داستان هُمای فروغ نُما 🥀 | سحر راد کاربر انجمن کتاب رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
⊰ بنام تجلی بخش عشق ⊱


📚نام داستان: هُمای فروغ نُما📚
✒نام نویسنده: سحر رآد✒
🎭ژانر:
تراژدی، عاشقانه، اجتماعی🎭
🎯هدف: نقش بندی ایده‌های نویسندگی🎯
⏰تایم پارت گذاری: نامعلوم⏰
🪁 خلاصه:🪁

مرواریدی تجلی گر، پیچیده در آغـ*ـوش صدفش به اقیانوس جدیدی می‌پیوندد. به سرزمین آبیِ کشتارگاه مانندی که صیاد جفاکاری حاکم آن است، قدم می‌گذارد. صیاد ظالم، بلاها و فلاکت های فراوانی را به پر و بال آنها می‌دوزد؛ فراق و وصال، شیون و کابوس ها و در نهایت شکنجه هایی نادره که در صحنه ی روایتشان ترسیم می گردد؛ ولی آیا روزگار همیشه بر یک حال می‌ماند؟! آیا رازها همواره پنهان مانده و همه چیز بر وفق مراد مروارید، صدف و صیاد پیش می رود؟

🌀مقدمه:🌀

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی‌کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود


⟆صفحه نقد⟅
 
آخرین ویرایش:

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱
چشمان‌تر و هراسانش را به چهره‌ی ملتهب فرهاد دوخته بود؛ گویا با نگاهش از آن مرد جوان برای لحظه‌ای طلب آرامش و امنیت می‌کرد.

تنشی عظیم در کالبد شکنجه دیده‌اش ایجاد شده بود که باعث می‌شد تند- تند پلک بزند و نفس های خشکی بکشد.
کف دستان عرق کرده‌اش را به دامن دراز و بلندش می‌مالید و هر از گاهی گره روسری کهنه‌اش را سفت می‌کرد.
فروغ، با جثه‌ی کوچکش در مقابل آن همه جفای نگاشته شده در نگاه سرسخت خانزاده، رمقی برای ایستادن نداشت ولی بالجبار تظاهر به مقاومت می‌کرد. چرا که به خوبی می‌دانست تحت هر شرایطی فرهاد پشتوانه‌ی اوست.
ذهن سرگردان خود را برای فراغ از اوضاع بحرانی و حوالی محیط اطرافش به گردش درآورد.

طبق عادت، پوست لبان خشک شده‌اش را کنده و طعم گَس خون را حس کرد. این واکنش کلیشه آمیز او بود که به وقت اضطراب از خود نشان می‌داد.

با نگاهش گوشه های پوسیده‌ی اتاق کار ارسلان را پایید. در خفا به او ارسلان می‌گفت.
دستانش سرد، ولی درونش در التهابی عجیب به جوش می‌آمد. جالب ترین قسمت آن صحنه این بود که در پی تضاد شرایط و کنجکاوی‌اش، غرق اطراف گشته و سرتاسر اتاق را با چشمان تیز بینش می‌پیمود، آن هم نه طولانی، بلکه با نگاه هایی سریع و شتاب‌دار.

پرده‌ های سبز کتان، به صورت تنگاتنگی، دیوارها را پوشانده و مبلمان قهوه‌ای رنگ، به شکل منظمی چیده شده بودند.
فضای خفگان آور آنجا، تنها با نور چراغدان کوچکی که روی میز خانزاده قرار داشت، اندکی روشن می‌شد.

دیدن این منظره برایش تهوع آور بود؛ با این حال، لب خونی‌اش را مجدد مکید و دوباره نگاه سریعی به اطراف انداخت. آخر بار اولش بود که در این اتاق حاضر می‌شد.


در همین افکار سیر می‌کرد که ناگهان با فریاد خانزاده از جا پرید. چشمان هراسانش را به او دوخت و آب دهنش را با صدا قورت داد.
دندان های بهم سابیده شده‌ی خانزده و مشت فرودآمده‌اش بر روی میز، دومین حرکت جنجالی او به شمار می‌آمد که قلب فروغ را به تلاطم انداخت.
گویا ارسلان و فرهاد، به جدال چشمی سختی گرفتار شده بودند که جز همدیگر چیزی را نمی‌دیدند.

فرهاد دست هایش را مشت کرده و در حالت آماده باش برای حمله به سمت خانزاده قرار گرفت.

در آن لحظه اخراج شدن از کارش و حتی مرگ، برایش ذره‌ای اهمیت نداشت چرا که بحث، بحث دارایی او یعنی فروغش بود.

از این رو، با خشمی آتشین و صدایی که سعی در کنترل کردن آن داشت گفت:

- ارباب این وصلت جایز نیست. ما...

خانزاده مجالی برای حرف زدن به او نداد و به نیت یورش به سمت فرهاد از پشت میزش برخاست.

فروغ، با دیدن این صحنه از روی وحشت و زیرکی، هیاهوی را به راه انداخت تا کسی به داد آنها برسد.

به امید نجات فرهادش از زیر دست ارسلان خان، با تمام وجود فریاد کشید و کمک خواست.
فرهاد مظلوم بود و نباید زیر بار کتک خانزاده‌ی متکبر می‌رفت.
 

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۲


هر دو مرد به یقه‌ی یکدیگر چسبیده بودند و در این میان، فروغ با چشمانی تر و وحشت زده به آنها نگاه می‌کرد.
گویا صدای داد و فریادش کارساز بود که چند نفر از خدمه‌ها، به همراه والده، داخل اتاق شدند.
همگی به احترام بانو مرجان(والده) کناری ایستادند و ایشان چند قدمی جلو آمد.

ابتدا نگاهش را به فرهاد و ارسلان که همچون دو مار به هم پیچیده بودند دوخت و سپس روی فروغ ثابت نگه داشت.
دخترک سرش را به زیر انداخت و دسته‌ های روسری‌اش را فشرد.

والده حدس می‌زد که بحث پیش آمده مربوط به فروغ باشد، چرا که می‌دانست این دختر دردسر ساز است. به آرامی دستانش را به پشت سر برده و در هم حلقه کرد، پس از آن رو به جمع گفت:

- اینجا چه خبر است؟

با نگاهش فروغ را شکار کرد که دخترک نهایت مظلومیت را در چهره‌اش گنجاند و با صدایی لرزان در جوابش گفت:

- بانو، خانزاده از ما طلبی دارند که انجامش در توانمان نیست، با این حال، اجبارمان می‌کنند تا انجامش دهیم.

شاید فروغ، تنها شخصی بود که این‌گونه در مقابل والده از خود دفاع می‌کرد. یک تای ابروی بانو مرجان، بالا پرید و با تمسخر سر تا پای فروغ را پایید.
او زنی بود که با قدرت خویش فخر می‌ورزید. حتی از حالت ایستادنش هم ابهت می‌بارید و همه از خدم و حشم گرفته، تا خانزاده از او حساب می‌بردند.

به سمت ارسلان قدم برداشته و با خونسردی عجین شده در تحکم گفت:

- این دختر چه می‌گوید؟

فروغِ زیرک، به خوبی می‌دانست که خانزاده در این دنیا، تنها از مادرش فرمان می‌برد برای همین هوار کشید تا والده به جریان دخیل شود. چند قدمی عقب رفت و سر به زیر ایستاد تا ببیند بانو مرجان چه اقدامی می‌کند.
ارسلان یقه‌ی فرهاد را فشرد و بدون آن که به مادرش نگاهی بیاندازد، از لای دندان های به هم فشرده‌اش غرید:

- خواهرش را از او محترمانه خواستگاری کردم، ولی گویا حرف در کتش نمی‌رود و به دنبال جنگ و جدل است.

نگاه خشمگینی به فرهاد نثار کرد و ادامه داد:

- بانوی من! بنظر شما چه کسی می‌تواند خواهر او را به اندازه من خوشبخت کند؟

فرهاد متقابلا یقه‌ی او را کشید. رگ های گردنش متورم شده بودند و از شدت غضب، کم مانده بود ارسلان را همان جا خفه کند. او چه می‌دانست که فروغ خواهر فرهاد نیست و از این سبب فرهاد با پیش آمدن خواستگاری غیر منتظره طوفان به پا کرده است‌.

بانو مرجان چند قدمی حوالی اتاق برداشت و متفکر و خریدارانه به فروغ زل زد.
فروغی که حتی جرئت نمی‌کرد سرش را بالا بیاورد و به جمع حاضر نگاه کند. شجاعت هم حدو مرزی داشت! الان وقت شکیبایی بود.


والده در نهایت سکوتش را شکست و رو به ارسلان گفت:

- از نظر من هم مشکلی در زمینه‌ی وقوع این وصلت نیست. فرهاد اگر دردی دارد، می‌تواند این عمارت را ترک کند ولی خواهرش این جا به عنوان عروس دادخواهان می‌ماند!

فروغ چنان سرش را بالا آورد که صدای شکستن استخوان های کوچک گردنش را می‌شد شنید. وا رفته به چشمان آبی بانو مرجان خیره شد. تنها امیدش والده بود که او هم از پسرش پیروی کرده و درهای آرزوهایش را بست.

فرهاد خواست دهان بگشاید و ناسزا بارشان کند که با نگاه پنهانی فروغ مواجه شد. این نگاه یعنی «جان من چیزی نگو!»

ناچار سکوت کرد و دستانش به آرامی از روی یقه‌ی خانزاده پایین آمدند.
والده نزد پسرش ایستاد و رو به آن دو با صدایی رسا گفت:

- بعد از من در این عمارت و این دِه، حرف، حرفِ خانزاده است! اکنون هر دو مرخص هستید. فکرهایتان را بکنید و بله را تحویلمان دهید.


قطعاً اجبار از سر و روی کلام این زن می‌بارید.
 

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۳

فروغ و فرهاد پریشان حال از اتاق به همراه خدمه‌ها، خارج شدند.
فرهاد جلوتر از او، از پله ها به سمت طبقه‌ی پایین روانه شد. گویا از چهره‌اش آتش می‌بارید و با نگاهش، اطرافیان را شکار می‌‌کرد.

فروغ دستش را رو دسته‌ی نرده‌ های راه پله نهاد و روی اولین پله نشست.

به فرهادی چشم دوخت که با دست‌ های مشت شده‌ی حاکی از خشم درونش، یکی به دو، پله ها را طی کرده و از چارچوب دیدگانش خارج گشت.
مگر گناه او چه بود؟ چرا باید تاوان زورگویی‌ های خانزاده و والده را پس می‌داد؟

نگاهش از نرده‌ های مشکی رنگ، تا به لوستر گران قیمت آویزان از سقف چرخید.
قطعاً شکوه و هیبت آن جا هوایی‌اش می‌کرد. چرا که از همان ابتدا در فقر و تهی دستی پرورانده شده و چنین چیزهایی را در طول بیست سال عمرش از دور هم رویت نکرده بود.

آهی از نهادش برخاست و با دست صورت گر گرفته‌اش را پوشاند.

او نه پدری داشت، نه مادری. تنها فرهاد به زندگی‌اش رنگ بخشیده بود و باعث می‌شد به زیستن ادامه دهد.
با خود زیر لب نالید:

- اگر شوهر عمه‌ام نبود، من الان این جا نبودم!

با یادآوری خاطرات خود با شوهر عمه‌ی شیطان صفتش که زمانی کنار او زندگی می‌کرد، اشک هایش جاری شد.
یاد همان شب کذایی افتاد که به علت اتفاقاتی شوم، فرهاد و فروغ مجبور شدند از دیار بومی خود کوچ کنند. شوهر عمه‌ی پیرش به او چشم داشت و کم مانده بود که حد و مرز او را تصرف کند‌‌، ولی فرهاد به دادش رسید و مانعش شد. در پی درگیری جسمی که بین آنها ایجاد شده بود، فرهاد شوهر عمه‌اش را توسط چند ضربه‌ی عمیق با چاقو، به قتل رساند برای همین، هر دو به عمارت دادخواهان فرار کرده و پناه آورده بودند تا از دستگیری فرهاد جلوگیری کنند.

با آستین پیراهن بلند کهنه‌اش، چشمان خیس از اشک خود را پاک کرد.
دلش نمی‌خواست از این عمارت رانده شود، ولی از سوی دیگر عوامل زیادی از جمله طلب و خواسته های کاملاً خود خواهانه‌ی خانزاده، مانع از این امر می‌شد.
نه فرهاد و نه او، نمی‌توانستند از آن عمارت بروند؛ چون خروج از آن جا، مساوی با مرگ هردویشان بود.
دشمنان دنبالشان بودند.

همه چیز سخت و طاقت فرساتر از قبل جلوه می‌کرد.
عاقبت این دروغ و مهم تر از آن، فرارشان از دست دشمن چه می‌شد؟ تنها ایزد متعالی جواب این سوال را می‌دانست.

او با خودش فکر کرد که بهتر است فرهاد را قانع کرده و با عقلی سالم به خانزاده حقیقت را بیان کنند تا بلکه دست از سر آن ها بردارد.

فروغ از ارسلان بیزار بود. در ابتدا بخاطر عشق ابدی خویش بر فرهاد و بعد از آن به علت ظاهر و باطن گندیده‌اش، خاطرخوشی از خانزاده نداشت‌.

ارسلان مرد بلند قدی بود که رنگ پوست تیره، چشمان به رنگ شب و صورت استخوانی داشت و باعث می‌شد لاغر بنظر برسد.
سبیل های نازک و کشیده‌ی بالای لبانش هم او را بزرگتر از سنش نشان می‌داد.
ترکیب چهره‌اش از نظر فروغ قشنگ نبود. شاید اگر از او در مورد همین مسئله سوال می‌کردند، می‌گفت فرهاد نیکو منظر و خوش قامت ترین مرد برایش محسوب می‌شود، چرا که برعکس ارسلان، فرهاد رنگ پوست روشن‌تر، چشمان عسل با ابروانی پرپشت و قامت بسی رعنا داشت.

او اغراق نمی‌کرد! فرهاد قطعاً جذابیت فراوانی را دارا بود. بارها نگاه خریدارانه‌ی چند تن از دختران خدمه را روی او حس کرده بود و این موضوع به شدت آزارش می‌داد.

لباس‌هایش را مرتب و ابرهای پراکنده‌ی افکارش را بهم زد.
از جا برخاست و دوان- دوان به سمتی که فرهاد رفته بود، راهش را کج کرد.
باید با مَردش صحبت می‌کرد و به راه چاره می‌رسید.
قطعاً تدبیر بهتر از اجرای تقدیر بود!
 

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۴
آن طرف‌تر، نزد درختی ته باغ، فرهادِ نا امید و دل خسته را دید که تکیه‌اش را بر تنه‌ی درختی داده و سیگاری را کنج لبش نشانده بود.

