داستانک نوش دارو بعد از مرگ| المیرا جوانمرد کاربر انجمن کتاب رمان

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 1*

روزی روزگاری مردی با نام غلام در گذشته هایی دور بود که خیلی تنها بود ولی اون به فکر خانواده یا دوستی نبود خوب حقم داشت چون اگر هم میخواست نمی توانست خرج انها را بدهد او در کنار تنهایی خیلی خیلی فقیر بود به تازگی حتی بعضی اوقات شام هم نداشت بخورد یک روز در همین روز ها صدای در بر خاست ان مرد که کسی را نداشت سوال اینجاست که چه کسی می تواند باشد؟؟...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 2*

غلام همونطور که در یک دست تیشرت داشت و با دست دیگر سعی می کرد دکمه شلوار خود را ببندد به سمت در حیاط کوچکش به راه و افتاد و با خود فکر کرد که چه کسی میتواند باشد ؟

***
(بعد از گشودن در)

غلام در را بست و همان دم در زانو هایش را دراغوش کشیده و سرش را بهش تکیه داده و به چند دقیقه پیش که صاحبخانه جوابش کرده بود فکر کرد و اندیشید که با این مقدار کم سواد و پول کمی که از کارش در میاره چکار میتواند بکند ؟...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 3*

تا غروب افتاب همان جا نشست و فکر کرد ولی وقتی دید که دارد وقت کارش میشود از جایش پاشد و به سمت خانه اش که از یک اتاق معمولی کمی کوچک تر بود رفت و در این راه کوتاه با خود عهد کرد که از فردا دنبال کاری اسان تر و پر درامد تربگردد او مرد تنبلی بود و همین طور زیاده خواهی بود در ان محله که تا الان زندگی می کرد کار زیاد بود برای کسانی با شرایط زندگی او ولی او به هیچ کدوم از کار ها اهمیت نمی داد در گذشته که تازه به این محله امده بود اسان ترین کار و کم در امدترین و بدترین را انتخاب کرد یعنی مواد فروشی ...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 4*

صبح شد غلام به دنبال کار از این مغازه به ان مغازه میرفت بعضی از مغازه دار های محله به خاطر زبون باز بودنش بهش پیشنهاد کار کردن میدادن ولی او مغازه و کار انها را مورد تمسخر قرار میداد و از کنار انها می گذشت تا غروب افتاب همین طور گذشت و باید می رفت سر کار و همین طور تصمیم داشت از کارش استفا بدهد و با پولی که با این چند روز کار به دست امده اجاره عقب مونده صاحبخانه را بدهد .


***
غلام خسته و کوفته دم در خانه رسید می خاست داخل برود که یادش امد باید اجاره اش را بدهد پس راه اش را کج کرد و روبه روی خانه کنار خانه اش وایستاد و چن تقه به در زد وقتی دید کسی جواب نمیدهد این بار بلند تر در زد که صدایی از پشت در گفت:
امدم مگه سر اوردی؟...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 5*

دو دقیقه نگذشته بود که در باز شد و از پشت درقامت صاحبخانه که یک مرد سال خورده بود پدیدار شد غلام با دیدن مرد سلامی کرد و گفت:
اومدم اجاره عقب افتاده خونه را بدم.
مرد نگاهی به سر تا پای غلام که خیلی هم لاغر بود کرد و گفت:
خوبه ولی اینو بدون که تا یک هفته دیگر باید خانه را خالی کنی .
غلام عصبی شد و نگاهی به مرد کرد و گفت:
من که اجاره ات را می دم دردت چیه؟
مرد نگاهی دقیق به چشمای غلام کرد وگفت:
دردم اینه که همیشه اجاره ات را دیر می دهی که هیچ جوری رفتار می کنی که انگار صاحبخانه ایی ادب هم که نداری ولی جدا از این ها پسرم داره ازدواج می کنه و من می خوام این جا را بفروشم پولشو بهش کادو بدم.
غلام حسودی کرد به ان پسر و سر همین گفت:
اون پسر بی ریخت و قیافت بلاخره ازدواج کرد معلوم نیست دختره چه عیبی داره که خانواده اش راضی شدن به پسر تو بدنش.
و پوزخندی بعد حرفش زد مرد اعصبانی شد شروع به داد زدن سرش کرد غلام هم بدتر هر داد مرد را با دادی بلند تر جواب می داد مردم و مغازه دار ها سعی در اروم کردنشون داشتن ولی مثل اینکه بی فایده بود یکم که اروم تر شدن صاحبخانه گفت:
تا فردا وقت تخلیه خونه را داری وگرنه زنگ میزنم پلیس تا وسایل ات را بیرون بندازن پسره بی ادب.
و پاشد و اوم به سمت داخل خونه اش قدم برداشت غلام هم که حس کرد غرورش داره خورد می شه داد زد:
نمی گفتی هم تخلیه می کردم پیرمرد.
و پاشد و به خانه اش رفت جمعیتی از مردم که جمع شده بودند یکم همان جا وایستادن و پچ پچ کردن و بعد چندین دقیقه رفتن...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 6*

