نینا

کاربر کتاب رمانی
کاربر کتاب رمانی
LV
0
 
نوشته‌ها
82
پسندها
114
امتیازها
93
محل سکونت
ارومیه
نام رمان: اسرار تاریک

نویسنده: نینا ساعی | کاربر کتاب رمان

ژانر: ترسناک، معمایی، عاشقانه

هدف: ترس و اضطراب

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:
فریادهای نیمه شب، اسراری نهفته در دل تاریک شب، زمانی که ارواح ناآرام، در دل شب از بستر خود بیرون می آیند و دختری که باید پرده از سرار نیمه شب های تاریک بردارد که این اسرار، سرنوشت او را رقم خواهد زد؛ گاهی تلخ و گاهی شیرین از جنـ*ـس عشق...

مقدمه:

احساسی ست بسی ترسناک

آنگاه که زبانت مرده و محتاج کلامی

آنگاه که چشمان تو خشکیده و محتاج اشکی

آنگاه که دلت مرده و محتاج محبت

آنگاه که نیازت به کسان باشد و

هیچ کس نباشد...
ویراستار: @Naz...
معرفی و نقد رمان اسرارنهان
 
آخرین ویرایش:

نینا

کاربر کتاب رمانی
کاربر کتاب رمانی
LV
0
 
نوشته‌ها
82
پسندها
114
امتیازها
93
محل سکونت
ارومیه
پارت یکم

داخل عمارتی بزرگ و زیبا درحال قدم زدن بودم. تا به حال چنین جای زیبایی قدم نگذاشته بودم. سرم را چرخاندم که چشمم به گل های زیبای رزی خورد که مخلوطی از رنگ های بنفش و صورتی داشت؛ با دیدن گل ها، مانند دختر بچه ای کوچک به سمت آن ها دویدم، کنار گل ها نشسته و روی گلبرگ های زیبایشان دستش کشیدم.

درحال نگاه کردن به گل های زیبا بودم که ناگهان آسمان بالای سرم که تا چند دقیقه پیش آفتابی بود، سیاه شد. سرم را بالا آوردم و به آسمان تیره نگاهی انداختم که باد سردی شروع به وزدیدن گرفت. از جا برخواستم که ناگهان چشمم به عمارت مقابم افتاد؛ حالا دیگر از آن همه زیبایی و شکوه چیزی نمانده بود و بیشتر احساس ترس را در به من القا می کرد.

با احساس سرمای شدید، به سمت عمارت روبه رویم دویدم. دستم را به سمت دستگیره در برده و بازش کردم؛ با تردید اولین قدم را داخل عمارت گذاشتم و چند قدم بیشتر برنداشته بودم که در با صدای بدی بسته شد. نگاهم را در اطراف چرخاندم؛ داخل عمارت مخلوطی از تم طلایی و آبی بود که در تاریکی فضای عمارت، خوفناک به نظر می رسید و همه جا در سکوت مطلق فرو رفته بود. چند قدم جلوتر رفتم و نگاهی به پله های مارپیچی که در سمت چپ سالن بود انداختم؛ دستم را به نرده های طلایی رنگش گرفتم و از پله ها بالا رفتم.

به آخرین پله که رسیدم، با راهرو بلندی مواجه شدم. به چپ و راست راهرو نگاهی انداختم، نزدیک ده اتاق روبه روی هم قرار داشتن؛ اما یکی از درها متفاوت تر از همه بود. تمام درها به رنگ قهوه ای بودند و آن در سفید رنگ، انگار من را به سمت خود می کشاند. بدون اینکه اختیار پاهایم را داشته باشم، به سمت در کشیده شدم.

حالا مقابل آن در سفید رنگ قرار داشتم. دستم را به سمت دستگیره بردم و چند بار تکان دادم ولی باز نشد. می خواستم به عقب برگردم که در با صدای تیکی باز شد. در را با دستم هل داده و وارد اتاق شدم که همزمان هجوم هوای سردی را به سمت صورتم، احساس کردم. وسط اتاق ایستاده و به جای جای اتاق نگاه کردم. دیوارهای سیاه رنگ و تخت طلایی رنگ وسط اتاق تنها چیزی بود که در نگاه اول توجه ام را به خود جلب کرد.

