داستانک داستانک نسل فراموش شده | نازنین براتی کاربر انجمن کتاب رمان

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
976
پسندها
1,152
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
بنام او
داستانک "نسل فراموش شده"
به قلم نازنین براتی

ژانر: اجتماعی
 

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
LV
1
 
نوشته‌ها
976
پسندها
1,152
امتیازها
478
جوایز
6
محل سکونت
اسمونا
آسمان ماتم گرفته و رخت مشکینِ عذا بر تن کرده بود. سوز ناجوانمردانه هوا بر استخوان هایش رسوخ کرد و رعشه بر اندام نحیفش انداخت؛ اما همچنان دو دستی پنجره را باز نگه داشته بود و به ماه می‌نگریست. تنها همدم این شب هایش؛)
ساعت ها در سکوت و خاموشی به آن یک تکه جواهر که میان ظلمات خودنمایی می‌کرد خیره شده بود؛ انگار که در ذهنش با وی صحبت می‌کند. با صدای آلارمی، تمامی افکاری که در سرش جولان می‌دادند را به گوشه ای راند، بی ان که پنجره را ببندد به سختی دل از تماشای ماه کند و به سمت موبایلش خیز برداشت. تا چشمش به نام دلداده‌اش خورد دلش لرزید و لبخندی پررنگ بر لبانش نقاشی شد. با ذوق، انگشتان ظریفش را روی کیبورد موبایلش به حرکت در می‌آورد و جملاتی از اعماق وجودش تایپ می‌کرد و می‌فرستاد و چندی بعد، جوابی باب میلش دریافت می‌کرد و سپس، با ایموجی قلب قرمز همیشگی‌ که خود هزاران هزار حرف عاشقانه در برداشت احساسش را بروز می‌داد. او خیلی‌وقت بود که در این دنیای مجازی تلخ و دوست‌داشتنی اش غرق شده بود.
مدت زیادی بود که تمامی عاشقانه‌هایش پشت این کیبورد کوچک لعنتی و چند دسته ایموجی تکراری شروع می‌شد و اخر شب هم خاتمه می‌یافت. بیچاره دخترک مدت‌ها بود در واقعیت خود را گم کرده و تبدیل شده بود به یک پروفایل و چندخطی بیوگرافی زیر اسمش. تمام فعالیت‌های این روز‌هایش که روزهای بهترین دوره از زندگی‌اش به حساب می‌آمدند در همان چهاردیواری که نامش را اتاق گذاشته بودند خلاصه می‌شد.
از وقتی سپیده می‌زد تا زمانی که بیش از نیمی از شهر به خواب فرو‌می‌رفتند، او در دنیای مجازی خودش سیر می‌کرد.
از شاد به واتس اپ، از واتس اپ به تلگرام، تلگرام به اینستا و... از این لایو به اون یکی لایو و این چرخه ادامه داشت و او اسمش را با خیالی خام گذاشته بود زندگی!
دخترک با شب بخیری کوتاه چشم بر جهان فرو بست و به خواب رفت. خواب دید روزها می‌تواند بی هیچ دغدغه ای بیرون برود و زیر نو طلایی خورشید، جست و خیزکنان بازی کند بی هیچ محدودیتی، فارغ از هر فکر و خیالی قهقهه بزند تا که جهان بشنود صدای خنده‌های واقعی از ته دلش را!
خواب دید بی هیچ ماسک و ضدعفونی کننده دوباره بیرون می‌رود و با دوستانش می نشینند و ساعت‌ها فارغ از هر درس و تکلیفی از روزمرگی‌های هیجان انگیزشان می‌گویند.
خواب دید هرچه می‌گوید به آسانی درک و پذیرفته می‌شود بی آن‌که بخواهد جواب سوال‌هایی را بدهد.
اما طولی نکشید که هوا روشن شد و دخترک از خواب خوش پرید. زمانی که به خود آمد و دریافت که آنها هیچ جز خواب و خیالی محال نبوده‌اند، دوباره خاموش گشت از هر شور و شوقی و اول از همه دست برد به سمت زندگی‌ای که با او به خوبی خوی گرفته بود.
پاور زندگی‌اش را فشرد و رمز را باز کرد و یکراست وارد شاد شد برای کلاسی دیگر...
و تمام روزش را همچو دیگر روزها، بی هیچ تغییری سپری کرد.
خود را خفه می‌کرد در درس و تکالیفش بی آنکه کمی درک شود و یا حق اعتراضی داشته باشد. به امید لحظه ای آسودگی خاطر به سراغ دلداده‌اش می‌رفت و دوباره ساعت‌ها با ماه درد و دل می‌کرد و تمامی این ساعات، در ذهن خود این را یادآور بود که چه فراموش شده‌می‌گردد میان این جماعت متظاهر به زنده بودن. او حتی درست به مدرسه نرفته است، درست نتوانسته است کودکی کند و نتوانسته طعم زندگی را بچشد.
می‌گویند دهه شصت نسل سوخته نام دارد؛ اما نسل او همان نسلی‌ست که مدت‌ها از یادها رفته اند. دخترکی از نسلی فراموش شده ؛)
پایان
 
بالا