قدم‌هایش را آهسته کرد و به او نزدیک شد تا حداقل فاصله های ظاهری را با قدم هایش تمام کند.

وقتی به پشت سرش رسید، دستش را به آرامی روی بازوی قدرتمند او نهاد و نامش را با نهایت ظرافت بر زبان آورد.

نگاه محزون و گیرای فرهاد که میان دود غلیظ سیگار کدر شده بود، سمت چشمان فروغ چرخید و بی‌حرف، خیره‌ی او گشت. چه در این دختر وجود داشت که برای حفظ آبرویش، قاتل شده بود؟

کجا بود آن فرهاد جسور و بی باک که یار و یاور هر آدمی می‌گشت؟ کجا بود؟

وقتی دید فروغ هم سکوت کرده، آشفته دستش را لابه‌لای موهای پریشانش برد و با لحنی که نهایت آزردگی‌اش را نسبت به او نشان می‌داد گفت:

- اتفاقی افتاده؟

فروغ نزدیکش شد و دستانش را میان دستان خود گرفت و نرم فشرد. آخر او چه گناهی داشت؟ هر دو در این پیشامد بی‌تقصیر بودند و کاری از دستشان بر نمی آمد، اما فروغ یاد داشت که وظیفه‌ی یک زن در قبال شوهرش، ورزیدن عشق و القای آرامش است. تقریباً خودش را به او چسباند و عاجزانه صدایش زد تا بلکه اندکی رامش کند.

- فرهاد!

فرهاد دستش را عقب کشیده و صاف ایستاد. اخمی را میان ابروان مردانه‌اش دواند و مه آلود به او خیره گشت.

- بانو فروغ! هه! هُمای من در کدامین دیار به جا مانده؟

دوباره سعی کرد تا دستان فرهادش را بگیرد، ولی او بی‌اعتنا از کنارش گذشت که با گرفته شدن بازویش توسط فروغ از حرکت واداشته شد.

- هُمای تو همواره در نزد توست. فروغ نمایشی بیش نیست!

پوزخندی روی لبان خوش حالت فرهاد که میان ریش های کم پشتش به چشم می‌آمد، جا خشک کرد.
واقعاً حرف‌های فروغ در آن لحظه برایش تمسخر آمیز می‌آمدند.

- هُما یا فروغ، چه فرقی دارد؟ تو همان دختری هستی که دائم چشمت به دنبال مال و ثروت دیگران بوده و الان هم فرصتش رسیده، پس جای وقت تلف کردن با من، پیش خانزاده برو و به آرزوهایت بپیوند.

تا فروغ خواست دهان بگشاید، فرهاد پا تند کرد و از آنجا دور شد.
چقدر حرف‌هایش برای او گران تمام شده بود؛ خیلی گران‌تر از آن چیزی که فکرش را می‌کرد!

در این هنگام که فروغ و فرهاد در حال دست و پا زدن در یک نبرد عاشقانه بودند، ارسلان خان با والده، در مورد آن دو تصمیم می‌گرفتند آن هم یک تصمیم حیاتی!

بانو مرجان، به چشمان پسرش که عشقی عمیق و جنون آمیز در آن هویدا بود، خیره شد. حقیقتش از فروغ اصلاً و ابداً خوشش نمی‌آمد با این حال، برای این که تک پسرش، خانزاده‌ی دادخواهان، خوشبخت شود می‌توانست چشم روی همه‌ی این اتفاقات ببندد. او حاضر بود حتی خون بریزد تا خمی بر ابروی خانزاده‌اش نیفتد.

علت این که از فروغ خوشش نمی‌آمد، این بود که این دختر بسیار رازآلودی بنظر می‌رسید. می‌دانست که با برادرش چیزی را پنهان می‌کنند و تحقیقاتی کرده بود تا شکش به یقین بپیوندد. به نتایج خوبی هم رسیده بود. از این رو، رو به ارسلان کرد و گفت:

- راه چاره‌ای هست.

شوق ارسلان برای دریافت راه چاره از مادرش به قدری بود که می‌شد از چشمانش به عمق آن پی برد.

- مادر، خواهش می‌کنم بگو!

بانو مرجان، پا روی پا انداخت و به صندلی چرم مشکی قرار گرفته که به روی آن نشسته بود و در مقابل میزکار قرار داشت، تکیه داد.

- فرهاد و فروغ از شهر خود به این جا کوچ کردند چون‌‌...

خانزاده اولین بار میان حرف مادرش می‌آمد. از هیجان بود؛ چه کند؟

- چون؟

بانو مرجان اخمی کرد و با چشم غره‌ای نگاهش را از چهره‌ی مشتاق خانزاده به سمت قاب عکس شوهر فوت شده‌اش سوق داد. چقدر جای خالی‌اش حس می‌شد!

- فرهاد شوهر عمه‌ی فروغ را به قتل رسانده.

تعجب را می‌شد از چشمان ارسلان خواند. گویا آن شوق چند لحظه پیش جای خود را به حیرانی داده بود.

انگشت‌ هایش را در هم قفل کرد و کمی روی میز متمایل شد تا با جدیت به ادامه‌ی حرف مادرش گوش فرا دهد.

- به پاسبان خبر می‌دهیم و پس از آن، فرهاد دستگیر می‌شود...

ارسلان به اعتراض میان حرفش پرید:

- اما فروغ به او وابستگی زیادی دارد‌.

بانو مرجان گویا این حرف پسرش را نشنیده گرفت چون در ادامه‌ی کلامش گفت:

- و به این ترتیب مراسم وصلت شما هم برگزار می‌شود.

خانزاده متفکر دستی زیر چانه‌اش برد. مادرش برای او راه را هموار کرده بود اما نظر فروغ را نمی‌دانست.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۵

عقربه های ساعت دیواری، دوازده نصف شب را نشان می‌داد.

فروغ کارهای آشپزی و شست و شو را تمام کرده و به دیوار رنگ و رو رفته‌ی آشپزخانه تکیه داده بود. با این که فسنجان را خیلی دوست داشت ولی حتی یک لقمه هم از آن نخورده بود. غرق در افکارش، به گوشه‌ای چشم دوخته و هر از گاهی با انگشتان ظریفش، چنگی به گونه‌اش می‌زد.

دلش نمی‌خواست که به کلبه‌ی زن و شوهریشان برود.

همان اتاقک کوچکی که در انتهای باغ عمارت قرار داشت و از در و پنجره و دیوارهایش نم می‌بارید. اتاقکی که چارچوب عشق میان فروغ و فرهاد بود و با آتش آن گرم می‌شد.

اشک زیر چشمان زمردین فروغ را آهسته تر کرد. مگر عیب بود که به زندگانی مجلل دادخواهان غبطه می‌خورد؟ گناهش چه بود؟

او با دختران این خاندان که همچون بانوها می‌زیستند، چه فرقی داشت؟
اصلا چه چیزی کم داشت؟! موهای مواج به رنگ فندقی‌اش که تا به کمرش می‌رسید کم بود یا پوست سفید با گونه‌های سرخ آبی‌اش؟ این انصاف نبود که با زیبایی چشم گیرش، حمالی مردم را بکند؛ واقعاً انصاف نبود!

از دیوار جدا شد و چراغدان آشپزخانه را خاموش کرد. با حسرت، سرش را به معنای تاسف تکان داد و با نگاهی آخر به اطراف، آن جا را ترک کرد.

مثل همیشه، درش را با قفل آهنی بست و به سمت خانه‌ی کوچکش راه افتاد.

در میان تاریکی شب، لا به لای درختان سر به فلک کشیده قدم برم می‌داشت و غلتیده در افکار خود به آینده و شرایطشان فکر می‌کرد. برخلاف ذهنش که پر از «ای کاش ها» بود، قلب شکسته‌اش نام فرهاد را دیوانه وار فریاد می‌زد.

نیمی از مسیر را طی کرده بود که با صدای خش- خش برگ‌های درختان سیب، در جای خود ایستاد.

وقتی با دقت اطراف را پایید و از نبود کسی مطمئن شد، دوباره به راه خود ادامه داد ولی همان خش- خش و به دنبالش، صدای قدم‌های شخصی از پشت سرش، باعث شد تا دخترک با ترس سرجایش میخکوب شود.

آب دهانش را قورت داد و ترسیده به سمت عقب برگشت.
برگشتنش همانا و اسیر شدن میان دستان خانزاده همانا!
برای چند ثانیه مات و مبهوت به چهره‌ی ارسلان چشم دوخت.
در تاریکی شب، تنها هاله‌ای از رخش نمایان بود ولی با این حال فروغ سعی می‌کرد تا نگاهش کند.

ارسلان بازوی او را چنگی زد و با صدایی گرفته، نزد گوشش، آهسته گفت:

- فروغ؟

انگار با شنیدن نامش تازه به خود آمد و متوجه موقعیتش شد. تقلا کرد تا او را رها کند ولی خانزاده کله شق‌تر از این حرف ها بود. گویا در این جهان سیر نمی‌‌کرد.
با عجز نالید:

- به خدایتان قسم می‌دهم، رهایم کنید!

ارسلان با شنیدن صدای خوش آهنگ او، غرق شده در این نوا، او را بیشتر به خود فشرد.

- فروغ، تمام تو مال من است. برادرات را راضی خواهم کرد.

تا فروغ خواست تلاش دیگری برای رهایی کند که با افتادن نور چراغ فانوسی به سمتشان، چشم‌هایش برای چند ثانیه بسته شد.
حسی عجیب در وجودش رخنه کرد. به گونه‌ای که دستان کوچک و ظریفش یخ بستند.

وقتی نور فانوس آن طرف‌تر تابید، نگاهش را به منشأ روشنایی دوخت.
ناگهان هردو خموش گشتند؛ انگار زبانشان از سخن گفتن بازداری کرد.

ارسلان و فروغ با حیرت به چهره‌ی غضبناک فرهاد خیره ماندند.

خانراده با اینکه از فرهاد ترسی نداشت ولی به احترام فروغش، از او جدا شد و جهت حفظ غرور، متقابلاً نگاهی جدی به فرهاد انداخت و ناچار از آنجا دور گشت.

حال فرهاد مانده بود و فروغی که فروغ نبود؛ بلکه از نظر فرهاد، سر تا پا دروغ بود!
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۶

تاریکی شب با تیرگی چشمان فرهاد در رقابت تنگاتنگی سیر می‌کرد.

با این که همه چیز عادی‌تر از همیشه جلوه می‌نمود ولی در اعماق دل فروغ کسی به او این جمله را دائم گوش زد می‌کرد:
- این همان آرامش قبل طوفان است!

در اقیانوس احتمالات ذهن منفی گرایش رو به غرق شدن بود که تکان خوردن فرهاد از سرجایش باعث شد به خودش بیاید.
ترس بر کالبد افگار بسته‌ی او رخنه کرد و درون دلش به سرعت نور ته نشین شد.

می‌دانید؛ ترس، همان خنجر آغشته به زهر است که ناگهان از پشت سر آدمی با مرگی ناگهانی غافل گیرش می‌‌کند.

شاید همین ترس قبل از اقدامی از جانب فرهاد، فروغ را بکشد. چه معلوم؟!
قدمی از طرف فرهاد به سمت او برداشته شد ترکیب متضاد از خشم و نفرت بود.
قدمی که در ظاهر با طمانینه برداشته می‌شد ولی این آرامش شدیداً نمایشی جلوه می‌کرد و بیشتر خوفناک به نظر می‌آمد.
فروغ جهت احتیاط قدمی به پشت سر خود برداشت که در یک چشم بهم زدنی بازویش در میان دست فرهاد به اسارت کشانده شد.
چشمان عسلی مرد زندگی‌اش حال به دو کوره‌ی آتش تبدیل شده بودند و خبری از سکون چند لحظه پیش نبود. گویا این ها همان چشمانی نبودند که در هر نگاه قند در دلش آب می‌شد و به دیاری دیگر سفر می‌کرد.
لرزی به تنش افتاد اما او که مرتکب گناهی نشده بود‌!

بازویش میان چنگال انگشتان فرهاد اسیر شده بود و قطعاً کبودی بزرگی روی همان ناحیه ایجاد می‌گشت. شاید که زندگی عبارت از گل و گلاب نبود.

گویا از چهره‌ی فرهاد خون می‌بارید و همان رخ آرام، حال در ترادفی از خشم و غضب شناور بود.


فروغ آب دهانش را با صدا قورت داد و تا خواست سخنی گوید؛ چنان سیلی محکمی بر صورتش فرود آمد که حس کرد نصف صورتش به دست باد رفت. او از فرهادش چک خورده بود! اصلاً باورش نمی‌شد.
آرزو کرد این ها همه یک کابوس وحشتناک باشند. به راستی دست بر روی زن بلند کردن هم از جوانمردی محسوب می‌شد؟

دستش را روی گونه‌اش نهاد و زبان گشود:
- فرهاد؟!

چشمانش‌تر شد که از طرف دیگر صورتش سیلی دیگری را نوش جان کرد. از مردی که زندگی‌‌اش خطاب می‌کرد، داشت کتک می‌خورد. چه صحنه‌ی غم انگیز و در عین حال تعجب آوری.


وا مانده به چشمان پر از نفرت فرهاد خیره گشت. اشک هایش همچون سیلی رها گشته از بند سد، آزاد شدند.
آوَخ که دلش از هر نوع اندوهی ریزان بود و او تنها سکوت می‌کرد.

از بی رمقی، مقابل پاهای فرهاد زانو زد و سرش را پایین انداخت‌‌.
همچون ابر بهار اشک می‌ریخت و در ته دل از خدا تمنا می‌‌کرد که مَردش به رحم آید.
- فرهاد، قسم بر دامان پاک مادرم من گناهی نکردم!

پوزخندی بر روی لبان فرهاد نقش بست. به چشم هایش باور می‌کرد یا به فروغی که عشقش دروغ بود؟

دلش از دختری که او را بازی داد، شکست. غرور مردانه‌اش زیر پاهای این زن تباه له شد. آری! لگدمال شد.
عشق نهفته در قلبش لبخند تلخی بر او زد. نمی‌دانست چرا ولی اشک هایش با وجود تلاشش برای جلوگیری از آن ها، جاری شدند.
فروغ با دیدن گریه‌ی فرهاد، گویا که دلش هزار تکه شد‌ه باشد با هق- هق نالید:
- جان تو من کاری نکردم. به خدا قسم من اشتباهی نکردم. او به سمت من..

فریاد فرهاد کلمات را در گلویش خفه کرد.
- کافیست!

طبق عادت دستی میان موهایش برد و با سردی کلامش خون را در رگ های فروغ منجمد کرد.
- تو از آنِ خانزاده... راه من دیگر از تو سوا شد!

