داستان قدرت ایمان و باور

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
شام اخر

بومی جوانی طی یکی از سفر های خود در خانه دوستش منزل کرده و شب را انجا میخوابد.


میزبان برای پذیرایی از دوستش غذایی با گوشت مرغ وحشی تهیه میکند.


هنگام صرف غذا مرد بومی سوال میکند: ایا این غذا از گوشت مرغ وحشی است؟ میزبان جواب میگوید:نه


مرد بومی پس از صرف غذا خداحافظی کرده و به سفر خود ادامه میدهد.


پس از گذشت چندین سال مجددا گذر مرد بومی به منزل دوستش می افتد.


میزبان از وی سوال میکند ایا خوراک مرغ وحشی را دوست دارد؟ مرد بومی میگوید این غذا از طرف جادوگر قبیله برای او منع شده


میزبان میگوید: غذایی که چندین سال قبل در اینجا صرف کردی مرغ وحشی بود.


ترس بر تمام وجود مرد بومی مستولی شده و شروع به لرزش میکند و در نهایت پس از بیست و چهار ساعت میمیرد!!


بزرگترین خطری که کیفیت زندگی مارا نابود میکند، افکار و باور های مخرب است. (انتونی رابینز)
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
یک اشتباه

دو بیمار به پزشکی مراجعه کرده بودند. قرار شد که پزشک تشخیص خود را در دو نامه ی جداگانه برای انها بفرستد.


پزشک به یکی از انها نوشت که حالش کاملا خوب است و هیچ بیماری خاصی ندارد.


به دیگری نوشت که وضع قلبش اصلا خوب نیست و برای افزایش طول عمر خود باید با کوهستان برود.اگرچه این امر کمک چندانی به او نخواهد کرد.


نامه ها به نشانی ها فرستاده شد. مرد سالم جوان این نامه را دریافت کرد که به سلامتش امیدی نیست،بی درنگ از کارش دست کشید و به کوهستان رفت و پس از چندی مرد!


مرد بیمار نامه ی دیگری دریافت کرد که حالش خوب است و هیچ بیماری خاصی ندارد و پس از چندی صاحب سلامتی کامل شد!


مصرف دارو همیشه لازم نیست اما ایمان به مؤثر بودن معالجه همیشه لازم است.(نرمان کازینز)
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
اکسیژن

مردی شبی را در خانه ای روستایی میگذراند و پنجره های اتاق باز نمیشد. نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.


نمیتوانست ان را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.


صبح روز بعد فهمید که شیشه ی کتابخانه ای را شکسته است و همه شب پنجره بسته بوده است. او فقط با فکر «اکسیژن» اکسیژن لازم را به خود رساند!!


شما انچه را که میبینید باور نمیکنید بلکه ان چیزی را میبینیدکه قبل به عنوان یک باور انتخاب کرده اید.(برایان تریسی)
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
افکار مرگ اور

«نیک سیترمن» کارمند جوان و پرشور راه اهن بود. مشهور بود که مرد فعال و پرکاری است. زن بسیار خوب،دو فرزند و دوستان فراوان داشت.


یکی از روز های تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد به خاطر سالروز تولد رییس میتوانند یک ساعت کارشان را زودتر تعطیل کنند. نیک درحالی که اخرین واگن قطار را وارسی میکرد برای چندمین بار در کوپه ای که یخچال قطار بود مبحوس شد.او که میدانست کارکنان انجا را ترک کرده اند و کسی نیست که به او کمک کند تا خودش را نجات بدهد،به وحشت افتاد.


انقدر با مشت به در کوبید که دست هایش خونین شدند و به دلیل ان همه فریادی که کشیده بود،صدایش گرفته بود. با توجه به اطلاعاتی که داشت ، درجه حرارت داخل واگن صفر بود. به ذهن نیک رسید که اگر نتوانم از اینجا بیرون بروم منجمد میشوم. او که میخواست همسر و خوانواده اش بدانند چه اتفاقی برای او افتاده،چاقویی پیدا کرد و روی کف چوبی واگن نوشت:«به شدت سرد است. بدنم دارد کرخت میشود. کم کم دارم به خواب میروم. اینها اخرین کلمات من هستند.»


روز بعد کارکنان قطار در واگن یخچال را باز کردند و نیک را مرده یافتند. ظاهرا همه چیز نشان میداد که او منجمد شده است و در اثر ان جانش را از دست داده است. اما حقیقت خبر این بود که یخچال واگن کار نمیکرد و حرارت در واگن 55 درجه ی فارنهات بود. نیک با نیروی افکار خودش جانش را از دست داده بود!!


ایا میدانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا کیست؟ بزرگترین دشمن شما، همان ذهنتان است.
افکار منفی در سر پروراندن، فکر و ذهن مارا به دشمن شماره یک ما تبدیل میکند. (باربارادی انجلیس)
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
کز خیالی،عاقلی مجنون شود

در زمان های قدیم،مکتبی بود که کودکان در ان درس میخواندند.این مکتب استادی داشت بد اخلاق و سختگیر.کودکی نبود که از دست استاد بد اخلاق،دل پر خونی نداشته باشد.کودکان همواره ارزو داشتند که استادشان حداقل یک بار بیمار شود و چند روزی در مکتب را ببندند و انهارا تعطیل کنند. اما استاد بسیار قوی بود و سالم و سرحال و هیچوقت بیمار نمیشد.