با صدای کوبش در، ترسیده به عقب برگشتم و نگاهی به در بسته پشت سرم انداختم. به وضوح حضور شخصی را در کنارم احساس می کردم ولی هرچه به اطرافم نگاه کردم کسی را ندیدم. وسط اتاق ایستاده بودم و با ترس به اطرافم نگاه می کردم که دستی روی بازویم قرار گرفت؛ نگاهی به شخصی که کنارم ایستاده بود انداختم که با دیدن چهره سوخته و چشم های از حدقه بیرون زده اش، جیغی از ترس کشیدم. زن با موهای بلند مشکی، لبخندی شیطانی زد و با صدای زخمتی گفت:

- منتظرتم صنم، به زودی می بینمت.

پشت بند حرفش، صدای خنده های شیطانی در جای- جای اتاق پیچید که دستانم را روی گوش هایم قرار دادم و داد زدم:

- خدا!

با صدای بلند خودم از خواب پریدم. مادر و پدرم هر دو بالای سرم ایستاده و با نگرانی به من نگاهی می کردند. مادرم لیوان آبی به سمتم گرفت؛ لیوان را از دستش گرفته و یک نفس سر کشیدم. مادرم دست نوازشی روی سرم کشید و پرسید:

- چی شده دخترم؟ خواب بدی دیدی؟

با یادآوری خواب چند لحظه پیش، صدای هق هقم اوج گرفت. مادر لیوان را از دستم گرفته و روی عسلی کنار تختم گذاشت و من را در آغـ*ـوش پر مهرش کشید. همچنان درآغوش مادرم بودم؛ گریه ام بند آمده بود ولی خوابی که دیده بودم و چهره آن زن، یک لحظه هم از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. یاد حرفی که آن زن در خواب به من زد افتادم. آنجا کجا بود؟ اصلا آن زن که بود؟ منظورش از اینکه می گفت، منتظرت هستم چه بود؟

@Imzhrw.sl
 
آخرین ویرایش:

Imzhrw.sl

مدیر تایپ رمان
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
حامی
ناظر انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
459
پسندها
549
امتیازها
288
جوایز
3
محل سکونت
میون کتابا📚

◕‿◕ بنام خالق لوح و قلم

برای ثبت نام در انجمن فرهنگی کتاب رمان

اینجا کلیک کنید.

ضمن عرض خوشامد به شما کاربر عزیز...

ممنون از این که انجمن فرهنگی ما را برای نگاشتن آثار خود انتخاب کرده اید...
◾قبل از شروع... ابتدا کامل و با دقت

قوانین جامع نویسندگی و تایپ رمان
را بخوانید تا دچار مشکل و یا اشتباهی نشوید...

◾سپس پارت گذاری خود را آغاز کنید...

◾اگر دچار ابهام یا مشکلی شدید و یا سوالی داشتید در این قسمت آن را عنوان و مدیر مربوطه @Imzhrw.sl را تگ کنید تا در اسرع وقت به آن پاسخ داده شود.
با تشکر
تیم مدیریت انجمن فرهنگی کتاب رمان
 

نینا

کاربر کتاب رمانی
کاربر کتاب رمانی
LV
0
 
نوشته‌ها
82
پسندها
114
امتیازها
93
محل سکونت
ارومیه
پارت دوم

چند روزی به همین منوال گذشت و من دائما حضور شخصی را کنارم حس می کردم؛ بخصوص مواقعی که تنها بودم و کسی در خانه نبود. من، پدرم و مادرم، در سوئد زندگی می کردیم. پدر و مادرم هر دو ایرانی بودند و درواقع من نیز متولد ایران بودم ولی به دلایل نامعلومی، زمانی که من سه ساله بودم، به سوئد آمدیم و نزدیک بیست سال است که اینجا زندگی می کنیم.