فروغ به پاهای فرهاد پیوست و با اشک و زاری التماسس کرد. مگر چاره‌ای دیگری هم داشت؟
- تو را به خدایت قسم فرهاد! در خطای بزرگی به دام افتاده‌ای، ترکم نکن! بدون تو می‌میرم! به خدایت قسم می‌دهم.

فرهاد اشک های سرشان از چشم هایش را با پشت دست پس زد و فروغ را به عقب هل داد. نفرت عظیمی در وجودش موج می‌زد؛ کاش تنها نفرت بود‌‌‌!
- به من نزدیک شوی، آبرویت را می‌برم!

همین جمله‌ی مرگ بار را گفت و آن جا را ترک گفت.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۷

همه چیز برای فرهاد تمام شده بود و این فروغ بود که مثل همیشه با چشمانی تر باید ویران میشد.
خانزاده با این که متوجه اتفاقات پیش آمده نبود؛ ولی سهواً هم شده برای خودش نقش مثبتی را ایفا کرده بود.

ماه نو در آسمان جلوه‌گری می‌کرد و تاریکی شب، تجلی‌گر این مراسم بود؛ ولی زیبایی افق آسمان، از زهرآگین بودن رخدادها، چیزی کم نمی‌کرد.
آن شب، هر چهار نفر با ذهنی سرشان از افکار نابسامان، در خواب آشفته و پراکنده‌ای فرو رفتند.

صبح با طلوع آفتاب، قدم‌هایی ناامید به سمت خانه‌ی زن و شوهری فرهاد و فروغ برداشته شد.

قطعاً صاحب این قدم‌ها، کسی جز فرهاد نمی توانست باشد. در آن لحظه هیچ کس محزون تر از او نبود؛ هیچ کس!
مقابل کلبه که رسید، دستش را روی در آن نهاد؛ اینگونه فروغ را از دور لمس می کرد. اینگونه عاشق بود و درد می کشید...

پس از چند نفس عمیق برای استشمام نفس پخش شده ی فروغ، به آرامی در را گشود و وارد شد. طبق عادت چشمانش به دنبال جسم ظریف و نازنینی را که هر شب با علاقه در میان حصار دستانش می کشید، گشتند. ترک عادت موجب مرض بود؛ اما روزگار امضایی بر فرمان تلخی ها در زندگیشان زده بود.
ناخودآگاه اطرافش را با نگاهی سریع طی کرد و مردمک هایش روی یک نقطه‌ ثابت ماندند.
فروغ زیبایش را در گوشه ای از رختخوابشان، کز کرده و آرمیده، دید.

شاید اگر وقت دیگر بود، ساعت ها او را به تماشا می‌نشست؛ ولی الان حتی تاب نگاه کردن به چهره‌ی ماهوش او را نداشت.

کمر این مرد در اوج جوانی شکسته بود. خیانتی را متحمل میشد که هرگز به ذهنش خطور نمی‌کرد صاحب آن خیانت، فروغش باشد.
کسی که حتی تا قبل از مزدوج گشتنشان، دلش نمی‌آمد تا او را لمسی کند.
افسوس که زندگی فرهاد پر از افسوس هایی به نام " فروغ " بود.

تلخ نگاهش را از او گرفت و به سمت کمد چوبی رنگ و رو رفته ای که تنها اشیای کلبه محسوب میشد، رفت. درش را با وسواس گشود تا مبادا صدایی ایجاد کند و فروغ را از خواب بپراند. جالب بود که هنوز هم در فکر آسایش او به سر می‌برد؛ شاید عشق نمی‌میرد!

دنبال کاغذی می‌گشت که یک روز برای او، معنای زندگی را می‌داد.
با حزن خاصی مشغول جستجو بود که ناگهان سفیدی چیزی چشمش را گرفت و به دنبال آن، کاغذ را از لابلای لباس‌ها بیرون کشید.

این کاغذ، حکم زن و شوهریشان را تایید می‌کرد. یک صیغه‌نامه‌ی یک ماهه، که به اتمام مهلت آن، تنها چهار روز باقی مانده بود؛ با این حال فرهاد قصد داشت تا این چهار روز لعنتی را زودتر به پایان رساند.
به حماقت‌های خودش تلخ خندی زد. چقدر ساده بود! چقدر غافل و خوش باور!

او قصد داشت فروغ را به عقد دائم خودش در بیاورد؛ ولی چه حیف که همه‌ی این آرزوها، به دست قاصدک ها رهسپار دیار دیگری شدند‌.
خشمی وجودش را فرا گرفت؛ خشمی از جنـ*ـس کینه و عشقی در هم شکسته.
کاغذ صیغه‌نامه را از وسط جدا کرد و تکه‌های آن را در دست فشرد.

قلبش‌‌، گویا دیگر قصد تپیدن نداشت. به سختی حال درونی‌اش را در ثبات نگه داشت و قصد رفتن نمود، که صدای فروغ باعث شد تا از حرکت بایستد.

صدایش لرزان و شکسته بود. بغض داشت؛ مثل قبل پر از شادی و امید نبود.

- کجا؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۸

با شنیدن صدای در هم پاشیده‌ی فروغ، حیرت و اضطراب عجیبی وجودش را فرا گرفت. گویا از دیده شدن توسط او واهمه داشت. واقعاً هم همین طور بود.

ناچار عقب گرد کرده و به چهره مهتابی او زل زد ولی به ناگاه قلبش ریخت.
پوست سفید و زیبای فروغ که حتی با وجود پرتوهای فروزان خورشید جلوه گری می‌کرد، حال با ردی از اثر انگشت‌های او، سرخ فام گشته بود.
قلبش به درد آمد و ندامت همچون خوره‌ای بر جانش افتاد. آری او مرد بود ولی هیچ‌گاه دست روی زنش بلند نکرده بود.
در اعماق وجودش خود را سرزنش کرد اما این‌گونه خود را نهیب زد:

- الان وقت این نیست که بخاطر کسی که دل تو را ربوده و پس از آن به بی‌رحمانه ترین روش ممکن شکسته، عذاب وجدان بگیری. این کاملا حقش بود!

نگاهش را از او گرفت و به جهت دیگری سوق داد. زمان، زمان جدایی بود. از این رو، نهایت سردی را در کلامش ریخت و گفت:

- به هرجایی که دور از تو باشد.

تلخی سخنش همچون خنجری بر قلب فروغ فرود آمد. مگر او از زندگی جز فرهادش چه می‌خواست؟ هیچ چیز! ولی چه فایده که فرهاد، گرفتار سوءتفاهم دلخراشی شده بود و این سوء تفاهم، مقابل چشمانش پرده‌ی نامرئی آویزان کرده بود.

روحش آن‌ قدر از زندگی خسته و دل آزرده می‌زد که دیگر، حتی نای تقلا برای جلوگیری از رفتن فرهاد را هم نداشت. این پاسخ او هم بیشتر باعث شده بود تا یأس در وجودش رخنه کند.

شاید که به افسردگی خاموش مبتلا شده بود؛ کسی چه می‌دانست؟

به آرامی سمت تشک نازکی که بر زمین پهن بود رفت و روی آن دراز کشید. وقتی دیگر فرهاد او را نمی‌خواست، زندگی چه معنایی برایش داشت؟ چشمانش را بست و بار دیگر آرزوی مرگ کرد.

فرهاد از سکون فروغ، سخت در تعجب مانده بود. با این حال بیش از این ماندن را جایز ندانست و برای آخرین بار اتاقک را وارسی کرد؛ اتاقکی که شاهد عشقشان بود.

لباس‌های کمی را که داشت، لای یک روسروی پر نقش و نگار که از آن فروغ بود، بقچه مانند بست و روی دوشش انداخت. به این بهانه یادگاری‌ای از فروغ جفاکار با خود می‌بُرد.

برای آخرین بار به او که روی زمین آرمیده بود، نگاهی کرد و از آنجا خارج شد. این نگاه، نگاه خداحافظی به او بود؛ نگاه آخر.‌‌..

با رفتن فرهاد، چشمان فروغ شروع به باریدن کردند. لبان غنچه مانندش می‌لرزیدند و گاه از مبان آن ها، صدای هق- هق خفه‌ای خارج می‌شد.‌ چه جالب! مردم روز خود را با لبخند و شادی آغاز می‌کردند و او با گریه و زاری.

در عمارت، بر خلاف کلبه‌ی کوچک انتهای باغ، خبری از شرایط بحرانی نبود. همه چیز سرجایش و هرکسی مشغول به کار خودش بود.

در اتاق بانو مرجان، کنیز وفادارش به او کمک می‌کرد تا کت خوش دوخت آبی رنگش، که جنسش از مخمر و همدست دامن بلندش بود را به تن کند.
این زن، به شدت اهل زندگی تجملاتی بود. بی دلیل نبود که به او «بانوی بزرگ» می‌گفتند.

مقابل آینه‌ی قدی ایستاد و نیم چرخی دور خود زد. قد نسبتاً بلندی داشت و همین هم اعتماد به نفس او را کثرت می‌بخشید.

یقه‌ی کت خود را صاف کرده و کلاهی همرنگ کت و دامنش به سر نهاد. طبق معمولِ همیشه، زیبا و منظم دیده می‌شد.

تصمیم گرفت تا یک سر به پیش تک فرزندش برود و پس از آن سر میز صبحانه حاضر گردد. از اتاقش خارج شد و به سمت اتاق کار پسرش گام برداشت.



وقتی رسید، در را به آرامی به صدا درآورد. ارسلان که مشغول بررسی مدارک مربوط به زمین های کشاورزی بود، با شنیدن صدای در، آن‌ها را مرتب کرد و گفت:

- بفرمایید.

با دیدن بانو مرجان که داخل شد، سریع به نشانه‌ی احترام از جای خود برخاست و بدون تعلل خاصی به سمت مادرش رفت.

او پسری فرنگ دیده‌ای بود. از این رو با مادرش احساس راحتی می‌کرد برای همین سخت در آغـ*ـوش خود کشید و از این موضوع هیچ شرمی نداشت.

- مثل همیشه می‌درخشید بانوی من!

چند تار از گیسوی شرابی رنگ بانو مرجان را که روی پیشانی‌اش ریخته بود کنار زد و او را دعوت به نشستن کرد.

والده به جملات تحسین آمیز پسرش عادت کرده بود. به هر حال او فرد تحصیل کرده‌ای بود.

روی صندلی چرم دوخت نشست و پا روی پا انداخت. مثل همیشه به عکس شوهرش خیره گشت. عادت به مقدمه چینی نداشت؛ او یک راست سر مطلب اصلی می‌رفت.

- کارها چگونه پیش می‌روند؟

ارسلان خود را مشغول مدارک کرد و همان طور که خودکار مشکی رنگی برمی‌داشت، گفت:

- عالی! محصولات امسال بسیار سودآور بودند. کار ما رونق فراوانی پیدا کرده است.

والده، راضی از شنیدن این خبر، سری تکان داد.

- کاش پرویزخان (همسر والده) هم زنده بود و این موفقیت هایت را می‌دید.

اشک در چشمان زیبایش حلقه بست و سرش را پایین انداخت.

ارسلان با یادآوری پدرش، لبخندی زد. هیچ گاه با یاد او غمگین نمی‌شد؛ چرا که مردی والا مقام و تمام عیار بود. او پدرش را می‌پرستید!

به آرامی از جا برخاست و نزد مادرش رفت. ایستاده او را در آغـ*ـوش کشید و چند قطره اشکی که زیر چشمانش را تر کرده بودند را با سر انگشت پاک کرد.

- پدرم همین الان هم با من افتخار می‌کند‌.

تسلی مادرش در عرصه‌ی عشقی ناکام کار آسانی بود؛ اما تسلی خودش چه؟
 

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۹

در صفی طولانی به انتظار خریدن یک عدد بلیط قطار، ایستاده بود. صدای ریل‌‌ها، آن فضای کهنه و شانه‌های خمیده‌اش، تلاطم عجیبی را در کنار هم می‌ساختند.

گریه‌ی گوش خراش کودکی که در میان آغـ*ـوش شخص مقابلش قرار داشت، سرش را به درد آورده بود. بچه‌ها را خیلی دوست می‌داشت اما در آن لحظه، اعصاب ضعیفش توانایی تحمل حتی کوچک ترین صدای بلندی را هم نداشتند؛ چه برسد به صدای گریه و ریل ها!

بقچه را مقابل زانوهایش قرار داد و نگاهش را از کودک گریان، به سمت دیگری سوق داد. به نوعی قصد داشت ذهن خود را با تماشای اطراف سرگرم کند، تا مبادا لحظه‌ای یاد فروغ بیفتد.

آخ! فروغ... مثلا سعی داشت یادش نیفتد. تلخ خندی زد و دستی به ریش‌های کم پشتش کشید. این حرکت منسجم او به وقت کسالت احوالش بود. نفس عمیقی از سینه‌اش رها شد و میان دود و آلودگی‌های هوا، پر کشید. پاکت سیگار را آهسته از جیب مخفی کت مشکی رنگش بیرون آورد و یک نخ از آن برداشت. با گیرایی مختص خود سیگار را میان دو انگشت اشاره و وسطی‌اش گرفت و با فندک یادگار پدرش روشنش کرد. گمان می‌برد آتش برافروخته شده در دلش، توانایی روشن کردن سیگار را هم دارا است. اولین پک را عمیق و لبریز از درد به ریه های غبار گرفته‌اش فرستاد تا تزیین جدیدی در سینه متکدرش بنگارد.

نوبت او که شد، به سمت باجه حرکت کرد و مدارکش را به مسئول تحویل داد تا بلیطی به مقصد تهران برایش تهیه کند. چه ساده در قبال این روستا و در واقع هُمایش هجران را بر می‌گزیند.

دست آزادش را درون جیب شلوار پارچه‌ای مشکی رنگش فرو برد و متفکر به مسئولی که مشغول ثبت اطلاعاتش بود، خیره شد. گویا لباس های تنیده شده بر تنش، خبر از عزای برپاشده در درونش می دادند.

ناگهان صدای بلندی، که اسم و فامیلی او را یک جا به نام برد، حواسش را جلب خود کرد. برگشتنش به سمت منشأ صدا با دیدن چندتا پاسبان نظامی که سمت او می‌آمدند، متصادف شد.

تشویشی حول محور قامتش بر تنه‌ی او پیچید، به گونه ای که روشنایی ته مانده در اعماق چشمانش هم به یکباره مفقود شد. این‌جا چه می‌کردند؟

همزمان که به او رسیدند، یکی از پاسبان ها که لباس نظامی آبی رنگی به تن داشت، دستبندی آهنی را به سمت او گرفت و با صدای خشونت آمیزی گفت:

- بدون هیچ حرکت اضافه‌ای دستانت را جلو بیاور!

تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنش خطور کرد این بود که «خودت را عادی جلوه بده» اما در کثری از ثانیه، پیراهن سفیدش خیس از عرق شد. اضطرابش از محتوای رخسار رنگ پریده‌اش عیان بود.

