه را ندارد...
داستان عاشقی که ممنوعه بودن این عشق ذره ذره‌ی وجودش را سوزانده و خاکستر کرده است! سخت و جان‌سوز است، دچار عشقی شوی که تو را به آتش بکشد و تو عاجزانه شاهد نابودیِ قلب بی نوایت باشی! قلبی که به هوای او می‌تپد و آوای کر کننده‌اش را به گوش عالم و آدم می رساند.
حال من، قلم به دست می‌گیرم که از تو دم بزنم!
ناظر: @Imzhrw.sl
ویراستار: @Naz...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Imzhrw.sl

مدیر تایپ رمان
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
حامی
ناظر انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
459
پسندها
552
امتیازها
288
جوایز
3
محل سکونت
میون کتابا📚

◕‿◕ بنام خالق لوح و قلم

ضمن عرض خوشامد به شما کاربر عزیز...

ممنون از این که انجمن کتاب رمان را برای نگاشتن آثار خود انتخاب کرده اید...
◾قبل از شروع... ابتدا کامل و با دقت

قوانین جامع نویسندگی و تایپ رمان
را بخوانید تا دچار مشکل و یا اشتباهی نشوید...

◾سپس پارت گذاری خود را آغاز کنید...

◾اگر دچار ابهام یا مشکلی شدید و یا سوالی داشتید در
این قسمت آن را عنوان و مدیر مربوطه @Imzhrw.sl را تگ کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود.
با تشکر
تیم مدیریت انجمن کتاب رمان
 

Negin

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
3
پسندها
15
امتیازها
55
محل سکونت
مشهد
#دلباخته
#نگین_یاقوتکار
#پارت_اول

خش‌خش برگ‌ها زیر پاهام، موسیقی دل انگیزی رو ایجاد کرده بود. دست خودم نبود، از بچگی عاشق فصل پاییز بودم. راه رفتن میون برگ‌های خشک شده و صدایی که ازشون مرتعش می‌شد حس خوبی رو درونم زنده می‌کرد.
درختان بلند و سر به فلک زده که گویی برای به آغـ*ـوش کشیدن هم سر خم کرده بودند، منظره‌ی زیبایی به پارک داده بودند. هرچی بیش‌تر راه می‌رفتم، بیشتر به زیبایی‌های خلقت خدا پی می‌بردم. ساعت‌های زیادی بود که خود را با راه رفتن مشغول کرده بودم و اصلاً متوجه گذر زمان نشده بودم. با نگاه کردن به ساعت مچیم که شش عصر رو نشون می‌داد، آروم روی پیشونیم کوبیدم. از صبح که برای دیدن نتیجه کنکور از خونه بی‌خبر بیرون اومدم، حتی محض رضای خدا یک زنگ هم نزده بودم تا از خودم خبری بدم. چه‌قدر به بابا گفتم یک گوشی برام بگیر؛ ولی کو گوش شنوا؟! ترجیح دادم از راه رفتن و لذت بردن از صدای برگ‌ها دست بکشم. قدم‌هام‌ رو تندتر کردم و به سمت خونه رفتم. وقتی به خونه رسیدم از ترسم آروم و بی سر و صدا کلید رو داخل قفل چرخوندم. نگاهی به داخل حیاط کردم، وقتی اوضاع رو آروم دیدم یواش وارد حیاط شدم و در رو بستم. برای این که مامان من رو نبینه از در اتاقم که یک طرفش رو به حیاط باز می‌شد داخل اتاق شدم و شروع به تعویض لباس‌های بیرونی‌ام کردم. در حال عوض کردن لباس‌‌هام بودم که یک دفعه در اتاقم باز شد و مامان وارد شد. مامان اولش با دیدن من هینی کشید و به عقب رفت؛ ولی بعد مدتی نفس آسوده‌ای کشید و با عصبانیت به سمتم اومد:
- هیچ معلومه کجایی؟ ما که جون به لب شدیم از صبح. ساعت نه بیرون رفتی و الان اومدی!
دستش رو توی دست‌هام‌ گذاشتم و با دست دیگه ام گونه‌ی خیسش رو لمس کردم.
- الهی دورت بگردم مامان جان! حق کاملاً با شماست من اشتباه بزرگی کردم که زودتر خونه نیومدم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که حامد و بابا به خونه برگشتن و با دیدن من صورتشون به سرخی رفت.
حامد که از چشم‌های قهوه‌ای خوش‌رنگش آتیش می‌بارید، به طرفم حمله ور شد که بابا جلوش رو گرفت.
- خجالت بکش حامد! می‌خوای دست روی خواهرت بلند کنی؟ من تو رو این طوری تربیت کردم؟ حتماً دلیلی برای این موقع بیرون موندش داره.
به طرف بابا رفتم‌ و محکم بغل*ش کردم.
- بابا جونم! بابای مهربونم! واقعاً متاسفم که دیر کردم. راستش بعد از دیدن نتیجه کنکور از خوشحالی توی پارک قدم می‌زدم و اصلاً متوجه گذر زمان نشدم. قول می‌دم دیگه تکرار نکنم.
بابا گونم‌ رو بوس*ید و در حالی که به سمت اتاق بره انگار چیزی یادش اومده باشه به سمتم برگشت.
- راستی نتیجه‌ی کنکورت چی شد؟ همون رشته که دوست داشتی قبول شدی؟
با خوشحالی به سمتش رفتم و دست‌های چروک شده‌اش رو توی دستم گرفتم و بوس*ـ*ـه‌ای به دست‌هاش کاشتم.
- بله بابا جونم. زحمات شبانه روزی‌تون رو بی نتیجه نذاشتم و حقوق دانشگاه سراسری، دانشگاه فردوسی مشهد با رتبه عالی دو رقمی قبول شدم.
دوباره برق شادی رو توی چشم‌های سه نفرشون دیدم‌و بابا گونه‌ام بوس*ید و به سمت اتاقش رفت.
حامد این‌ بار از شادی به سمتم اومد و محکم من رو توی بغل*ش گرفت.
مامان از خوشحالی لحظه‌ای روی پاهاش بند نبود.
حامد قبل از ورودش به اتاق مشترکمون، برگشت به سمت من و گفت:
- بزودی کادویِ خوبی از من و حسام قراره بگیری.
به سمتش رفتم و بوس*یـ*ـدمش.
- هدیه من وجود شما دوتا برادرهاست.
لبخند زیبایی زد و در حالی که از چشم‌های قهوه‌ای رنگش پشیمونی به خوبی مشهود بود، سرش رو پایین انداخت.
- من رو ببخش که خواستم دستم‌ رو روت بلند کنم.
متقابلاً به صورت زیباش با لب‌های غنچه شده‌ام لبخندی پاشیدم.
- تو حق داشتی و اشتباه از من بود. نباید این همه دیر میومدم خونه و شماها رو نگران می‌کردم.
دستم رو فشاری آروم داد و وارد اتاق شد. من هم به سمت آشپزخونه رفتم. از صبح که صبحونه خورده بودم، دیگه هیچی نخوردم و شکمم به قار و قور افتاده بود.
ناظر:@imzhrw_sl
ویراستار:@naz
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Negin