پدر و مادرم هر دو مهندس معماری بودند و اکثر اوقات خانه نبودند و من تنها می ماندم. اوایل از تنهایی می ترسیدم تا اینکه به مرور زمان به این وضعیت عادت کردم و حالا فقط از تنهاییم لذت می برم. من دانشجوی سال آخر هنر، در یکی از بهترین دانشگاه های سوئد بودم. از بچگی، برعکس پدر و مادرم، علاقه زیادی به نقاشی داشتم و تصمیم گرفتم در دانشگاه، هنر بخوانم.

***

سر کلاس کنار دوستم ماریا نشسته بودم و استاد درحال تدریس بود. یک لحظه از کنار چشمم حرکت سایه سیاهی را پشت پنجره احساس کردم. کلاس ما در طبقه همکف واقع بود که به حیاط پشت دانشگاه دید داشت. به سمت پنجره برگشتم و با دقت نگاهی به بیرون انداختم ولی حیاط پشت دانشگاه، خلوت تر از همیشه بود.

به سمت استاد برگشتم و سعی کردم که حواسم را به گفته هایش معطوف کنم و با خودکاری که دستم بود، ناخواسته خط های فرضی روی کاغذ می کشیدم؛ چشمانم خیره به استاد بود ولی از حرف هایش چیزی نمی فهمیدم، انگار ذهنم در آن عمارت تاریک سیر می کرد.

خواب آن زن، یک لحظه هم از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. نمی دانم چند دقیقه در آن حالت بودم که با تکان های ماریا، به سمتش چرخیدم. ماریا دختری سبزه و قد بلند، با چشم های مشکی درشت بود؛ پدرش اهل سوئد بود و مادرش ایرانی، برای همین تسلط کاملی به زبان فارسی داشت. نگاه را به ماریا که مدام صدایم می زد، دوختم.

- هی صنم! حواست کجاست؟ دو ساعته دارم صدات می...

به اینجای حرفش که رسید، به کاغذ زیر دست من خیره شد و هین بلندی گفت که سوالی نگاهش کردم و پرسیدم:

- چی شده؟

ماریا بدون هیچ حرفی، کاغذ را از زیر دستانم بیرون کشید و درحالی که با دقت به کاغذ نگاه می کرد، گفت:

- این چیه کشیدی؟

با حالت گیجی به او زل زدم که برگه را به سمتم چرخاند و با دیدن نقاشی آن زن مو بلند ترسناک که دیشب در خواب دیده بودم، دستم را روی دهانم گذاشتم تا مانع جیغ زدنم شوم...

ویراستار: @Naz...

@Naz... @elina-^ @sahar-naz @nazer
 
آخرین ویرایش:

نینا

کاربر کتاب رمانی
کاربر کتاب رمانی
LV
0
 
نوشته‌ها
82
پسندها
114
امتیازها
93
محل سکونت
ارومیه
پارت سوم

چند روز بعد...


امشب پدر و مادر به مهمانی بزرگی دعوت بودند و از آنجا که مهمانی کاری بود، قرار شد من در خانه بمانم. ساعت هفت بود که مادرم بعد از کلی سفارش که درهای خانه را قفل کنم و مراقب خودم باشم، همراه پدرم از خانه خارج شدند. بعد از رفتن آنها، درها را قفل کرده و به سمت کاناپه راحتی طوسی رنگ رفتم و جلوی تلویزیون نشستم.

کنترل تلویزیون را به دست گرفتم و کانال ها را بالا، پایین کردم؛ ولی برنامه ی به درد بخوری پیدا نکردم. گوشیم را از روی میز برداشته و مشغول چت کردن با ماریا شدم. چند ساعتی مشغول چت کردن و گشت زدن در اینترنت بودم که با صدای غار و غور شکمم، به سمت آشپزخانه رفتم و ساندویچ پنیر کوچکی برای خودم درست کرده و بعد از ریختن آب پرتقالی برای خودم، دوباره به سالن باز گشتم و مشغول خوردن ساندویچم شدم.