غلام مانده بود چه کار کند و چگونه هم کار پیدا کند و هم خانه فردای ان روز وسایل کمی که داشت را در ساک کوچکش که تنها ساکی بود که داشت کرد و از خانه بیرون زد صاحبخانه اش را دید که دم در خانه اش تکیه بر در اهنین خانه داشت کوچه را تماشا می کرد مثل اینکه منتظر غلام بوده است غلام خانه را تحویل داد و پا به کوچه گذاشت بعضی از مردم محله باهاش خداحافظی می کردند و بعضی نصیحت که بیاد پیش اونا کار کنه و این غرور و تنبلی را کنار بزاره ولی اون حرف انان را رد می کرد بعد از خروج از محله با ان ساک کوچک از این دکه به ان دکه می رفت شب شده بود و هوا تاریک و غلام خسته و خواب الود جایی برای خواب نداشت چشمش به مردی افتاد که به سمت پارک اون بر خیابان می رفت و تنها کسی بود که دیده میشد به سمتش رفت و بازویش را گرفت و مرد را متوقف کرد مرد سوالی برگشت و گفت:
بله کاری داری ؟
غلام گفت:
بله می خواستم بدونم جا برای خواب سراغ دارید که با پول من بشه توش ساکن شم؟
مرد گفت:
چقدر داری حالا ؟
غلام دست در جیب کردو پول خیلی کمی بیرون اورد و نشان مرد داد و گفت:
اینقدر کافیه من همین را دارم؟
مرد نگاهی به چشمان قهوه ای و ریز غلام کرد و گفت:
چی میگی مرد حسابی با این فقط کارتون میتونی بگیری و روش بخوابی.
غلام خسته و در مونده گفت:
پس چیکار کنم؟
مرد گفت:
بیا من یک جایی سراغ دارم بدون پول هم میشه بری و استراحت کنی دست شویی هم داره
غلام خوشحال و کنجکاو با مرد راه افتاد وقتی به پارک رسیدن وسط پارک بودن که مرد به نیمکت اشاره کرد و گفت:
بیا اینجا بخواب و دستشویی هم داشتی تابلو ها را دنبال کن من دیگه رفتم .
و غلام را تنها گذاشت غلام اهی کشید و ساکش را با خستگی روی نیمکت گذاشت و دراز کشیدو سرش را روی ساکش گذاشت و به سه نرسیده خوابش برد چندروزی گذشت و اون ...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 7*

صبح ها یش را دنبال کار و خانه و شب ها یش را درپارک می گذراند همان یکذره پولی را که داشت امروز به پایان می رسید شب شد و ان با تکه نانی که دردست داشت نشست روی نیمکت و سرش را رو به اسمان کرد و گفت:
خدایا چرا یک فرصت بهم نمیدی تا خودم را بهت ثابت کنم تو چطور خدایی هستی اه.
و سرش را پایین انداخت و مشغول تکه نان کوچک شد بعد از خوردن رو به اسمان کرد تا شکایتی دیگر به خدا بکند که مردی سفید پوش با بال های سفید و زیبا دید که به سمت پایین و سمت غلام می رود با یک دست چشمانش را مالید که ببیند خواب است یا بیدار
وقتی دوباره نگاه کرد دید نیست نفس راحتی کشید و لب زد:
توهم زدم .
و سرش را پایین اورد تا اخرین لقمه نان را بخورد که همان مرد را روبه روی خود دید ولی این بار روی زمین ایستاده بود نه شناور در اسمان غلام گفت:
تو ...تو کی هستی؟؟
مرد گفت:
فرشته ای از طرف خدا که فرستاده شدم یک چیز ازت بگیرم و هر چی خواستی بهت بدم.
غلام چشمانش برق زد و گفت:
هر چی بخوام؟
مرد گفت:
هرچی بخوای در عوض باید یک چیزی بهم بدی.
غلام با یاد اوری اینکه هیچ چیزی نداره گفت:
من که چیزی ندارم؟
مرد گفت:
داری و او...
هنوز حرفش کامل نشده بود که غلام گفت:
باشه قبول.
مرد گفت :
نمی خواهی بدونی اون چیست؟
غلام گفت:
اهمیتی نداره برام
مرد گفت :
باشه ولی جای پشیمونی نیست
غلام گفت :
پشیمون نمیشم
مرد گفت:
بسیار خوب چی میخوای؟
غلام گفت:
کلی خونه با غذا وماشینی و پول و مغازه و جواهرات می خوام.
مرد گفت :
باشه بعدا میبینمت.
و پرواز کرد غلام اومد چیزی بگه که با یک پلک زدن خودش را در ماشینی دید به پشت سرش نگاه کرد پاکت های کاغذی دید سریع یک دانه اش را باز کرد که دید خانه ای با نام خودش را خوشحال اومد یکی دیگه را باز کند که جلوی چشمانش سیاه شد بی هوش شد وقتی چشمانش را باز کرد خود را معلق در هوا روبه روی خودش دید و خیلی تعجب کرد و ...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 8*

با خود اندیشید که چطور ممکنه که خودم را بتونم ببینم ؟ هنوزدرباره اش زیاد فکر نکرده بود که صدایی از پشت سرش گفت:
تو معامله کردی که یک چیزی را بدی و ارزو هات به جاش براورده شود خوب تو تنها چیزی که داشتی جانت بود .
غلام به پشت نگاه کرد که همان فرشته ای را که یکبار دیده بود رادید و گفت:
این قبول نیست تو گولم زدی
فرشته گفت:
نه من تورا گول نزدم می خواستم بگم چی داری ولی تو طمع چشمات و گوش هایت را کور و کر کرده بود ونمی خواستی چیزی را غیر از پول و ثروت تو ادم حریصی بودی تو زندگی ات و ناشکر و ناسپاس .
غلام هیچ چیز نداشت بگه زندگی اش شده بود شبیه یه مثال که قبلا درباره اش خونده بود نوش دارو بعد مرگ سهراب ...

پایان❤
 
بالا