- می‌توانم بپرسم به چه علتی؟

پوزخندی روی لبان پاسبان نشست و نگاه معناداری به همکارانش انداخت سپس اخم عمیقی میان ابروانش کشاند و چشمانش را روی فرهاد ثابت نگه داشت.

- به جرم قتل عمدی!

دلش ریخت؛ جسارتش بلادرنگ از جانش رسته گشت اما نمی‌دانست به چه علت ندامتی از قتل رخ داده به سراغش نیامد. بر این یقین رسیده بود که مرگ حق آن مردک فاسد است! اما... بلاخره آن روز کذایی رسیده و پیدایش کرده بودند. قطعاً او هیچ راه فراری نداشت.

مردم با دهانی باز کناری کشیده و به قاتل ایستاده در رو به رویشان خیره شده بودند گویا عقلشان در چشم و گوششان گنجانده شده بود. قضاوت رویدادها از ظاهر قضیه به کردار عجین شده در وجود همگان تمایز یافته است. افسوس!

ناچار دستانش را جلو آورد و اجازه داد تا دستبند سرد آهنی آنها را به اسارت بکشد. هرچند به اجازه دادن یا ندادن او بستگی نداشت؛ چرا که ماموران کار خود را می‌کردند ‌و به اجبار و شلاق، دستبندش می‌زدند.

دست پاسبان دیگری، بازویش را گرفت و او را به دنبال خود کشاند. به کدامین جهت رهسپار می‌شد، نمی‌دانست! انگار چشم هایش در آن لحظه سویی نداشتند.

تنها چیزی که به خوبی می‌دانست، این بود که رفتنش راه برگشتی ندارد؛ انتهای آن اعدام است!

در همین موقع که فرهاد عازم توقیفگاه می‌شد، فروغ با وضعیتی آشفته به سمت بیرون از عمارت دوید. محتوای معده‌اش را لا به لای درخت‌های باسق باغ، خالی کرده و بی حال و رنگ پریده زیر سایه‌ی یکی از آن درختان نشست.

چند روزی بود که مدام دل بهم خوردگی داشت و سرگیجه‌های متوالی، آزارش می‌داد. دستش را از روی دامن بنفش بلند و بالایش روی معدش کشاند و به آرامی، شروع به نوازش کرد تا بلکه اندکی آرام گیرد.

نمی‌دانست چه بلایی سرش آمده ولی احتمال می‌داد از درد دوری فرهادش باشد. فرهادی که به آسانی، پیوسته‌ی چرخ روزگار گشته و او را میان جنگی عظیم به‌ نام زندگانی، تنها و بی‌کس رها کرده بود. خودش هم به خوبی می‌دانست که هر دوی آن ها، مقصر اتمام این وصلت هستند، اما تنها دلخوشی او فرهاد بود که از او دست کشید.

دلش تنگ شده بود و چشم‌هایش، دائم دوخته بر در آهنی انتهای باغ، انتظار فرهاد را می‌کشیدند. گرفتار سودایی شده بود که تازه عمق و شدت آن را می‌فهمید. شاید که فراز و نشیب های زندگانی عشق را از نو برایش تدریس می‌کردند. چه تدریس دشواری!

زار زدن را دیگر بیخیال شده و روحش مثل جسم درهم ریخته‌اش، از زیستن گریزان بود.

نه چیزی می‌خورد و نه به درستی می‌خوابید، بلکه بعد از اتمام کارهای عمارت به یک گوشه زل می‌زد و ساعت ها به فکر فرو می‌رفت تا روز به پایان رسد و با پیدایش شب خلوتش برقرار شود.

با پرتوهای فروزان خورشید، که چهره‌اش را با شدت بیش‌تری نوازش کردند، متوجه گذر زمانی طولانی شد. وقت ناهار بود. از این رو، ناچار از جای خود برخاست و دستش را روی تنه‌ی تنومند درخت گیلاس نهاد.

وضعیت خوبی نداشت و نابسامان تر از همیشه به نظر می‌رسید. آیا آسمان به دور او می‌چرخید یا سرش به دوران افتاده بود؟

تا به خود آید، پخش زمین گشت و در سیاهی محض فرو رفت.



« روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز »
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۰

سکوت، در آن سلول تاریک همچون روح سرگردانی به دیوارها چنگ می‌زد. حتی یک روزنه‌ای هم برای دخول پرتو وجود نداشت تا ذره‌ای به محیط روشنایی بخشد. محبوس در چهار دیواری تنگ و کوچک، زانوهایش را در آغـ*ـوش گرفته و به ظلمات برانگیخته‌ی آن جا خیره شده بود. جای- جای تنش، از کثرت ضربه های شلاق درد می‌کرد. برای گرفتن اعتراف قتل، او را ساعت ها در بخش مواخذه، مورد مجازات جسمی قرار داده بودند‌ و در نهایت اعتراف کرده بود که محمود آبادی (شوهر عمه‌ی فروغ) را به قتل رسانده است. رنچ پشت رنج! از درد این جرم بنالد، یا خیانت زنش که دیگر همسر او نبود؟!

هربار که یادش می‌کرد، در لا به لای افکارش، هُمای فروغ نمای او با آن رخ ماهوش خود قدم می‌زد و در تک به تک سلول هایش اوج می‌گرفت.
حالا که او بازداشت شده بود، فروغ به تنهایی چگونه زندگی را سپری می‌کرد؟ چه کسی مواظب او می‌شد؟

به خودش خندید:

- آخر مرد حسابی! تو که این‌‌قدر به فکر فروغ بودی چرا می‌خواستی ترکش کنی؟

جواب سوال خود را با تلخی جواب داد:

- تو هم نباشی ارسلان خان هست!

آهی از نهادش برخاست و مجدد سعی کرد تا چشمانش به تاریکی عادت کنند. در دنیای خارج از این محفظه چه اتفاقاتی در جریان بود؟ نمی‌دانست.

در عمارت برخلاف سکون برقرار در حجره‌ی فرهاد، همه نگران بودند و در انتظار به سر می‌‌بردند زیرا فروغ ناخوش احوال بود.

سردرد وخیمی، گویا شقیقه هایش را همچون تیغی برش می‌داد. با درد چشم گشود و اولین چیزی که دید چهره‌ی مردی پیر بود که با ریش‌های منظم، موهایی کم پشت و گوشی پزشکی که برگردنش آویخته بود، قطعاً می‌شد فهمید که او یک پزشک است.

پیر مرد کت طوسی رنگش را صاف کرد و با دیدن چشم های باز فروغ، به نرمی گفت:

- خوب شد که بیدار شدی دخترم.

فروغ که تا آن لحظه ساکت بود لب گشود و پرسید:

- من این جا چه کار می‌کنم؟

نگاه دقیقی به اطراف انداخت و سریع ادراک کرد که در اتاق نشینمن عمارت، آرمیده بر روی مبلی قرار داد. از این رو، ترسیده گفت:

- ما حق ورود به این جا را نداریم.

تلاش کرد که بلند شود اما پیرمرد مانعش شد و دوباره او را خواباند.

- دخترم باید استراحت کنی! برای سلامتی بچه‌ات، این کار ضروری است.

متعجب به دهان او خیره شد. این مرد چه می‌گفت؟ یعنی چه بچه‌ات؟

افکارش را ناخواسته بلند بیان کرده بود و همین امر، سبب شد که پیرمرد لبخندی بزند و روی مبل مقابلش بنشیند.

- بنده پزشک خانوادگی دادخواهان، حمید راستگار هستم. تا آنجا که از موضوع سر در آوردم، گویا شما در باغ پشتی عمارت بیهوش پیدا شده‌اید. بانوی بزرگ هنگام قدم زنی در آن حوالی، شما را افتاده بر روی زمین و با چشمانی بسته رویت کرده بود؛ بخاطر همین الان این جا هستید.

تازه خاطرات برایش تداعی شدند و متوجه موضوع شد ولی آن قدر در حیرانی و سردرگمی سیر می‌کرد که مات و مبهوت به چهره‌ی رستگار خیره گشت.

رستگار چشم در چشمان رنگی دخترک دوخت و برای ادای وظیفه به توضیحاتش ادامه داد:

- بنده در هنگام انجام معایناتم متوجه یک سری تغییرات ظاهری شما گشتم. نظیر فشارخون و...

سرش را پایین انداخت و با نهایت احترام و جدیت گفت:

- و تصمیم گرفتم تا شما را یک معاینه‌ی خصوصی انجام بدهم تا ببینم درست حدس زده‌ام یا نه!

ترس در دل فروغ رخنه کرد‌. این چه فلاکت متداومی بود که دامانش را ترک نمی‌گفت؟

- پس از انجام معاینات شخصی‌ام، شکم به یقین پیوست. دخترم! شما باردار هستید.

دهانش از شنیدن این خبر باز ماند. گویا چند دقیقه قبل متوجه شدت بدبختی نشده بود و دوباره در تعجبی سخت فرو رفت.

- از آنجا که ارسلان خان بسبار پیگیر اوضاح حال شما بودند، حدس می‌زنم که پدرش چه کسی باشد. برای همین هم شده بنده آنها را مطلع نساختم که شما باردار هستید. اندکی که اندیشیدم، با خود گفتم شاید خودتان بخواهید این خبر را به ایشان بشارت دهید.

فروغ تنها توانست سری تکان دهد. حال درونی‌اش اصلاً و ابداً مساعد نبود و تنها دهان رستگار را می‌دید که دائم در حال باز و بسته شدن است. دیگر نشنید و سعی کرد تا اتفاق افتاده را هضم کند.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۱

در مقابل اتاق نشینمن، ارسلان ابتدا و انتهای راهروی آن را، که با فرش های قرمز دست بافت تزئین شده بود، متر می کرد. از ظاهرش، نگرانی و اضطراب را می‌شد به راحتی تشخیص داد. شیفتگی بیش از حدش به فروغ، کاملاً از رفتارش مشهود بود؛ این را حتی خدمه ها فهمیده بودند.

دست هایش را در قفل هم کرده بود و دائم قدم رو می‌رفت تا بلکه زمان سریع‌تر بگذرد و پزشک معالج فروغ از اتاق درآید. از طرفی عصبانیت همچون زهری در رگ هایش جاری می‌شد؛ زیرا خبری از فرهاد نبود تا بیاید و پیش خواهرش باشد. چگونه می‌توانست آنقدر بی‌مسئولیت و بی‌فکر باشد؟ واقعاً در ذهنش نمی‌گنجید اما خب این تنها ظاهر قضیه بود و ارسلان از حرکت زیرآبی مادرش خبر نداشت.

بانو مرجان، نزد گلدان عتیقه‌ای که در گوشه‌ای نهاده شده بود، ایستاده و به پسر عاشقش که هلاک این سو و آن سو می‌کرد، چشم دوخته بود.
نمی‌دانست این دخترک چه دارد که این‌گونه هوش از سر خانزاده‌اش برده است. این همه ترس و نگرانی برای یک خدمه که هست و نیستش مشخص نبود، حقیقتاً بیش از حد به نظر می‌آمد، ولی آیا ممکن بود که حس ارسلان به فروغ عبارت از هوسی گذرا نباشد؟ ممکن بود که این صحنه را به چشم می‌دید. زیر لب جمله ای زمزمه کرد و با تاسف سری تکان داد.

ارسلان را درک نمی‌کرد و از سوی دیگر نمی‌توانست در کار او دخیل شود؛ چرا که خانزاده، مردی تند و یک دنده بود. درست شبیه پدرش «پرویز خان»

مادر و پسر در افکار خویش غرق بودند که صدای در باعث شد از آن طوفان فکری جدا گردند.
به محض خروج رستگار از در اتاق نشینمن، ارسلان به سمتش حجوم برده و سد راهش شد. نگرانی عاشقانه‌ی این جوان، پیرمرد را خرسند می‌ساخت.

- آقای رستگار، از شما تمنا می‌کنم خبر خوبی به من بدهید.

رستگار که کاملاً متوجه علت این کردار خانزاده بود، جهت القای آسایش روان بر او، یک دستش را روی شانه‌ی ارسلان خان نهاد و دست دیگرش را در جیب شلوار همرنگ کتش فرو برد. با لبخندی شانه‌ی او را فشرد و گفت:

- بدنش ضعیف شده. کم خونی و کمبود وزن دارد و باید بسیار به او رسیدگی شود.

ارسلان تند سرش را تکان داد و به نیت آسودگی نفس راحتی کشید. والده که تا آن لحظه ساکت مانده بود، قدمی سمت رستگار برداشت و جهت تشکر او را به سمت اتاق دیگری هدایت کرد تا چای و شیرینی تعارفش کند. در واقع هدف اصلی‌اش تنها گذاشتن فروغ و ارسلان بود؛ چه کند؟ او یک مادر است!

با دور شدن آن ها ارسلان به سمت در اتاق شتاب برداشت و با زدن در آن وارد حال شد‌. قبل از ورود خانزاده، فروغ در تنگنای ملامت های خود به دنبال راهی هموار بود. حداقل بانو مرجان و ارسلان خان با این کار آقای رستگار، متوجه دروغ او و فرهاد نمی‌شدند.

دستش را به آرامی روی شکمش نهاد و بار دیگر جملات مبادله شده میان خود و پیرمرد، برایش تداعی گشت:

- دخترم! باید خیلی مواظب خودت باشی. خوب تغذیه کن و بیشتر از غذاهای مقوی بخور. سبزیجات و گوشت قرمز هم در این زمینه نقش بسیار مهمی ایفا می‌کنند. چند عدد دارو هم خواهم نوشت، حتما مصرفشان کن!

اندکی مکث کرد و مجدد ادامه داد:

- همچنان می‌خواهی به ارسلان خان نگویی؟

چاره‌ی دیگری جز دروغ بافتن برای او نبود، از این رو با صدای ضعیفی گفت:

- بله. می‌خواهم با این خبر او را غافلگیر کنم.

رستگار با فکر این که چه عشق زیبایی میان آن دو است، لبخندی بر لب آورد و از فروغ خداحافظی کرد.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۲
در خاطراتش شناور می‌شد که با باز شدن در، به خود آمد و پتوی زرد رنگی که رویش انداخته بودند را بالاتر کشید.

خانزاده در چارچوب در قرار گرفته بود و او را با چشم هایی که عشق و نگرانی در آن ها موج می‌زد، می‌پایید.

- فروغ؟

سرش را از شرمندگی و دروغی که چند دقیقه پیش سرهم کرده بود، پایین انداخت‌‌. این حالت برای خانزاده، ناز و اطفار دخترانه تعبیر شد؛ از این رو نزدیک‌تر آمد و گفت:

- اوضاعت چگونه است؟

فروغ پاسخی نداد؛ یعنی روی آن را نداشت که به چهره‌ی خانزاده خیره شود.