یک روز کودکان دور هم جمع شدند و با هم مشورت کردند که چه بکنند و چه نکنند، تا برای مدتی هر چند کوتاه از دست استاد بد اخلاق راحت و اسوده خاطر شوند.یکی از کودکان که بسیار زیرک و باهوش بود، تدبیری اندیشید.سر در گوش یارانش برد و گفت:«نقشه ای دارم که میتوانیم با اجرای ان برای مدتی از دست استادمان اسوده شویم.فردا من پیش از همه به مکتب میروم. وقتی وارد شدم،با تعجب میگویم : استاد خدا بد ندهد چرا رنگتان پریده است؟!»


کودک باهوش رو کرد به یکی از دوستانش و گفت:«وقتی من چنین بگویم،حتما استاد به فکر فرو میرود. ان وقت نوبت توست که....
چون در ایی از در مکتب بگو خیر باشد استاد احوال تو
وقتی نفر دوم هم چنین بگوید، استاد بیشتر در فکر فرو میرود و فکر میکند که واقعن کسالتی دارد و خود نمیداند.بعد نفر سوم است که از در مکتب وارد شود و...
ان خیالش،اندکی افزون شود کز خیالی، عاقلی مجنون شود
روز بعد کودکان،در بیرون از مکتب همدیگر را دیدند و حرف هایشان را با هم هماهنگ کردند و به طرف مکتب راه افتادند. پیش از همه کودک باهوش که نقشه را کشیده بود وارد شد....
او در امد گفت:«استادا سلام خیر باشد،رنگ و رویت زردفام»
گفت استاد:«نیست رنجی مرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا»
استاد با انکه حالش کاملا خوب و خوش بود، اما از شنیدن حرف کودک باهوش به حیرت افتاد و شکی در دلش پیدا شد که نکند من واقعن بیمار باشم و خبر نداشته باشم. ولی بعد به خود نهیب زد که ای مرد به حرف کودک خرد،روحیه ی خود را میبازی. اما....
اندر امد دیگری گفت اینچنین اندکی ان وهم افزون شد بدین
نفر سوم و چهارم و.....سی ام نیز یک به یک امدند و همان حرف را تکرار کردند. استاد دیگر یقین کرد که بیمار است و خود نمیداند.
همچنین تا وهم او قوت گرفنت ماند اندر حال خود، بس شگفت
استاد با خود گفت :«گیرم نفر اول و دوم اشتباه کرده باشند،ولی سی کودک که اشتباه نمیکنند.من حتما بیماریی دارم....»
پس دستور داد تا کودکان به خانه بازگردند و خود نیز به خانه رفت تا استراحت کند!!


هر اندیشه ای که از ذهن میگذرد و هر پاسخی که بر زبان می اورید،تک تک سلول های بدنتان به انها پاسخ میدهند.(لوئیز هی)
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

مدیر راهنما

مدیر اجرایی
پرسنل مدیریت
مدیر اجرایی
پلیس انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
235
پسندها
198
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
کتاب رمان
همه چیز به باور هایتان بستگی دارد

1) سال ها قبل برای مشاهده تاثیر قدرت فکر و باور بر انسان،ازمایشی روی تعدادی زندانیان داوطلب انجام شد.در این ازمایش،نخست چاقویی چوبی را روی پشت زندانی ها کشیدند.زندانیان نمیدانستند که جنـ*ـس چاقو از چوب است و برنده نیست.سپس مایعی به رنگ خون بر پشت انها ریختند و زندانی ها تصور کردند که خون از جراحت انها روان شده است.بسیاری از انها از هوش رفتند....!


2) به تازگی تحقیق مهمی در زمینه ی بیماری شیزوفرنی انجام شده است. یکی از موضوعات مورد برسی زنی بود که شخصیتی دوگانه اشت.قند خون وی در حالت عادی طبیعی بود،ولی پس از اینکه معتقد شد دارای بیماری قند است کلیه ی مشخصات بیماران دیابتی را پیدا کرد و «عقیده» او به صورت واقعی در امد!


3) مورد مشابه دیگری که بسیار مورد مطالعه قرار گرفته است این است که یخ را با بدن شخص در حال خواب مغناطیسی اشنا کرده و با قدرت تلقین ان را فلز گداخته وانمود ساخته اند و همیشه در محل تماس یخ،تاول و اثار سوختگی مشاهده شده است!!!


نکته: فردی که هیپنوتیزم میشود هیچ گونه اراده و اختیاری از خود ندارد و مستقیما بر اساس القائات فرد هیپنوتیزم کننده عمل میکند.اما ایا میدانستید همه ی ما انسانها در تمام طول زندگی خود در حالت هیپنوتیزم شدگی قرار داریم؟! نیرویی وجود دارد که همیشه ما از او دستور میگیریم. و بر اساس فرمان های او زندگی میکنیم.بله هر انسانی توسط نیروی باور و اندیشه هایش هیپنوتیزم شده است.و در واقع افکار ماست که با تسلط بر ما سر رشته زندگی ما را به دست گرفته اند.ما در انتخاب اندیشه های خود ازادیم. پس اندیشه هایی را انتخاب کنیم که در میدان نبرد زندگی ما را به جلو و پیشروی تشویق کند.


عقایدتان بر رفتارهایتان تاثیر میگذارند،پس اگر از زندگیتان راضی نیستید و احساس میکنید به انچه میخواهید ، دست نیافته اید باید باور های خود را تغییر دهید.
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...
بالا