بعد از اینکه حسابی از خجالت شکمم درآمدم، تصمیم گرفتم برای پر کردن وقتم، به سراغ آلبوم های قدیمی بروم. از روی کاناپه بلند شدم و به سمت اتاق مشترک پدر و مادرم به راه افتادم. بعد از کلی گشتن میان کمد پدر مادرم، آلبوم را پیدا کردم؛ می خواستم لباس هایی که به هم ریخته بودم را مرتب کنم که چشمم به جلد آلبوم قدیمی افتادم. سریع آلبوم را برداشتم و بعد از مرتب کردن لباس ها، به سمت سالن قدم برداشتم.

آلبومی که عکس های خانوادگیمان که چند هزار بار دیده بودم را روی میز عسلی روبه روی گذاشتم و اول به سراغ آن آلبوم قدیمی که از دور به من چشمک می زد رفتم. به جلدش نگاه کردم؛ به نظر خیلی قدیمی می رسید! پس چرا تا به حال این را ندیده بودم؟!

آلبوم را باز کردم و شروع به ورق زدن و دیدن عکس های قدیمی کردم. افرادی که داخل عکس بودند، هیچ کدام را نمی شناختم. با دقت تمام عکس ها را نگاه کردم که در آخر چشمم به عکسی افتاد که در حیاط خانه بزرگی انداخته شده بود؛ جمعیت زیادی در عکس بودند که میان آن ها تنها کسی را که می شناختم پدرم بود.

عکس را از داخل آلبوم جدا کردم و با دقت به عکس خیره شدم. با دیدن عمارت بزرگی که در عکس مشخص بود، یاد خوابی که چند روز پیش دیده بودم افتادم. آره، خودش بودم؛ همان خانه، با همان حیاط بزرگ و گل های رنگارنگ!

عکس را برگردانده و پشت عکس را نگاه کردم؛ تاریخ هزار نه صد و نود و دو! الان سال دو هزار و بیست بود؛ یعنی این عکس پنج سال قبل از ازدواج پدر و مادرم گرفته شده بود!

@Naz... @mawede @elina-^ @elahehjamali934
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نینا

کاربر کتاب رمانی
کاربر کتاب رمانی
LV
0
 
نوشته‌ها
82
پسندها
114
امتیازها
93
محل سکونت
ارومیه
پارت چهارم

داشتم مات و مبهوت عکس ها را نگاه می کردم که با صدای ماشین پدرم که خبر از آمدنشان می داد، آلبوم ها را برداشته و به سمت اتاقشان رفتم. سریع در کمد را باز کرده و آلبوم ها رو جای قبلیش گذاشتم؛ اما عکس آن عمارتی که دیده بودم را درون جیب عقب، شلوار جینم گذاشتم.

سریع به اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباس هایم، به درون رختخوابم خزیدم. عکسی را که قبل از تعویض لباس هایم برداشته بودم، در دستانم گرفتم و دوباره نگاهی به آدم های داخل عکس انداختم. سئوال های زیادی در ذهنم جولان می داد که جواب هیچ کدام را نمی دانستم!

با صدای قدم های مادرم که به اتاق خواب نزدیک می شد، عکس را زیر بالشتم قایم کردم و لحاف را تا گردنم بالا کشیدم؛ آرام چشمانم را روی هم گذاشتم تا مادرم پی به بیدار بودنم نبرد.

***

صبح با صدای مادرم که مرا صدا می زد از خواب بیدار شدم.

- صنم! صنم دخترم بیدار شو.

لحاف را روی سرم کشیدم و با غرغر گفتم: مامان توروخدا امروز تعطیله، بذار یکم بیشتر بخوابم.

مامان لحاف را از روی سرم پایین کشید و باحرص گفت:

- ساعت یک ظهره، دیگه چقدر می خوای بخوابی؟!

سیخ سرجایم نشستم که صدای شلیک خنده های مادرم به هوا رفت. چشمانم را مالیدم و با تعجب نگاهش کردم؛ با انگشت دستش، مرا نشانه گرفته بود و می خندید. طاقت نیاوردم و با حرص گفتم:

- مامان چرا می خندی؟

به زور خنده اش را کنترل کرد و جواب داد:

- اول برو یه نگاه توی آینه به خودت بنداز، انوقت می فهمی واسه چی می خندم.

از تخت پایین آمدم و به سمت آینه قدی گوشه اتاقم رفتم که با دیدن موهای درهمم، من نیز زیر خنده زدم. مادرم دوباره خندید و گفت:

- تو برو یه آبی به صورتت بزن، من تختت رو مرتب می کنم.

به سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از تمام شدن کارم، آبی به دست و صورتم زدم. درحال مسواک زدن بودم که با صدای عصبی مادرم، خودم را به بیرون سرویس بهداشتی پرت کردم.

- صنم! تو این رو از کجا پیدا کردی؟

با تعجب به مادرم خیره شده بودم؛ گیج بودم و نمی دانستم موضوع از چه قرار است. به سمت مادرم رفتم و بعد از دیدن عکسی که دست مادرم بود، یاد دیشب و عکس قدیمی عمارت افتادم؛ اصلا یادم نبود که آن را زیر بالشتم گذاشته ام.
@Naz... @mawede
 

نینا

کاربر کتاب رمانی
کاربر کتاب رمانی
LV
0
 
نوشته‌ها
82
پسندها
114
امتیازها
93
محل سکونت
ارومیه
پارت پنجم

روبه روی مادرم ایستادم و عکس را از دستش بیرون کشیده و گفتم:

- اصلا شماها چرا اینا رو از من قایم کردین؟! این وسط چی هست که من نباید بدونم؟

با قدم های بلند به سمت اتاق خواب مادر و پدر رفتم؛ مادر نیز پشت سرم می آمد و هی نامم را صدا میزد. باعصبانیت در کمد را باز کرده و لباس ها کنار زدم؛ آلبوم عکس های قدیمی را درآوردم؛ به سمت مادرم چرخیدم و آلبوم را ورق زده و بلند فریاد زدم:

- ببین! اینا رو چرا از من مخفی کردین؟ اصلا اینایی که توی عکسن کی هستن؟ این عمارت کجاست؟

با صدای داد و بیدا های من، پدرم به اتاق خواب آمد و به چهارچوب در تکیه داد و روبه مادرم گفت:

- چه خبرتونه؟ خونه رو روی سرتون گذاشتین؟

بعد به من نگاه کرد که با دیدن آلبوم عکس های قدیمی، چشمانش گرد شد و به سمتم آمد، کنارم روی تخت نشست و گفت:

- اینو از کجا پیدا کردی؟

اشاره ای به کمد لباس ها کردم و گفتم: از داخل کمد شما.

پدرم با تاسف سرش را تکان داد و گفت: سرک کشیدن توی کمد پدر و مادر، اصلا کار خوبی نیست!

با حرص دندان هایم را به هم فشردم و گفتم: اتفاقی پیداش کردم؛ دیروز حوصله ام سر رفته بود و می خواستم عکس ها رو نگاه کنم که چشمم به این افتاد. چرا تا حالا درمورد این آلبوم به من چیزی نگفته بودین؟

پدرم آلبوم را از دستم گرفت و روی تخت گذاشت. دستان سردم را میان دستان مردانه اش گرفت و گفت:

- گفتن یه چیزهایی زمان می خواد. درسته ما کار اشتباهی کردیم ولی کار تو هم خوب نبود که بی اجازه به کمد ما سرک کشیدی. حالا پاشو اول بریم ناهار بخوریم، بعد ناهار در این مورد حرف می زنیم و مفصل همه چیز رو بهت توضیح میدم.

لبخندی روی لب هایم نشست و با شیطنت گفتم: قول میدی؟

پدرم لبخندی زد و درحالیکه دست من رو با خود می کشید، گفت: قول میدم، حالا بدو بیا که از گشنگی مردیم.

@Naz...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...
بالا