- به من نگاه کن!

مجدد به حرف او بی‌توجهی کرد که این بار با صدای تندتری از جانب خانزاده مواجه گشت.

- با تو هستم فروغ!

سرش را به آرامی بالا آورد و با آن چشمان شرمگینش، به رخ او خیره گشت. به خودش تنفر داشت و دلخوری عظیمی نسبت به فرهاد در دلش گنجانده شده بود.
باعث همه‌ی این اتفاق ها کسی جز فرهادش نبود‌. اگر او اندکی به فروغ اعتماد داشت، هیچ کدام از این اتفاق ها رخ نمی‌دادند. از قضا ارسلان هم زیاد مظلوم و معصوم بنظر نمی‌رسید؛ چرا که اساس این جدایی را او بنا کرده بود.

نتوانست بیشتر از این به ارسلان خیره شود و نگاهش را دزدید.

- فرهاد کجاست؟ احساس می‌کنم مدتیست او را ندیده‌ام.

تا خواست زبان گشاید و دروغ دیگری ببافد، که در اتاق نشینمن بار دیگر گشوده شد و این بار، والده در چارجوب در ظاهر گشت.

هر دوی آنها سکوت کردند و به او خیره شدند. با قدم های محکم و استوار به سمت آن ها آمد و مقابلشان ایستاد.

اخمی ظریف کرد و رو به ارسلان گفت:

- به گمانم خود فروغ هم خبر از برادرش ندارد!

ترسی در قلبش لانه کرد و چشمانش را بست. حدس می‌زد که بانو مرجان همه چیز را فهمیده باشد. ارسلان که متوجه نمی‌شد، برای این‌ که توضیح بیشتری تحویل بگیرد، به مادرش چشم دوخت.

- او الان در بازداشت است.

چیزی به نام سنگ صبر، در نهاد فروغ شکست و از اخبار فلاکت بار متوالی، به جنون رسید و شروع به گریه و زاری کرد. انتظار این یکی را دیگر نداشت. آخر یک انسان، تا چه حد می‌توانست بدبخت باشد؟ تا چه حد؟

ارسلان که با دیدن این صحنه دلش فرو ریخت. نزد فروغ نشست و جهت دلداری دست او را میان دستانش گرفت.

بانو مرجان ظالمانه ادامه داد:

- به جرم قتل بازداشت شده! فروغ؟ شما این موضوع را تا کی می‌خواستید از ما پنهان کنید؟

والده که عصبانی شده بود با نگاه هشدار دهنده‌ی ارسلان خان، خنثی شد و به سمت در رفت.

- در حال حاضر استراحت کن. بهتر که شدی، اتاقم بیا!

با چشم، اشاره‌ای به خانزاده کرد و از اتاق خارج شد. ارسلان بخاطر دستور مادرش، بیشتر نتوانست بماند. با این که می‌خواست فروغ را دلداری دهد ولی مجبور شد تا اتاق را ترک کند.

حال فروغ مانده بود و فرهادی که معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارشان است.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۳

همه‌ی این درد و بلاها، در تقدیر او قرار داشتند؟ مگر می‌شد هلاکت‌ ها پشت بند فلاکت‌ ها، مکرر به سویش آیند؟ حتما می‌شد که در چنین وضعی به سر می‌برد. هنوز به خبر وجود جنین نهفته در درونش عادت نکرده بود که فرهادش دستگیر شد. سرنوشت با او چه کشته مردگی داشت که دائم با خاک یکسانش می‌کرد؟ نمی‌دانست و چاره‌ای جز سوختن و ساختن نداشت.

لاجرم از ضعف شدید، دوباره دراز کشید و دستش را روی شکمش نهاد‌. در حالی که تلخ خندی می زد؛ از چشم‌های شهلایی‌اش قطره‌های اشک سقوط‌ کردند.

- دیدی چه شد؟ پدرت مرا رها کرد و رفت تا در نهایت به دام توقیفگاه بیفتد. این میان تو ناگهان پدیدار گشتی که چه شود؟

شدت اشک هایش بیشتر شد و با هق- هق چنگی به لباسش زد.

- که بر بدبختی هایم افزوده شود؟ من تو را بی فرهاد نمی‌خواهم!

صورتش را در بالشت فشرد و در نهایت عاجزی، بی‌صدا گریست. او یک زن بود‌؛ عمیق می‌شکست و در درون خود عذاب می‌کشید. در ظاهر لبخند می‌زد ولی باطنش پر از تکه های شکسته‌ی شیشه‌ای بود که دائم بر قلبش فرو می‌رفت و زخم جدیدی ایجاد می‌کرد.

زن کوه دردیست که تجلی بخش آرامش و حامل تمامی مشکلات عاطفی می‌باشد. او زن است دیگر، نمونه‌ی بارز خلقت خداوند!

در اتاق کار خانزاده فضای سنگینی ایجاد شده بود. ارسلان لا به لای سکوت جاری، به چهره ی بانو مرجان که در جدیت خاصی فرو رفته بود، نگریست. هیچ کدام از آن ها حرفی نمی‌زدند و هر دو خیره به نقطه‌ای سکوت کرده بودند.

والده انگشتانش را که انگشترهای طلا به آنها انداخته بود، روی شقیقه‌ی راستش نهاد و به آرامی شروع به ماساژ دادن کرد. از حجم اتفاقات بر آمده شدیداً به ستوه آمده بود، چرا که او به زندگی آرام و منظمش با ارسلان خان عادت داشت.

ارسلان که ساعت ها تا آن موقع سکوت را گزین کرده بود؛ بلاخره به حرف آمد.

- کار توست؛ مگر نه؟

بانو مرجان تیز نگاهی به پسرش انداخت و کلافه از جایش برخاست تا روانه‌ی اتاقش شود، که با این جمله‌ی او درجای خود میخکوب شد.

- سرانجام فرهاد چه خواهد شد؟

زن میانساله که فکر نمی‌کرد عاقبت لو دادن فرهاد، یک اتفاق دلخراشی می‌شود، سکوت کرد و برای چند ثانیه چشم روی هم گذاشت. ارسلان که از کنجکاوی و کارهای پنهانی والده، مغزش ورم کرده بود، مجدد سوال خود را تکرار کرد تا از قضایا آگاه شود.

بانو مرجان نفس عمیقی کشید تا بتواند حقایق را بیان کند.

- تلاشم این است که محکوم به حبس ابدی گردد.

ارسلان خودکارش را که میان انگشتانش می‌فشرد رها کرد و با جدیت گفت:

- تلاش؟ مادر؟ یعنی ممکن است اعدام شود؟ وجود او برای فروغ اهمیت زیادی دارد. من نمی‌خواهم ذره‌ای چشمانش بخاطر فرهاد‌تر شود.

والده سری به نشانه‌ی ملتفت شدن تکان داد و به سمت در رفت.

- نگران نباش پسرم! مثل همیشه همه چیز را به من بسپر. خودم حلش خواهم کرد.

همین را گفت و از اتاق خارج شد. در واقع او نیز نمی‌دانست چگونه مجرمی را که حکمش اعدام است، می‌تواند نجات دهد.

با وکیل شخصی خود صحبت کرده بود. به گفته‌ی ایشان، خانواده‌ی مقتول رضایت نمی‌دادند و از این رو قطعاً حکم نهایی قاضی در جهت اعدام می‌شد‌.
با قدم هایی آرام به سمت اتاقش روانه شد ولی تنها چیزی که آرام بنظر می‌رسید، قدم هایش بود.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۴

فردای آن روز، والده و خانزاده، همزمان از عمارت خارج شدند و هرکدام به سمت مقصد متفاوتی جاری گشتند. بانو مرجان جهت تحقیق در زمینه‌ی جرم فرهاد به نزد وکیل خود مشرف شد تا بلکه اطلاعات جدیدی دریافت کند. ارسلان خان هم به بازار بزرگ دِه رفت تا یک خرید اختصاصی انجام دهد.

خانزاده پس از طی مسافت نه چندان بلندی به مقصد خود رسید. سر تا سر مسیر همه با دیدنش جهت احترام دست بر سینه می‌نهادند و او با نگاه سرد تشکرآمیزی از کنارشان عبور می‌کرد. بنزش را که در واقع تنها خودروی روستا محسوب می‌شد در گوشه‌ای از بازار، مقابل یکی از دکان ها پارک نمود. به محض پیاده شدن، چند نفری سلامش دادند و احوال پرسی کردند. پس از برخورد حوصله سر برش با رعیت به سمت مغازه‌ی همیشگی که بارها به آنجا رفته بود، روانه شد. با صدای در دکان، پیرمرد عینکش را در آورد تا بتواند چهره‌ی شخصی که داخل می‌شد را تشخیص دهد.

انگشتر طلایی را که تعمیر می‌کرد، روی میز نهاد و روی چهره‌ی فرد مقابلش دقیق شد.

با دیدن ارسلان، پسر پرویز دادخواه، گل از گلش شکفت و خوشحال از جایش برخاست و به سمت او پر کشید. هردو لبخند به لب، مردانه همدیگر را در آغـ*ـوش کشیدند.
ارسلان تمام بچگی خود را نزد «عمو توسل» خود گذرانده بود. از این رو برخلاف سایر رعیت که با آن ها جدی برخورد می‌کرد و حتی گاهاً به چهره‌شان نگاهی هم نمی‌انداخت، با عمو توسلش بسیار مهربان بود و بعضی اوقات به او سر می‌زد.

توسل که از دیدن ارسلان خیلی خوشحال شده بود، دست نوازشی بر موهایش کشید و او را دعوت کرد تا بنشیند. پس از آن به شاگرد خود دستور داد تا برود و برایشان چای و شیرینی بیاورد.
ارسلان روی صندلی چوبی به آرامی نشست و فضای دکان را که سال ها در آنجا بازی کرده بود، نگاهی انداخت. نفس عمیقی از روی دلتنگی کشید و لباس‌های خود را مرتب کرد. در همین حالت نگاهش به چین و چروک نهاده شده در سیمای مهربان توسل افتاد. چقدر عمویش لاغر و تکیده شده بود!

- عمو همچنان جوانی.

توسل خنده‌ای کرد و با خوشی ناشی از حضور ارسلان، مهربان جواب داد:

- مزاح نکن بچه جان! این موهای سپید و ظاهر چروکیده‌ام را چه می‌گویی؟

ارسلان دستی بر چانه‌اش کشید و با نیمچه لبخندی، به صندلی تکیه داد.

- عموجان، از ظاهر دست شوی، باطنت را می گویم.

توسل که از شوخ طبعی او حظ می‌برد، به جای جواب به لبخندی اکتفا کرد. همیشه همان‌قدر کم سخن می‌گفت و اگر هم لب می‌گشود، کلام ارزشمندی از زبانش جاری می‌گشت.

با صدای مجدد در، به شاگردش که وارد می‌شد چشم دوخت. اشاره کرد تا چای و شیرینی را اول به خانزاده تعارف کند. ارسلان پس از برداشتن چای از سینی، مشغول میل کردن آن شد که توسل پرسید:

- چه عجب عموجان! آن قدر مشغله‌ی کاری داری که گمان نمی‌بردم این طرف ها پیدایت شود. می‌خواهی چیزی بگویی؟

فنجان چای را از لبانش دور کرد و به عمویش خیره شد. چه خوب او را می‌فهمید و متوجه حالاتش می‌گشت.

- حقیقتش عمو... از تو تمنایی دارم.

توسل خان هم متقابلاً به صندلی خود تکیه داد و از چایی خود جرعه‌ای نوشید. متفکر به او نگاهی انداخت و فنجان را در دست جا به جا کرد‌.

- هرچه باشد قبول است.

خانزاده از روی محبت دستی بر شانه‌ی پیرمرد زد. قطعا دل بزرگ او ستودنی بود.

- یک انگشتر می‌خواهم بسازی، که در دنیا تا نداشته باشد!

توسل که متعجب شده بود، برای این که شکش به یقین بپیوندد، سوالی او را نگاه کرد که ارسلان با تکان دادن سرش ادامه داد:

- من هم می‌خواهم خانواده دار شوم.

اشک در چشمان کوچکش که با هاله‌ای از چروکی ها پوشانده شده بود، حلقه بست.

از شوق بود یا چه؟ نمی‌دانست ولی برای پسری که همچون فرزند خود دوستش داشت، مسرور گشت.

- جانم فدایت عموجان! از امروز شروع می‌کنم.

هردو جهت رضایت از این موضوع لبخندی زدند و با لذت، از شیرینی خود میل نمودند.
 

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۵

طبق عادت این چند روز، گوشه‌ای کز کرده و با چشمانی که سو نداشتند، به تاریکی خیره شده بود.

از دیوارهای سلولی که در آن محبوس بود، دردی از جنـ*ـس تنهایی بر استخوان هایش نفوذ می‌کرد و به سمت قلبش نشانه می‌رفت.

چند روزی از دستگیری‌اش می‌گذشت و حکم نهایی در دادگاه روز سه شنبه، ساعت هشت صبح، اعلام شده بود.
یأس، همچون سرطانی به جای- جای تنش سرک می‌کشید و سلول‌هایش را به بدبختی آلوده می‌کرد.

از وجودش، رایحه‌ی گندیده‌ای به‌نام «فراق» سرشان‌تر از روزهای دیگر، بیداد می‌کرد و مشامش به شدت آزرده می‌شد ولی سکوت آمیخته با سیاهی سد راه افکارش می‌گشت.

صداهایی دائم در درون ذهنش به نوسان در می‌آمدند‌. یعنی این ها نفس‌های آخرش بودند که به سادگی در هوا به جریان در آمده و در پس آن، به ژرفای ریه هایش، کشیده می‌شدند؟

باورش نمی‌شد که پایانش این گونه حقیرانه باشد. گویا سرنوشت، قمار ناعادلانه‌ای را با او راه اندازی کرده بود.

دل شکسته‌اش، در لحظات آخر، فروغش را می‌طلبید‌؛ همان فروغ ظالم و در عین حال، بسیار زیبا را که خیلی راحت شیفته‌اش کرده بود؛ به گونه‌ای که بخاطرش به دام قتل هم کشانده شد.

مچ دستانش را فشرد و سرش را به دیوار چسباند. مرگ چه آسان در خانه‌ی او را زده بود.

سوالی ذهنش را ورای افکار بهم ریخته‌اش، به خود درگیر کرد و آن چیزی جز فروغ نبود. الان در چه حالی است؟

فروغ، غافل از همه جا، دست به قلم شده بود و بر فرهادش خطوطی از جنـ*ـس بغض و عشق می‌نگاشت.

«فرهادم!
نمی‌دانی چگونه در دوری دردناکت شب را سحر می‌کنم. دلتنگی تو امانم را بریده و سخت طالب آغـ*ـوش گرمت هستم.
آه! ای کاش که آن شب به جای جنگ و جدل با من، به حقایق گوش می‌دادی شاید که الان وضعمان این گونه نمی‌شد.
نمی‌دانم جایت در آن جا راحت است یا نه، خورد و خوراکت، ساعت خوابت؛ نمی‌دانم و بسیار نگران تو هستم مرد من.

ساعت‌ها به سختی می‌گذرند و من هر ثانیه، بدون تو، بی رمق‌تر می‌شوم.
به راستی...
می‌دانستی که پدر خواهی شد؟

آری! ثمره‌ی عشق‌مان هر روز بیشتر از دیروز در درونم رشد می‌کند.

هرچه زودتر پیشمان برگرد.

هُمای تو»

پس از اتمام نامه، آن را در پاکت نهاد و عمیق خیره‌اش شد. طی چند روز اخیر، چندین نامه به کلثوم (یکی از خدمه ها) داده بود تا به پست خانه رفته و به توقیفگاه بفرستد‌ ولی دریغ از یک جواب.

با حسرت به نامه‌ی جدیدی که نوشته بود نگاه دیگری انداخت و برای هزارمین بار، در ته دل، آرزو کرد تا فرهاد نامه‌اش را بخواند.

در تک- تک آن‌ها، درباره‌ی این که قرار است بچه دار شوند، اقرار کرده بود. خودش را با این جمله که «حتما به دستش نرسیده است» تسلی می‌‌بخشید.

این نامه را با حزن خاصی نوشت. او می‌دانست که همه چیز، ماورای اندیشه های خوشبینانه‌‌اش است.

- حقیقت، آشکارتر از این حرف‌هاست. فرهاد نامه‌های من را می‌خواند ولی جوابی نمی‌دهد چون او نه من و نه بچه‌ام را می‌خواهد.

قطره‌ای اشک با لجاجت جاری شد ولی لحظه‌ای جهت دفاع از فرهادش، این گونه به خود نهیب زد:

- فرهاد همانی بود که بخاطر من قاتل شد. با این لاف ها مرا سردرگم مکن! من می‌دانم که نامه ها به دستش نرسیده‌اند وگرنه فرهاد محال است که جوابم را ندهد.

بدبینانه، مجدد اندیشید.

- هُما، اندکی تعلل کن! هیچ مردی جواب یک زن خائن را نمی‌دهد.

- من خیانتی نکردم!

- ولی او این گونه فکر می‌کند.

سرش را در میان دستانش فشرد و به بدبختی های خود زار زد. از این نبرد سرسختانه‌ی عقل و دلش، به شدت خسته شده بود ولی عقلش بهتر از قلبش پیش می‌رفت و حقایق را به او می‌گفت.
زیر لب، آهسته و ناتوان نالید:

- این آخرین نامه‌ای است که برایش می‌فرستم. اگر جوابی نداد...

بغض مانع شد تا ادامه‌ی جمله‌اش را بگوید.

به‌نظر می‌رسید به قمار دیگری دعوت شده است؛ کسی چه می‌دانست؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۶

کلثوم، دختری با چشم و ابروی مشکی، بعد فروغ از زیباترین دختران عمارت محسوب می‌شد.

مهربانی و خوش اخلاقی‌اش زبان زد کل مردم روستا بود و پیش بانو مرجان هم جایگاه خاصی بخاطر یتیم و بی‌کس بودنش داشت.

والده او را همچون دختر خود می‌پنداشت و ارزش می‌داد؛ کلثوم هم در این عرصه دست کمی از او نداشت.

فرهاد را همان روز اول که پا در عمارت نهاد، در دل خود جای داده بود. به قامت رعنای او و دل پاکش، عشق می‌ورزید و دعا- دعا می‌کرد تا مهرش در دل او بیفتد.

از وقتی که بازداشت شد، غصه‌ی نبودش او را از خواب و خوراک وا داشت. از این رو با خواهرش یعنی فروغ، صمیمی‌تر شد.

همه چیز در روال عادی خود سیر می‌کرد، تا این که فروغ از او درخواست کرد تا نامه‌ای را به پست خانه ببرد.

از روی کنجکاوی، آن را میان راه باز کرده بود تا سر از رابطه‌ی عجیب الغریب این خواهر و برادر در بیاورد اما حقایق چنان مثل پتکی بر سرش کوبیده شد که تا چند روز در حیرانی به سر می‌برد.

پس از فهمیدن همه چیز، نه توانسته بود نامه ها را به پست خانه ببرد و نه به بانو مرجان اصل همه چیز را بیان کند.

هر روز نامه‌ای را از فروغ می‌گرفت و به او می‌گفت که آنها را به پست خانه برده و باز هم نامه‌ای از فرهاد وجود نداشته است. عقلش به او دستور می‌داد که به فروغ کمک کند ولی قلبش می‌گفت آنگاه فرهاد از آن او نمی‌شود‌.

در قبال والده، سکوت و در برابر فروغ، ریا می‌کرد.

القصه، در دو راهی وجدان و منفعت طلبی، در رفت و آمد بود و نمی‌دانست که سخت درگیر اشتباه بزرگی شده است. به نامه‌ای که چند دقیقه قبل از فروغ گرفته بود خیره شد و نفس عمیقی کشید.

همه‌ی نامه ها را کنار هم درون پارچه‌ای بست و حاضر شد تا مثلاً نامه را به پست خانه ببرد. عذاب وجدان همچون خوره‌ای برجانش افتاده بود ولی آن قدر فرهاد را دوست داشت که به سادگی صدای وجدانش را خفه کرد.

بعد از پاییدن اطراف و اطمینان از نبودن کسی، به آرامی از در مخفی آشپزخانه که به پشت عمارت راه پیدا می‌کرد، خارج شد. اندکی از آن محیط فاصله گرفت و آن نامه و نامه‌‌های روزهای قبل را درون گودال کوچکی که با دستانش حفر کرده بود ریخت. کبریتی که با خود آورده بود را از جیب پالتوی کهنه‌اش در آورد و همه‌شان را یک جا به آتش کشید.

با آتش گرفتن آن‌ها، به اعماق قلبش آرامشی نازل شد ولی در عین حال اضطراب عجیبی وجودش را فرا گرفته بود؛ یعنی در آن لحظه تضادی از سکون و آشوب را تجربه می‌کرد. شعله های آتش به رقص در آمده بودند و حواس او را به اتفاقاتی که احتمال می‌داد بی‌افتند، معطوف می‌کردند.

می‌ترسید که فروغ همه چیز را بفهمد و نقشه هایش ویران شود؛ می‌ترسید فرهاد را از دست دهد و رخدادها، به جاده‌ای برگشت ناپذیر کشانده شوند.

آخرین بار به خاکسترهای نامه ها خیره شد و نفس آسوده‌ای کشید. اطرافش را پایید تا از عدم وجود کسی در آن منطقه مطمئن شود. کسی نبود و همین باعث با خیال تخت راه پیش روی خود را سریع طی کند. برای وقت کشی، تصمیم گرفت تا به سمت خانه‌ی یکی از دوستانش مسیرش را تغییر دهد.

امیدوار بود که فرهاد فقط و فقط از آن او شود؛ چرا که در راه وصال خود ظلم بزرگی به فروغ کرده بود.
چه کار می‌کرد؟ او هم عاشق بود دیگر!
ولی آیا همین دلیل باعث می‌شد با زندگی سه نفر، همزمان بازی کند؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۷

با سپری شدن دو هفته، گویا همهمه‌ی عمارت خوابیده بود. همه درگیر مشغله‌ های کاری خودشان شده بودند و این میان، تنها چهار نفر در اغتشاش فکری سیر می‌کردند‌.
فروغ با نیامدن جواب نامه‌هایش دیگر امیدش را از فرهاد بریده بود و بیشتر اوقات در مورد جنینی نوقدمی که در زمان اشتباه، به یک زندگی اشتباه‌تر سهواً وارد شده بود، آینده نگری می‌کرد. بلاخره او دیگر اسم مادر را با خود یدک می‌کشید و نمی‌توانست به عشق جنون آمیز نهفته در دلش توجه کند. باید به فرزندی که قرار بود به دنیا بیاورد فکر می‌کرد و به دنبال راه چاره می‌گشت.

برخلاف فروغ، فرهاد سخت در فکر او غرق شده بود‌. برای او زمان با شتاب بیشتری می‌گذشت و هر روز بیش‌تر از دیروز، به روز موعد نزدیک‌تر می‌گشت. تنها دو روز برای وداع ابدی‌اش مانده بود.

احساس ترس داشت؟ به هیچ وجه! حتی ذره‌ای هم از مرگ واهمه نداشت ولی تمنا می‌کرد شده لحظه‌‌‌‌ای چشمانش به چشمان همایش دوخته شوند. دلش می‌خواست حداقل برای بار آخر او را ببیند و در آغـ*ـوش بکشد‌؛ این تنها آرزویش قبل مرگ بود هرچند هما به او خیانت کرد.

فرایندهای موجود در این دنیای فانی، به قدری عجیب و پیچیده است که ذهن آدمی گاه از درک آنها عاجز می‌ماند. نمونه‌ای از آن، اتفاق افتاده برای فرهاد و بچه‌ای که از وجودش خبر نداشت، می‌تواند باشد.

از طرفی، یک پدر رو به مرگ و از سوی دیگر فرزندش در شرف تولد بود. شگفتا! که خداوند تقدیر او را در این نقطه به سر می‌رساند و بالعکس، سرنوشت جدیدی بر بنده‌ی دیگرش یعنی فرزند فرهاد، ایجاد می‌نمود.

در همان وهله، ارسلان نیز همانند فرهاد غافل از همه جا با تلاطم زندگانی خود دست و پنجه نرم می‌کرد.

آن روز صبح، بسته‌ی مورد نظرش که دو هفته انتظارش را کشیده بود، توسط یکی از کارگران مرد عمارت به دستش رسید‌.

با هیجان و شعف خاصی، پشت میز بزرگش قرار گرفت و سریع بازش کرد تا هرچه سریع تر محتوای آن را ببیند. به محض گشودنش، با یک جعبه‌ی مخملی به رنگ بنفش که طرح های طلایی رنگ زیبایی بر روی آن حک شده بود، مواجه شد.

زیر لب به نیت فروغش نام او را با لطافت به زبان آورد و دست برد و جعبه را برداشت.

به آرامی در آن را گشود و با دیدن انگشتری که در درونش قرار داشت، لبخند پهنی روی لبانش نقش بست.

به راستی که اوستا توسل، مهارت خاصی در کار خود داشت. استعداد نابش در طراحی قطعا جای تحسین و ستایش را ایجاد می‌کرد.

با عشق، به انگشتر که متشکل از یک حلقه‌ای و نگین های درشت از جنـ*ـس الماس نهاده شده بر روی آن بود، چشم دوخت. در خیالش دست فروغ را گرفت و به آرامی انگشتر را به انگشتش انداخت.

لبخندش لحظه به لحظه پهن‌تر شد و جهت تشکر از عموی مهربانش تصمیم گرفت سری به او بزند. بلاخره تا شب وقت زیادی بود و می‌توانست که این مدت را با هیجان در کنار توسل سپری کند. از جای خود برخاست و پس از بررسی های آخر، از اتاق کارش به نیت ملاقات دل انگیز دیگری خارج شد.

بانو مرجان با شنیدن صدای در اتاق ارسلان، از اتاق خود بیرون آمد و با دیدن پسرش که با سرعت زیادی از راه رو عبور و از چارچوب نگاهش دور شد، یک تای ابرویش را بالا انداخت.

با خود اندیشید که قطعاً ارسلان فکرهایی در سر خود دارد می‌پروراند. با این حال طبق معمول صبور بودن را ترجیح داد و به سمت اتاق خود بازگشت تا بتواند ادامه‌ی شاهنامه را با مزه- مزه کردن چای داغش، مطالعه کند.

با بستن در، کنجکاوی خود را پشت آن رها کرد و به دور از افکار نابسامان سمت شاهنامه روانه شد. به راستی که وقت گذراندن با فردوسی و اشعارش، بهتر از توجه به کارهای اسرار آمیز پسر عاشقش بود.

اتاق بانومرجان، با مبلمان طلایی و سفید چشم گیری تزیین شده بود، به گونه‌ای که هر ببینده با ورود به آنجا غرق در روشنی می‌گشت. این اتاق مجلل بعد فوت شوهرش، کاملا با سلیقه‌ی شخصی او چیده شده بود. محیط گسترده‌ی آنجا را دوست داشت و احساس آرامش و امنیت خالص می‌کرد.

آهسته روی مبل تک نفره‌ی نزد پنجره نشست و مجدد با خواندن ابیات خاطر ارسلان، فرهاد و فروغ را از ذهنش دور گرداند. با تداعی نام فرهاد، برایش یادآوری شد که وکیلش از پرونده‌ی او قطع امید کرده و دیگر از بانو مرجان درخواست کرد که دیگر پیگیر مسله نباشد.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد به مفهوم مصرع ها متمرکز شود.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۸

شب از راهی دور و دراز، که گویا برای ارسلان تمامی نداشت، فرا رسید.
ثانیه‌ها، بر خلاف روزهای دیگر که با شتاب از آغـ*ـوش عقربه ها سریعاً به یکدیگر می‌پیوستند، حال قصد سپری شدن را نداشتند.

توسل، تمام روز را با خنده بر حالات هیجان‌ زده‌ی ارسلان گذرانده بود. چندباری هم او را به زور نگه داشته بود تا عجله نکند و نقشه‌هایی که برایشان زحمت کشیده است را بهم نریزد.

جوان بود و خام؛ از این رو این مسائل برایش بسیار ساده به نظر می‌آمد.

به وقت صرف شام، والده و خانزاده، مرتب و منظم بر سر میز حاضر شدند. ارسلان کت و شلوار قهوه‌ای رنگی به تن داشت و موهایش را به حالت منظم و مردانه‌ای در آورده بود که بر ابهتش می‌افزود. به راحتی می‌شد حدس زد که قهوه ای، رنگ موردعلاقه‌ی اوست.

والده از دیدن پسرش در این شکل و شمایل، نتوانست تعجب خود را پنهان کند و خیره‌ی او نگردد‌. چه علتی داشت که لباسی رسمی و اتو کشیده در داخل خانه‌ی خود بر تن کند؟ نمی‌دانست و نمی‌فهمید.

خانزاده با ذهنی پر از نقشه‌های مختلف، پشت میز قرار گرفت و دستانش را در هم حلقه کرد؛ حتی یادش رفت که بر مادرش سلامی کند زیرا ذهنش درگیر یادآوری نقشه‌اش بود. هر حرکت بعدی خود را برای چندمین بار مرور می‌کرد تا مبادا خطایی کند و زحماتش به باد رود.

در سمت بالای میز بزرگ و کشیده‌ی طلایی رنگ، که چوب خالص بود و کنده کاری های زیبایی داشت، والده و سمت پایین آن ارسلان نشسته بودند.
بعد از فارغ التحصیل شدن خانزاده، کل ظاهر این عمارت از در گرفته تا سفره‌ی زمینی به کل دچار دگرگونی‌های عظیم و همه چیز آن فرنگی شده بود.

والده، طبق معمول، لباسی از جنـ*ـس خونسردی به تن کرده بود ولی حالات مضطرب و نگران پسرش از چشمش دور نماند و مجبور شد لب بگشاید.

به آرامی پرسید:

- چیزی شده؟

ارسلان که در این عالم سیر نمی‌کرد، طبیعتاً سوال مادرش را نشنید.

این کارش برای والده بی احترامی محض به شمار می‌رفت. به اجبار با تن صدای بلندتری نامش را فراخواند که بلاخره به خود آمد.

- ارسلان؟ حالت خوب است؟

در باغچه‌ی دلش، شکوفه‌ها جشن کرده بودند، مگر می‌شد حالش خوب نباشد؟ لبخند زیبایی بر روی مادرش زد و با عشق ناشی از قلبش که بر کلامش هم ریزان شده بود، گفت:

- بله مادر؟ حتی می‌شود گفت عالی تر از همیشه هستم.

با آمدن غذا، بانو مرجان که می‌خواست راجب این خوشحالی بی‌علت او سوال کند، به اجبار سکوت کرد.

کلثوم، سفره را چید و فروغ، شروع به کشیدن غذاها کرد. آن شب، با لباس سبز زیبایی که به تن داشت، بیشتر از هر شبی در نظر ارسلان جلوه گری می‌‌کرد.

مات و مبهوت غرق در تماشای ظرافت و منظر نیکوی او بود که با تک سرفه‌ی مصلحتی والده به خود آمد. قطعاً این زن قصد نداشت بیشتر از آن پسر سر به هوایش آبروی او را جلوی چند خدم و حشم از بین ببرد.

فروغ به آرامی دور میز جا به جا شد و غذای ارسلان خان را هم کشید.

خانزاده رو به کلثوم که به انتظار فروغ ایستاده بود کرد و گفت:

- تو می‌توانی بروی.

کلثوم با تعجب سرش را بالا آورد و به او خیره شد. دلیل این رفتار ناگهانی‌اش را متوجه نفهمید ولی لاجرم مجبور شد اتاق نشینمن را ترک کند.

فروغ با تمام شدن کارش رو به والده کرد و سر به زیر گفت:

- امری هست بانوی من؟

قبل از دریافت پاسخی از جانب بانو مرجان، ارسلان میان گفتگویشان دوید:

- لطفا سر میز بنشین!

حیرت در چشمان رنگی هر دو زن به خوبی هویدا بود‌. فروغ که نمی‌دانست چه کاری انجام دهد، نگاهش را به سمت والده کشاند.

- همان کاری را که خانزاده‌ات گفت انجام بده!

ناچار، یکی از صندلی های چوبی را عقب کشید و به آرامی نشست.

ناگهان دلشوره‌ای در ته دلش به قصد ماندگاری، نشست کرد. او نمی‌دانست در ذهن خانزاده و مادرش، چه افکاری در حال گردش است و در واقع از عواقب عملی شدن این افکار ترس داشت.

حسش به او می‌گفت که یقیناً در آن لحظه، اتفاق خوبی برایش نخواهد افتاد.

منتظر ارسلان ماند تا بفهمد جریان از چه قرار است.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۱۹

خانزاده، جعبه‌ی مخملی را از جیبش درآورد و روی میز نهاد.

همانند نوجوان تازه به بلوغ رسیده‌ای شده بود که نمی‌داند با یک دختر چگونه می‌تواند صحبت کند. با این که در فرنگستان، با چندین زن ارتباط داشت و به خوبی در این زمینه مهارت یافته بود ولی با این حال باز هم در مقابل فروغ کم می‌آورد‌.

صدایش را صاف کرد و با نگاه به قسمتی از میز کلامش را آغاز نمود.

- فروغ، من از همان روز اولی که تو را دیدمت، دلم در دام چشمانت گرفتار شد.

فروغ که لحظه به لحظه بیشتر در تعجب فرو می‌رفت حتی سرش را بالا نیاورد تا به او نگاهی بیاندازد. شرم و عذاب با تبرهای بزرگی به جان مغزش افتاده بودند.

- هرچقدر که تلاش کردم تا آتش احساسم را به گونه‌ای خاموش کنم ولی هر دفعه بدتر و قدرتمند‌تر از قبل شعله ور شد.

نگاهش را به چشمان مادرش دوخت که با هاله‌‌ای از اشک زیباتر از همیشه بنظر می‌رسید. بانومرجان به او افتخار می‌کرد هر چند که از فروغ دلخوشی نداشت.

- و می‌خواهم الان، در جلوی مادرم که تاج سر من است؛ از تو خواستگاری کنم.

عصبانیت در بند- بند وجود فروغ به گردش در آمد؛ به گونه‌ای که از شدت غضب اشکش در آمد. از نظر او خانزاده گستاخ ترین مرد روی زمین بود!

- به من نگاه کن! از تو تمنا می‌کنم که بانوی من شوی.

با عشق به او که سر در یقه‌اش فرو برده بود خیره شد و مجدد جمله‌اش را تکرار کرد.

در آن لحظه، تنها یک چیز به جلوی چشمان فروغ آمد و آن هم جز تصویر نگاه عسلی فرهاد، چیز دیگری نمی‌توانست باشد.

در یک حرکت آنی از جای خود برخاست و با نفرت رو به ارسلان کرد و گفت:

- من نمی‌توانم درخواست شما را قبول کنم.

چهره‌ی بشاش خانزاده به یکباره به بیت الحزن تبدیل شد. بغضی در گلویش چنگ انداخت و با صدای لرزانی پرسید:

- چرا؟

فروغ که دیگر طاقت ماندن را نداشت، فریاد زد:

- چون من دوستتان ندارم!

با گفتن این جمله، اتاق را ترک کرد و به نیت رفتن به باغ، از عمارت خارج شد.

چه شده بود؟ اولین بار یک دختر، آن هم رعیت حقیر، دست رد به سینه‌ی او زده بود؟ به چه حقی؟ با چه عنوانی؟

رگ‌های گردن و پیشانی‌اش، رفته- رفته بیشتر متورم می‌شدند. احساس داغی شدیدی می‌کرد به گونه‌ای که کل چهره‌اش سرخ فام گشته بود.

ناگهان از جای خود جست و هرچه که روی میز بود را به روی زمین پرتابشان کرد.

از ته دل فریادی زد و آنچه که به زیر دستش می‌رسید را به در و دیوار نشانه رفت. آتش دلش، با شکستن آن اشیا، به راحتی خاموش نمی‌شد ولی چه کند که قلبش به دست ظالمی، ویران گشت.

والده که تا آن لحظه در سکوت به جنون پسرش خیره شده بود، چشمانش را بست و سعی کرد عمق فاجعه را درک کند.

خدا می‌دانست که چگونه قرار است ارسلانش را آرام کند.

در این میان باید به حساب آن همای فروغ نما، که یک دروغگوی بی‌حیایی بود، می‌رسید. او بود که پسرش را بتواند رد کند؟ بانو مرجان قطعاً نابودش می‌کرد.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۲۰

مرجان، آن زنی که همه او را بانوی بزرگ خطاب می‌کردند، در برابر خشم خود شکست خورده بود زیرا فروغ دقیقاً روی نقطه‌ی ضعفش دست گذاشته و مرتکب خطای بزرگی در قبال او شده بود.

تا صبح هزار و یک نقشه برای اینکه آن دختر گستاخ را به زانو در بیاورد کشیده و درباره‌ی نحوه‌ی پیاده کردن آن ها می‌اندیشید.

لحظه شماری می‌کرد تا انتقام شکستن پسرش را به زجر آورترین روش ممکن بگیرد. نفرت خاصی در درونش نسبت به او می‌پرواند که ممکن بود خانمان سوز شود.

به وقت سپیده دم، سمت کلبه‌ی انتهای باغ راه افتاد. هر قدمش سرشان از کینه بود به گونه‌ای که بر زمین رعشه‌ای می‌انداخت.

همین که مقابل کلبه رسید، بدون هیچ ترددی در را به تندی گشود و سمت فروغ یورش برد. دخترک که مظلوم آرمیده بود، با صدای در از جا پرید.
به قدری ترسیده بود که سریع برخاسته و به دیوار چوبی چسبید.

گرچه خواب آلود بود ولی سعی می‌کرد در ذهنش موقعیت پیش آمده را حلاجی کند‌.

حجوم بانو مرجان به سمتش، باعث شد داد و فریاد به راه بیاندازد که این حرکت او با تو دهنی‌ای که از جانب والده بر دهنش فرود آمد خنثی گردید.

گیسوان بلندش را لا به لای انگشتانش پیچیده شد و به سمت خود کشاند.

- تو یک دختر گستاخی هستی!

از دردی که بر سرش نازل شد، چشمانش را محکم بست و سعی کرد موهایش را از چنگ دست های بانو مرجان دربیاورد. با صدایی لرزان به سختی نالید:

- رهایم کنید! این چه کاریست؟

مرجان موهای فروغ را کشید و او را در مقابل خود به زانو در آورد. از میان دندان های بهم سابیده شده‌اش غرید:

- یا درخواست خانزاده را قبول می‌کنی یا برادرت از چوب دار آویزان می‌شود!

گوش‌های فروغ از شنیدن این حرف سوت کشید. درد موهایش را به دست فراموشی سپرد و ناباور گفت:

- یعنی چه؟

پوزخند روی لبان والده حاکی از حقایق و در بر آن نشان دهنده‌ی این بود که یک زن چقدر می‌تواند خطرناک باشد. زنان مظلوم هستند یا مظلوم نما ولی مرجان جزو استثناها بود؛ او یک نمونه‌ی بارز برای قدرت و جفاکاری می توانست باشد.

- یعنی این که اگر همسر ارسلان نشوی در واقع زیر فرمان نامه‌ی مرگ برادرت مهر تایید زده‌ای!

اثری از چهره‌ی خشمگین چند لحظه قبلش نمانده و به جای آن، نقاب خونسردی را بر صورتش کشیده بود.

فروغ، عاجز‌تر از همیشه، احساس می‌کرد حتی وقتی که فرهاد او را ترک نمود هم این گونه بهم نریخته بود. نه می‌توانست بگرید و نه می‌توانست زبان گشاید تا در مقابل این ظلم و ستم واکنشی نشان دهد.

- یک ساعت بعد، سر میز میایی و از خانزاده طلب می‌کنی که تو را ببخشد؛ سپس به او اقرار می‌کنی که از سر جهالت دخترانه، دست رد به سینه‌‌اش زده‌ای.

با زدن این حرف، پوزخند دیگری به چهره‌ی مات برده‌ی فروغ زد. لبانش را نزد گوش او برد و به آرامی گفت:

- و فکر نکن که آن قدر ها احمق هستم که ندانم، اسم حقیقی تو هُماست! در کنار این‌ها، خیلی چیزهای دیگر هم می‌دانم ولی به کارم نمی‌‌‌آیند. تو فقط آنچه که گفتم را عملی کن تا فرهاد زنده بماند.

کلامش را همان جا خاتمه داد و کلبه را ترک کرد.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۲۱
همزمان با خصومتی که میان هُما و مرجان اتفاق افتاده بود و به نفع والده پیش می‌رفت، ارسلان درکنجی از اتاق خود، زانوی غم بـ*ـغل گرفته بود.

مگر چه کم داشت که فروغ حتی بدون توجه به عشق گنجانده شده در اعماق قلبش، او را رد می‌کرد؟ ثروت؟ شهرت؟ واقعاً چه کم داشت؟

تک به تک دختران آن روستا و حتی اشراف زادگان هم طالب ازدواج با خانزاده بودند‌ ولی افسوس که ملکه‌ی قلبش، او را به غلامی نمی‌پذیرفت.

از کودکی به چیزهایی علاقه‌مند می‌شد که هرگز به دست آوردنشان برایش آسان نبود. گرچه فروغ او را با گفتن دوستت ندارم در هم شکسته بود ولی خانزاده در این بیست و چند سال عمرش، تنها به یک دختر علاقه‌مند شده بود و می‌بایست او را به دست می‌آورد؛ زیرا او هرچه آنچه که چشمش می‌گرفت را از آن خود می‌کرد.

قطعاً این جهت از خوی او به مادرش کشیده بود‌‌! متکبر و خودخواه!

هر چه که بود، فروغ باید به نامی نهاده شده در وجود ارسلان تبدیل می‌گردید. چه بسا که او پس از جاری شدن خطبه عقد، می‌توانست که ارسلان را دوست داشته باشد. از قدیم گفتن که در نکاح کرامت وجود دارد.

با همین افکار، قلب مجروحش را تسلی بخشید و از جای برخاست تا چندی استراحت کند زیرا به خوبی می‌دانست قرار است روز پر تنشی را پیش رو داشته باشد.

در پی جریانات بزرگ اما در عین حال کوچک عمارت، تحولی عظیم در وجود فرهاد شروع شده بود.

از آن سلول تنگ و تاریک که به ظلماتش عادت کرده بود، خارج شد ولی چه فایده که مهلت این آزادی از عمر یک پروانه هم کوتاه‌تر بود.

دستانش را مجدد مثل آن روز، در ایستگاه قطار، میان دستبند آهنی به اسارت کشاندند.

این قدم هایی که به آهستگی بر روی زمین خشک و کثیف نهاده می‌گشتند. قدم‌های ساده‌ای نبودند؛ بلکه به سمت مرگ برداشته می‌شدند.

نسیم، انگشتان ظریفش را نوازش وار به مشام او می‌کشید و سکوت نیز در کنار گوش‌هایش، شعر مرگ می‌سرود.

به راستی که بودن و نبودمان را در آینده نمی‌توانیم تضمین کنیم‌؛ نمی‌توانیم حدس بزنیم و نمی‌توانیم برنامه بچینیم.

گویا همان دیروز بود که با هُما، نقشه‌ی آینده‌ی مشترکشان را باهم ترسیم می‌کردند و اسامی فرزندانی که قرار بود داشته باشند را انتخاب می‌نمودند.

لبخند تلخی، به همراه یک قطره اشک که از گوشه‌ی چشمش به سمت پایین روانه می‌شد بر لبانش آمد.

عمر او چه کوتاه و چه ساده گذشت.

پارچه‌ی سفید رنگی مقابل دیدگانش را همانند روزهای اخیر، تیره کرد و به سمتی جاری گشت که نهایتش خداحافظی با زندگی بود.
افسوس و صد افسوس بر این روزگار که می‌خواست او را ناکام رهسپار آخرت کند.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۲۲

دو مسئولی که بازوانش را گرفته بودند، او را سمت سکوی چوبی هدایت کردند.