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
3
پسندها
15
امتیازها
55
محل سکونت
مشهد
#دلباخته
#نگین_یاقوتکار
#پارت_دوم

با صدای قار و قور شکمم به سمت آشپزخونه رفتم. آن‌قدر از خوش‌حالی قبولی تو دانشگاه راه رفته بودم که گرسنگی‌ رو حس نکرده بودم. به سمت یخچال رفتم. مامان که مشغول آشپزی بود سمتم اومد، دستم‌ رو گرفت و روی صندلی نشوند.
- دخترم کمی تحمل کن تا یک ساعت دیگه شام حاضر می‌شه. تا اون زمان کمی میوه بخور.
سری تکون دادم و "باشه" ای تحویلش دادم. برای خودم مقداری میوه شستم، به طرف هال رفتم و جلوی تلویزیون مشغول خوردن میوه شدم.
در حال تماشای فیلم مورد علاقه‌ام "دل‌شکسته" بودم که حامد از دست‌شویی بیرون اومد و با لب‌هایی که همیشه‌ی خدا خنده روش نمایان بود، کنارم قرار گرفت. از نحوه میوه خوردن من به خنده افتاده بود.
- چه خبره؟ یواش تر بخور، الان توی گلوت گیر می‌کنه.
لبخندی به صورت مهربون و با وقارش زدم و گفتم:
- خیلی گشنمه از صبح هیچی نخورده بودم و پیاده روی زیاد داشتم.
لبخند مهربونی به صورتم پاشید و با گفتن"نوش جونت" به سمت اتاق بابا که در حال انجام کار‌های اداره‌ش بود رفت.
بعد از خوردن میوه‌ها به طرف آشپزخونه به کمک مامان رفتم، مواد سالاد‌ رو از یخچال برداشتم و مشغول درست کردن سالاد شدم.
من جز درس خوندن، تنها مهارتی که داشتم درست کردن سالاد بود. آن‌قدر با سلیقه و با دقت درست می‌کنم و تزئین می‌کنمش که هرجا که میریم، درست کردن سالاد‌ رو به من می‌دادن.
با دقت سالاد رو درست و با برگ ریحون و تربچه تزئینش کردم. بعد از درست کردن سالاد، روش‌ رو با پلاستیک پوشوندم‌ و سس مخصوص خودم هم درست کردم، داخل ظرف مخصوصش ریختم‌ و داخل یخچال گذاشتم. بلافاصله میز شام‌ رو داخل آشپزخونه چیدم. می‌خواستم امشب ظرف‌ها متفاوت باشه؛ برای همین، برای هر کدوممون ظرف‌هایی با رنگ‌های متفاوت چیدم. لیوان‌های رنگ ظرف‌ها‌ رو همراه با دستمال رومیزی داخلش سر میز گذاشتم‌ و قاشق و چنگال‌‌ها رو کنار بشقاب غذاها گذاشتم.
شام مثل همیشه توی محیط شاد و با شوخی‌های حامد و شیرین زبونی‌هاش و سر به سر گذاشتن با من خورده شد.
بعد از صرف شام توی جمع کردن ظرف‌ها به مامان کمک کردم. مامان مشغول فریز کردن غذاهای اضافی شد و من هم سریع ظرف‌ها رو شستم و هر کدوم رو سر جای مخصوصش گذاشتم. بعد از شستن ظرف‌ها، چهار تا چایی، خرما و شیرینی که حامد برای قبولیم در دانشگاه گرفته بود ر‌و به همراه یک گل رز که سر شبی از حیاط خونه چیده بودم‌، توی گلدون کوچیک فانتزی داخل سینی گذاشتم و به جمع خانواده اضافه شدم. بابا با دیدن چایی لبخندی زد.
- ممنون دخترم، این شیرینی و چایی حسابی می‌چسبه!
متقابلاً لبخند دل‌نشینی تحویل بابا دادم و مشغول خوردن چایی شدیم.
بعد از صرف چایی، مدتی تو هال نشستم؛ ولی از فرط خستگی چشم‌هام باز نمی‌شد.
با گفتن "شب بخیر" به سمت اتاقم رفتم.
از خستگی زیاد هنوز سرم‌ رو روی بالشت نذاشته بودم که به خواب عمیقی فرو رفتم.
ناظر: @Imzhrw.sl
ویراستار:@naz
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا