elahehjamali934

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
5
پسندها
19
امتیازها
5
محل سکونت
تبریز
نام رمان:دلبران فراری
نویسنده:الهه جمالی
ژانر:طنز،عاشقانه،اجتماعی
خلاصه:داستان زندگی هشت دختر که باهم دوستن و خیلی شیطون و بیخیالن یه روز که این شیطونا از دست گیر دادن های خانوادشون خسته میشن تصمیم میگیرن که از خونه هاشون فرار کنن و براشون اتفاقات زیادی میفته و سرنوشت اون هارو در کنار ۷ پسر قرار میده پسرانی که همیشه تنها بودن و دخترای شیطون داستان معنی واقعی زندگی و مهربونی و اما عاشقی رو به اون پسرا یاد میدن ولی روزای خوب هیچوقت دوام زیادی ندارن و مشکلات زیادی واسه این دخترا و پسرا پیش میاد...ترجیه میدم بقیه ی رمانو خودتونید بخونید و امیدوارم که از خوندن رمان لذت ببرید.


مقدمه

زیبای من به خاطر تو دنیا را ویران می کنم
اگر غمی داشته باشی از جان تو را درمان می کنم
اشک هایت را پاک می کنم، گریه کنی قلب من خواهد گریست

اگر دوستم داشته باشی،جان خود را فدا می کنم

سنه خاطر گوزلیم دونیانی ویران ائدرم

غمین اولسا بله جاندان سنی درمان ائدرم

سیلرم گوزیاشینی آغلاسان آغلار اورگیم

منی سئوسن اگر، اوز جانیمی قوربان ائدرم
ویراستار: @81negin
ناظر: @نینا
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Imzhrw.sl

مدیر تایپ رمان
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
حامی
ناظر انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
459
پسندها
549
امتیازها
288
جوایز
3
محل سکونت
میون کتابا📚

◕‿◕ بنام خالق لوح و قلم

ضمن عرض خوشامد به شما کاربر عزیز...

ممنون از این که انجمن کتاب رمان را برای نگاشتن آثار خود انتخاب کرده اید...
◾قبل از شروع... ابتدا کامل و با دقت

قوانین جامع نویسندگی و تایپ رمان
را بخوانید تا دچار مشکل و یا اشتباهی نشوید...

◾سپس پارت گذاری خود را آغاز کنید...

◾اگر دچار ابهام یا مشکلی شدید و یا سوالی داشتید در
این قسمت آن را عنوان و مدیر مربوطه @Imzhrw.sl را تگ کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود.
با تشکر
تیم مدیریت انجمن کتاب رمان
 

elahehjamali934

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
5
پسندها
19
امتیازها
5
محل سکونت
تبریز
#پارت اول
💢 از زبون کمند💢
کنار بقیه ی بچه ها تو حیاط مدرسه نشستم و یه پوووف کلافه کشیدم اصلا حوصله ی کلاس نداشتم رو کردم به بقیه تا ببینم نظرشون چیه کلاسو بپیچونیم.
کمند:میگم بچه ها بیاین کلاس خانوم عطاریو بپیچونیم اصلا حوصلشو ندارم
الین:آخه مگه با ۸ نفر میشه پیچوند نصف کلاس فقط ماییم منم میخواد بگه تمرین حل کنم پای تخته منم که هیچی نخوندم میگم کمند من زنگ بعد میخوام مریض بشم منو میبری دفتر میگی مریضم
تارا:مگه تو وقتی میخوای مریض بشی از قبل میفهمی؟ خیلی عجیبه..
مانیا:تو چقد خنگی دختر منظورش اینه که میخواد خودشو بزنه به مریضی و کلاسو بپیچونه حالا پاشین بریم بوفه یه چیزی بخوریم از گشنگی نمیریم یه کاریش میکنیم کلاسو.


با بچه ها پاشدیم رفتیم بوفه و هممون بعد خریدن خوراکی های مورد علاقمون وسط حیاط مدرسه دایره وار دور هم نشستیم و همه مشغول خوردن شدیم که تا زنگ کلاس تموم کنیم خوراکیامونو همه مارو میشناختن تو مدرسه با دسته گلایی که آب داده بودیم میشناختن به بچه ها نگا کردم الین که بیخیال و بی حس بود همیشه تکیه داده بود به مانیا و داشت به حرف بچه ها گوش میکرد و حواسش به مانیا نبود که داشت از چیپسش برمیداشت وقتی ام فهمید که مانیا داره چیکار میکنه محکم یکی زد پسه کله ی مانیا مانیا ام لباشو غنچه کرد و گفت:دلت میاد منو بزنی
الین :دلم میاد که هیچ کلیه امم میاد میمون
عسل:بچه ها من دیگه خسته شدم هر روز دعوا هرروز گیر دادن اه بابام میگه باید با پسر عمه م ازدواج کنم ولی من اصلا اونو به چشم همسری نمیبینم اون فقط واسم یه دوسته خسته شدم از دست غر زدنای مامانم گیر دادناشون
سانیا:آره ولی نمیشه کاریش کرد باید بسوزیمو بسازیم
کمند کاش میشد از دستشون فرار کرد و رف جایی که کسی نباشه بهت گیر بده و غر بزنه و خودت باشی آزاد و راحت
مانیا:هییی آره ولی نمیشه اخه مگه میشه از دستشون فرار کرد
الین:شاید بشه یه کارایی کرد...
کمند:بابا شما ام دیوونه شدین ما نمیتونیم همچین کاری بکنیم مگه دیوونه شدید
الین:ببینین بچه ها من میخوام یه حرفایی بهتون بگم هرکی خواست با ما باشه هرکیم نخواست حرفامونو پیش خودش نگه میداره اوکی؟
مانیا:باشه بگو ببینم میخوای چه بلایی سرمون بیاری خانوم باهوش
الین:خب بچه ها میدونید که ما برای اینکه بتونیم روی پای خودمون وایسیم نیاز به پول و خونه و این چیزا داریم و به دست اوردن اینا سخته حالا هرکی میخواد از خونه شون فرار کنه دستشو بزاره رو دستم
#پارت دوم
💢کمند💢

همه دستشونو گزاشتن رو دست الین به جز سانیا و فاطیما و ماریا
کمند:بچه ها چرا نمیاین؟؟؟
فاطیما:من نمیخوام اگه بعدا پیدام کردن از چشم داداشام و بقیه بیفتم ازشون میترسم.
سانیا:منم که میدونید بعد امتحانات ترم قراره با پسر عمه م ازدواج کنم دوسش دارم نمیتونم بیخیالش بشمو با شما بیام.
الین:ماریا تو میای یا نه؟؟
ماریا کمی فکر کرد و دستشو گزاشت رو دست بقیه و گفت میدونم اشتباهه ولی میخوام این اشتباهو بکنم .
الین:ببینین بچه ها این کار مثله بقیه مسخره بازیامون نیس خوب فکر کنید و تصمیم بگیرید چون اگه بعدا پشیمون شدید نمیخوام بیاید به من غر بزنید که تو مارو فراری دادیو ازین چیزا.
عسل:خب الین ما پولو از کجا میخوایم بیاریم؟
الین:از خونه هاتون. پول و لباس هر چیز ضروری که هس بردارید پولم فعلا مجبوریم از خونه هامون برداریم
تارا:ولی ما چطور از خونه های خودمون دزدی کنیم عذاب وجدان میگیریم آخه
کمند:میتونیم بعدا بهشون برش گردونیم ولی بر فرض که ما فرار کردیم پول از کجا بیاریم
عسل:میتونیم با گوشی کار مجازی بکنیم
ماریا:آره خوبه
مانیا:از کجا باید شروع کنیم؟
الین:اول اینکه از امروز پول تو جیبی هاتونم جم کنین هرچند کمه ولی اونم به درد میخوره آخر این ماه که امتحانای ترم تموم شد پولارو برمیداریمو میریم ولی خودمون پولارو برنمیداریم به یه آدم قابل اعتماد جای پول و طلاهارو میگیم و اون پول و طلاهارو از خونه هامون میدزده و اگه یه روز خواستیم برگردیم یه بهانه ای واسه ماس مالی پیدا میکنیم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

elahehjamali934

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
5
پسندها
19
امتیازها
5
محل سکونت
تبریز
#پارت سوم
🔮الین🔮

همه ی بچه ها تو فکر بودن خودمم همینطور تردید داشتم واسه کاری که داشتم انجام میدادم.........





یک ماه گذشته بود پر از استرس و فکرو و نگرانی و امتحانای ترممونم تموم شده بود تقریبا فقط یکیش مونده بود و بعدش مدرسه تعطیل میشد و ما هم فلنگو میبستیم پولایی که از خانواده هامون به بهونه های مختلف گرفته بودیم دو ۳ ملیون بود ولی اونم به دردمون میخورد به پسری که آشنا بودو بهش اعتماد داشتیم قول پول دادیم چون مطمئن بودیم مارو نمیپیچونه جای هرچی پول و طلا تو خونه هامون بودو گفتیم و قرار شد هروقت خونه ها خالی یود بهش زنگ بزنیم بره پولو طلاهارو بدزده .. در عرض ۲ روز از خونه ی هممون پول ها و طلاها برداشته شد و قرار شد همشو بزاریم پیش عسل بمونه وقتی خانواده ها متوجه دزدی شدن همشون تو فکر بودن و همش میگفتن یکی از آشناها حتما تین کارو کرده چون یه غریبه نمیتونه جای همه چیزمونو بدونه و منو بچه ها ام قرار گزاشته بودیم خودمونو ناراحت نشون بدیم تا کسی شک نکنه
 

elahehjamali934

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
5
پسندها
19
امتیازها
5
محل سکونت
تبریز
#پارت چهارم
🔮عسل🔮


فرداش وقتی واسه آخرین امتحان رقتم مدرسه با بچه ها قرار گزاشتیم که وسایلامونو جمع کنیم و به خانواده هامون بگیم چون خونه رو دزد زده میترسیم خونه بمونیم و هرکدوم مثلا قرار بود بریم چن روزی خونه ی بابا بزرگا و عمو ها و... بمونیم ولی وقتی از خونه میزدیم بیرون یجایی باهم قرار گزاشته بودیم تا همدیگرو ببینیم بعد کلاس که برگشتم خونه از بین وسایلام ضروری هاشو برداشتم چن دست لباسم برداشتم مامانم اینا اصلا فکرشم نمیکردت که من میخوام فرار کنم اونا فک میکردن من میخوام برم خونه ی بابا بزرگم رفتم و از مامانو بابام و بقیه خدافظی کردم کم مونده بود اشکم دربیاد ولی اگه گریه میکردم شک میکردن به زور جلوی خودمو نگه داشتم تقصیر خودشون بود شاید رفتار خانواده هامون جور دیگه ای بود اینطور نمیشد برای آخرین بار به خونمون و خانوادم نگاهی انداختم معلوم نبود بازم میتونم ببینمشون یا نه میدونستم کارم درست نیس ولی سنم کم بودو کلم باد داشت .
از خونه زدم بیرونو راه افتادم سمت جایی که با بقیه ی بچه ها قرار داشتیم پولای بچه ها ام پیش من بود از دور دیدمشون که دور هم جمع شده بودن رفتم پیششون همشون استرس داشتن به جز الین و مانیا که همیشه بیخیال بودن ...کمند:عسل با بچه ها قرار شد بریم آرایشگاه اصلاح کنیم . عسل:بهتر نیس همینجوری بمونیم؟ تارا:بیخی مربا جون اینم جزوی از آزادیه و قیافمون تغییر میکنه که اگه پلیسا دنبالمون گشتن کسی نتونه مارو بشناسه اوکی؟ عسل:اولا اسم منو مسخره نکن تارانکبوت دوماً ما اگه اصلاح کنیم مگه چقد قیافمون تغییر میکنه که کسی مارو نشناسه الین:بچه ها وقتمونو با کلکل تلف نکنین اول باید بریم آرایشگاه بعدشم بعدشم سوار اتوبوس میشیم و میریم تهران امیدوارم گیر نیفتیم باید زود باشیم که تا خانواده هامون نفهمیدن از اینجا رفته باشیم
 

elahehjamali934

تازه وارد
تازه وارد
LV
0
 
نوشته‌ها
5
پسندها
19
امتیازها
5
محل سکونت
تبریز
پارت پنجم
عسل

هممون رفتیم به نزدیک ترین و بزرگترین آرایشگاه نزدیک و اصلاح با شیش نفر شروع شد هممون اولش جیغ جیغ میکردیم ولی بلاخره تموم شدو ما تونستیم خودمونو تو آینه ببینیم الین و کمند بیشتر از همه تغییر کرده بودن هممون در حد خودمون قیافمون خوب بود کمند چشمای قهوه ای صورت گرد و سفید و ابرو و موهای مشکلی و قد متوسط و مانیا چشماش آبی بود با آبروهای بور و موهای خرمایی و قد بلند و ماریا با ابروها و موهای خرمایی و چشمای مشکی و پوست گندمی و هیکل خیلی خوبی داشت و تارا با پوست سفید و گونه های همیشه قرمز و چشم و ابرو و موهای خرمایی روشن والین چشم و ابرومشکی و پوست سفید با موهای خرمایی و خودم مو و ابروهام خرمایی و چشمام سبز-عسلی و از همه ی دوستام ریزه میزه تر بودم بخاطر همین الین همیشه بهم میگفت فسقلی با صدای آرایشگر که صدام میکرد واسه رنگ مو از فکر بیرون اومدمو طرف آرایشگر برگشتم آرایشگر:عزیزم برای موهات میخوای چه رنگی بزارم من:شکلاتی همه ی بچه ها موهاشونو رنگ کردن و بلاخره تموم شد دلم واسه سانیا و فاطیما تنگ شده بود بعضی وقتا پشیمون میشدم ازین کار میخواستم برگردم ولی از یه طرف نمیخواستم برگردم بعد از حساب کردن پول ارایشگر اومدیم بیرون انصافا هممون خوشگل شده بودیم و خیلی تغییر کرده بویدم به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادیم بعد یه عالمه دنگ و فنگ و هزارتا کار تونستیم سوار بشیم و به طرف تهران راه افتادیم تا الان تقریبا ۶ ساعت بود که از خونه هامون دور بودیم..‌.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...
بالا