به آرامی بالای چهار پایه‌ای که زیر چوب دار قرار داشت، رفت که در پاهایش لرزشی نامحسوس ایجاد شد. از مرگ هراس نداشت؛ ولی چه کند؟ انسان بود دیگر!
سرش را از طناب دار رد کرده و محکم او را نگه داشتند. ترس و یا شجاعت، برای او در آن لحظه هیچ فایده‌ای نداشت بلکه سر تا سر زیان می‌رساند. باید سر تا سر وجودش را از بی‌حسی پر می‌‌کرد.

لبخند به لبانش بود در حالی که اشک کل آن پارچه و گونه هایش را خیس می‌کرد. زندگی چه پارادوکس دردآوری به اجبار برایمان به نمایش می‌گذاشت.

یکی از مسئولان، با صدای بلندی دستور داد:

- حرف آخرت را بزن!

آب دهانش را به سختی قورت داد تا گلوی خشک شده‌اش تر شود.

با صدایی لرزان، که رگه‌هایی از جنـ*ـس وداع داشت، آرام زمزمه کرد:

- هُما! دوستت دارم!

و صدای چهارپایه‌ای که بر زمین افتاد، آخرین طنینی بود که از فرهاد به یادگار ماند.

آن مرد جوان، عاجزانه در راه عشق قربانی شد و تنها تصویر یک نگاه، آوای یک صدا و چند تکه آغـ*ـوش پر از عشق، از او بر جای ماند.

مرگ چه ظالمانه و سرد او را به دامان خود دعوت کرده بود.

کبوترها بر بالای سرش در حال پرواز بودند و فرهاد بی‌نفس، از طنابی آویزان بود.


وقتی دیوار پشت دیوار
رو به روی تنهایی من قد می‌کشد
وُ این خیابان
شاهراه جهنم می‌شود
مرگ حقیقت تلخی نیست.

وقتی دست‌های من
از بازو های تو می‌افتد وُ
اسمم از لب‌هایت؛
مردن آن قدر ها هم درد ندارد!



با یک چشم بر روی دنیا بستن، آتش عشقی عظیم در دل آدمی خاموش شد و همه‌ی ما بار دیگر شاهد بازی ناعادلانه‌ی سرنوشت با آدمک‌ها شدیم.

مرگ فرهاد، طوفانی از جنـ*ـس دلشوره در قلب هُمایش ایجاد کرد؛ گویا بر دل دخترک افتاده بود که اتفاق بدی رخ داده است‌.

گمانش هم صحیح بود ولی چه حیف که به دست زندگی همان فرهادی را هم که پشت و پناهش شده و از او در مقابل گزندها مراقبت کرده بود، از دست داد.
آن قدر همه چیز تلخ بنظر می‌رسید که از این لحظه به بعد، حتی فکر مرگ فروغ هم از اذهان دور نمی‌ماند. دیگر از زندگی هیچ چیزی بعید نبود؛ هیچ چیز!
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۲۳

ای کاش هُمای فروغ نما از این خواب غفلت بیدار شود و چشمانش را، که یک دنیا دشت سرسبز در آن جمع شده، به روی حقایق بگشاید.
ای کاش بداند که نیمه‌ی جانش، جان جانانش، در بر پیوستن به او، چه ظالمانه به افق آسمان پر کشید‌ه است ولی او در برابر بدبختی‌هایی که برایش پیش آمده، هنوز هم در بی‌خبری به سر می‌برد.

فرهادش را به دست طنابی رها گردانیدند؛ حتی قبل اوج گرفتنش، یک دقیقه هم فرصت نشد که آخرین بار به این دنیای فانی چشم بدوزد.
آن طنابِ دار، سخت گلویش را فشرد و نفسش را گرفت. همه‌ی این ها در کسری از دقیقه رخ دادند و در همان دقیقه‌ی کوتاه، فرهاد آسمانی شد.
آیا هُما می‌داند بر یک تنفس کوتاه چه تقلایی کرد؟ نه! قطعاً نمی‌داند.

او در آشپزخانه‌ی عمارت، ترسیده و حیران، مشغول در کنار هم چیدن افکار افسار گسیخته‌اش است. همچنان ناباور به قضیه‌ی حبس شدن و در پس آن احتمال اعدام شدن فرهاد، نگاه می‌کرد‌.
او فقط از یک بُعد قضیه خبر داشت و با آن مغز کوچکش، سعی می‌کرد تا تدبیری برای این مسئله بیابد.

پس از دمیدن آفتاب، غمی در دلش نشست کرده بود؛ یک غمی که تا حالا نه مشتبه آن را حس کرده و نه چشیده بود.
از همان موقع تا به الان، احساس سقوط می‌کرد. گویا سنگ بزرگی را بر پای دلش بسته بودند و هر لحظه بیشتر از لحظات قبل، سنگینی آن او را بر ته دره‌ی هلاکت می‌کشاند.
چندبار نفس عمیق کشید و قاشق در دستش را رها کرد.
تپش نامنظم قلبش وجودش را دگرگون می‌کرد. نگران بود اما نمی‌دانست نگران چه چیزی است.

هرچه که بود، بلاخره تصمیمش را گرفت و می‌خواست برای نجات فرهادش به بانو مرجان اعلام کند که پیشنهادش را پذیرفته است.

به وقت صبحانه، سر میز حاضر نشد و حتی حوالی عمارت هم پدیدار نگشت تا مبادا خانزاده و یا والده او را ببینند.

به گفته‌ی کلثوم، هردویشان سراغش را از او گرفته بودند مخصوصاً بانو مرجان که گویا به شدت پیگیر بوده است.

محتوای قابلمه را چندبار بهم زد و مقداری آب درون آن افزود.

قطره‌ی اشک با سماجت بر روی گونه‌اش سر خورد اما بلافاصله با دست آن را پاک کرد. لزومی به گریه نداشت؛ چرا که زندگی فرهاد والاتر از زندگی خودش بود.

هُما، برای مردی که دیوانه‌وار دوستش می‌داشت و پدر بچه‌اش بود، حاضر شد تا به عقد ارسلان دادخواه در بیاید.

قطره‌ی دیگری هم سقوط کرد. گویا نتوانسته بود مانع خوبی مقابل چشمانش قرار دهد.

لبانش به آرامی می‌لرزیدند و قطره‌های اشک، با طمانینه روی گونه‌هایش می‌چرخیدند.

دستش را نوازش‌وار، روی شکمش کشید و با بغضی که بر دیواره‌های گلویش چنگ انداخته بود، زمزمه کرد:

- قشنگ مادر، تو را چه کنم؟ به ارسلان چه بگویم؟

آه! مشکلات مگر تمامی داشتند؟ بلا از این دخترک که حالا قرار بود مادر شود، هرگز دور نمی‌ماند.

با اندوه زیر چشم هایش را پاک کرد و کلثوم را بلند صدا زد.

- کلثوم؟

کلثوم که روسری گل- گلی‌اش را محکم بر سرش گرفته بود تا نیفتد، دوان- دوان به سمت مطبخ آمد و درست مقابل فروغ توقف کرد. نفس- نفس زنان گفت:

- بله؟

تبسمی خشک بر لبانش نقش بست. آن روزها حتی یک لبخند از ته دلی هم نداشت؛ یا تظاهر بود یا تلخ خند!

دستش را به نشان صمیمیت، آهسته روی شانه‌ی کلثوم نهاد.

- حواست به غذا باشد. کاری در دست دارم، انجام بدهم، سریع برمی‌گردم.

کلثوم برای تایید حرفش سری تکان داد و آرام گفت:

- نگران نباش! حواسم هست.

فروغ، با زدن لبخند تصنعی دیگری، از کنارش رد شد و از آشپزخانه به بیرون رفت.

عذاب دوباره و به روش کلافه کننده‌ای، سرتاسر وجود کلثوم را در برگرفت. چشمانش را بست و زیر لب گفت:

- بخاطر فرهاد، بخاطر فرهاد‌.

این گونه خود را آرام کرد و به بالای سر قابلمه‌ی غذا رفت تا به ادامه‌ی پخت آن برسد.
به راستی در این دنیا، نتیجه‌ی اعمال خوب و بدمان را خواهیم پرداخت؟
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Shilan

مدیر تالار شعر
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
گرافیست
LV
0
 
نوشته‌ها
321
پسندها
533
امتیازها
303
جوایز
3
محل سکونت
بهارستان عشق💋
پارت ۲۴

قدیم هایش به سمت عمارت بود اما افکارش در جهت عشقش به فرهاد. آن ثانیه‌های لعنتی و حس بیدادگر درونش، او را به شدت مورد آزار روحی قرار می‌دادند.
روی مسیر سنگ فرشی باغ تا عمارت، آهسته و پر از درد گام می‌نهاد‌.

آن سوی باغ، گلخانه‌ی کلبه‌ای شکل عمارت قرار داشت که در حیطه‌ی خود، یک بهشت کوچک محسوب می‌شد.

گل‌های شقایق، مریم و رُز به همراه نهال ها به زیبایی در صف هم چیده شده بودند و توجه هر ببینده‌ای را به خود جلب می‌کردند‌.
پیچک‌هایی که روی دیوار های شیشه‌ای گلخانه را زینت بخشیده بودند با آن فضای سرسبز و زیبا، جلوه‌ی خاصی را ایجاد می‌کردند.

بر خلاف همیشه که این صحنه هوش از سر فروغ می‌برد، این بار حتی نیم نگاهی هم از جانب او نتوانست نثار خود کند.

مقابل در ورودی عمارت که رسید، خاطراتش با فرهاد به سمت ذهنش هجوم بردند و به دنبال آن دردِ دل های نهفته در اعماق قلبش آماس کردند.

- در بر تو قهر آلودم
ترکم کردی‌ در عاجزی
ذلت را با نبودت برایم چشاندی
و جاهای خالی که با دگر با تو پر نمی‌شدند
مرا به درون باتلاقی از جنـ*ـس ثروت کشاندند‌.

تو مقدس است درست؛ ولی جانت را رها نخواهم کرد.
حضور گرمت در این دنیا باشد‌‌ کافیست‌‌
من فدایت می‌شوم!
در بر تو قهر آلودم هنوز ولی
پروانه‌ای می‌گردم برایت‌
که در آتش شمع عشقت می‌سوزد.

آهی از نهادش برخاست و نگاهش را به در بزرگ ورودی عمارت دوخت. در پس ورود به آن جا، به خوبی می‌دانست که باید خیلی چیزها را پشت این در رها کند؛ از جمله عشق فرهاد و آن چه که به او مربوط می‌شود.

از نظر خود فداکاری بزرگی را می‌خواست انجام دهد ولی این فداکاری هیچ وقت به گرد پای کارهایی که فرهاد برای او انجام داده بود، نمی‌رسید. هر چند خود فرهاد اگر می‌فهمید، فروغ را از این کار منع می‌کرد ولی حالا او در آنجا حضور نداشت و بحث، بحث زندگی‌اش بود‌.

کفش هایش را در آورد و به آرامی به دست گرفت.
با همین افکار خواست در عمارت را بگشاید تا وارد شود ولی با صدای داد یکی از کارگران، سریع به سمت عقب برگشت.

- بیچاره فرهاد! بیچاره!

تعجب در چشمانش قابل شهود بود اما ناگهان طوفانی در دلش از جنـ*ـس نگرانی بپا شد. مرد قد کوتاه که قاسم نام داشت، سریع به سمت فروغ که مقابل عمارت ایستاده بود، آمد.

با دستانش بازوهای او را گرفت و با چشمانی نگران که دو- دو می‌زدند، گفت:

- دختر جان؟

نگرانی در چهره‌ی فروغ قد کشیده و احساسی که از سر صبح به قلبش آتش زده بود، مغشوش‌تر شد.

آشفته پرسید:

- چه شده قاسم آقا؟ به فرهاد چه شده؟

قاسم که ناراحتی از سر و رویش می‌بارید، ناگهان با باز شدن در عمارت، ساکت شد.

بانو مرجان که به هوای سر و صداهای ایجاد شده کنجکاو و عصبی به پایین آمده بود، گام بر آستانه نهاد و اخم کنان به چهره‌ی غمزده‌ی قاسم و نگران فروغ چشم دوخت.

- چه شده قاسم؟

قاسم که از دادن خبر شومی که شنیده بود، طفره می‌رفت؛ سرش را پایین انداخت و جهت احترام سلامی بر والده کرد.

بانو مرجان که دیگر کلافه شده بود پرسید:

- دیگر بگو چه شده!

قاسم دستانش را در هم حلقه کرد و با سری افکنده گفت:

- بانو، در بازار شنیدم که امروز صبح مجرمی اعدام شد.

دست فروغ ناخودآگاه بر چارچوب در نهاده شد؛ گویا چشمانش تار می دیدند. دلش گواه بد می‌داد.

مرجان متعجب پرسید:

- که بود؟

قاسم که کم مانده بود سرش را در یقه‌ی خود فروکند با حزن گفت:

- فرهاد!

این گوش‌ها چه می‌شنیدند؟ خبر مرگ چه کسی را؟

با مکث روی زمین سُر خورد و به شکمش چنگ زد‌.

سرش به دوران افتاده بود و نمی‌توانست شدت رعشه‌ای که میان قلبش افتاده بود را در آن لحظه هضم کند. نمی‌توانست به خبری که شنیده باور کند. این خبر باید اصل و ساس نداشته باشد؛ آری دروغ بود!

تند از جایش برخاست و به یقه‌ی قاسم چسبید. لباس او را میان مشت های کوچکش فشار داد و با چشمان تری که خود از گریستنش آگاه نبود، غرید:

- لاف نزن! فرهاد را اعدام کنند؟ دروغ نگو!

قاسم که از دیدن فروغ در آن حالت به شدت ناراحت شده بود، سکوت کرد. فروغ او را به عقب هل داد و سمت بانو مرجان برگشت.

- تو! تو گفتی فرهاد را نجات می‌دهی! پس چرا به قولت عمل نکردی؟ چرا؟

مرجان که همچنان در حیرانی سیر می‌کرد، تنها توانست به گفتن «نمی‌دانستم» اکتفا کند. هُمای کوچک، آشفته، موهای خود را چنگ می‌زد و با درد از رفتن مردش می‌نالید. گیسوان مواجش را با خشونت می‌کشید و برای فرهادش اشک می‌ریخت‌‌.

آخرسر از روی عجز نتوانست طاقت بیاورد بنابراین رو به والده، خروشین داد زد:

- زنیکه‌ی ریاکار‌! از همه‌ی شما بیزارم!

همین ها را گفت و از در بزرگ با پاهای برهـ*ـنه به بیرون دوید.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا