داستانک شوخی کردم| المیرا جوانمرد کاربر انجمن کتاب رمان

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 1*

15 سالم بود که عاشق دختری شیطون شدم پسری جذاب بودم و خاطر خواه زیاد داشتم ولی من عاشق دختری مو مشکی شدم با چشمای ابی و شیطون همه چیز را به شوخی می گرفت و این موضوع یکم نگران کننده بود ولی ادم عاشق که این چیز ها حالیش نیست یک روز تنها داشت به خونه می رفت و من تصمیم گرفتم در اون روزحرف دلم را بزنم با هم حرف از درس زدیم و کلی چیز های دیگه مثل فیلم و سرگرمی دیگه که داشتیم به خونه اشان نزدیک می شدیم پس دستش را گرفتم و متوقف اش کردم...
 
آخرین ویرایش:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 2*

سوالی نگاهم کرد که با کلی تته و پته گفتم بیا با هم قرار بزاریم فقط دعا دعا می کردم که درخواستم را رد نکنه لبخندی زد و گفت:
باید فکر کنم .
دو هفته همین طور من دنبالش بودم و درخواست دوستی بهش می دادم یک روز در همین روز ها داشتم با دوستام حرف می زدم که امد و صدایم زد تعجب و هیجان و استرس تمام وجودم را گرفته بود وقتی رفتم وگفت که قبول می کنه که دیگه بال در اوردم یک سال تمام باهم بودیم که یک روز امد و گفت:
من دیگه دوستت ندارم بهتر همین جا تموم کنیم.
نابودی خودم را با چشم خودم دیدم اون توی این یک سال تمام زندگیم شده بود و دیوانه وار دوستش داشتم اون موقع هر کار کردم قبول نکرد دیگه کارم شده بود شبانه روز بودن کنار در خانه اشان اون مدرسه هم نمی امد ...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 3*

وقتی دیدم حتی زنگ نزد و از خانه بیرون نمی ره و مهم تر از همه مدرسه نمیاد تصمیم گرفتم دیگه غرورم را خورد نکنم پس دیگه دم در خانه اش نرفتم ولی عکسای دو نفره ای را که در این 1 سال باهم داشتیم نگاه می کردم وسط های سال بودیم یک ماه دیگه ازمون ها شروع میشد.
(یک ماه بعد)

لباس هایم را از کمد برداشتم و اتو کردم وقتی تمام شد صبحانه ام را خورده و لباس به بر کردم مدیر گفته بود امروز دانش اموز انتقالی داریم اونم کلاس ما یک دختر مهربون و درس خون الان هم وقت مدرسه عوض کردن بود اونم موقع امتحانات وقتی رفتم کلاسمون همه از نمرات دختره حرف می زدند مگه کار و زندگی نداشتن پووفف 10 دقیقه بعد تقه ای به در خورد و مدیر وارد شد و به در تکیه داد و گفت:
امروز می خوام دانش اموز انتقالی را معرفی کنم لطفا مثل یک دوست باهاش رفتار کنید .
و دستش را به بیرون برد چون فاصله صندلی ها و در زیاد بود نمی دیدیم چیکار دارد می کند چندی بعد دستی در دستش قرار گرفت و مدیر صاحب دست را به داخل راهنمایی کرد...
 
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 4*

و گفت :
راحت باش بیا تو .
صاحب دست دختری با چشمای کشیده و سبز و مو های بلند و بور بود کلا خیلی زیبا بود حتی دخترای کلاس هم محوش شده بودن دختر سلامی کرد و گفت:
من لیانا هستم دانش اموز انتقالی.
همه سلام دادیم بهش مدیر گفت:
یک صندلی انتخاب کن .
نگاهش چرخید و چرخید تا که روی من ثابت موند و لبخند ملیحی زد و گفت:
اونجا .
و به صندلی کنار من که جای خالی مهسا بود اشاره کرد اون روز لیانا کلی دوست پیدا کرد و سعی کرد با منم دوست شه ولی وقتی دید مایل نیستم بیخیال شد یک هفته گذشت که مدیر توی کلاس خبر داد مهسا می خواهد بیاد حالم خیلی خراب شد و بدون توجه به کسی بیرون زدم لیانا هم دنبالم امد و صدایم می زد وقتی به یک جای خلوت رسیدم واسه اولین بار یک قطره اشک ریختم که لیانا متعجب بهم نگاه کرد خیلی حالم بد بود و لیانا انگار فهمید که پرسید چیزی شده؟ و همین جمله کوتاه کافی بود تا همه چیز را درباره مهسا توضیح بدم اون هم خیلی دل داریم داد از اون رو باهم دوستای خوبی شدیم نمی دونم چی شد ولی من دوباره عاشق شدم ولی اینبار نه عاشق مهسا بلکه لیانا شدم نمی دونستم چطور بهش بگم ولی اینبار نمی خواهم خورد بشم و لیانا را هم از دست بدم پس رفتم حلقه ی زیبایی گرفتم و به لیانا زنگ زدم و واسه شب توی یک رستوران خوب دعوتش کردم...
 
آخرین ویرایش:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 5*

قبول کرد و من رستوران را رزرو کردم منتظرش شدم سعی کردم از قبل تر زیبا تر باشم پس به ارایش گاه رفته بودم و ارایش گر مدل موی زیبایی زده بود برایم و کت و شلوار کرم که جذاب ترم کرده بود به تن داشتم نیم ساعت به قرارمان مونده بود پس به اینده ایی که اگه قبول کنه باهام عروسی کنه فکر کردم من و اون هم سن هم هستیم پس هم را درک می کنیم و پدرم یک شرکت به نام من ساخته و گفته دانشگاه رفتی میشی مدیر اونجا پس تا یک سال نامزد هم می مونیم چون فقط یک سال تا دانشگاه مونده داشتم فکر می کردم که دستی روی شانه ام قرار گرفت متعجب به صاحب دست نگاه کردم که لیانا را دیدم مگه چقدر در فکر و خیال بودم؟ به ساعت نگاه کردم اوه دقیقا سر موقع رسیده بود وقتی سلام کردیم و شروع به حرف زدن کردیم در اخر که حرف کم اوردیم گفت:
دلیل خاصی داره این دعوت
شبانه؟
گفتم:
بله ولی باشه بعد غذا و گارسون را صدا زدم بعد از شام شده بود و اون منتظر دانستن دلیل برای دعوتش چون گفتم دلیل خاصی داره حتما کنجکاو شده از روی صندلی بلند شده و رفتم سمت صندلی اش و دوتا دستش را در دستانم گرفتم و با ملایمت بلندش کردم و اون بدون حرف و فقط کنجکاو و متعجب نگاهم می کرد دستانش را ول کردم و دست در جیب بردم جعبه کوچک و مخملی شکل را بیرون اوردم و جلوی پایش زانو زدم و در جعبه را باز کردم و شروع کردم از عاشق شدنم و اندازه عشقم بهش و در خواست الانم یعنی نامزدی کردن مان گفتم مات دستانش را که در موقع حرف زدن از بهت روی دهانش گذاشت بود اروم برداشت و با کلی من من گفت :
اما مهسا چی؟
گفتم:
مهسا برای من دیگه مرده اون من را دوست نداشت و گولم زد و من را به مسخره گرفت .
و بعد اروم گفتم:
ایا در خواست من را قبول می کنی ؟
مردد نگاهم کرد و گفت :
اره ولی اگه مهسا بیاد و من را ول کنی چی؟
گفتم :
تو واسه من عشقی و معصوم هیچ کس جای تورا نمی گیرد مخصوصا اون مهسای نامرد.
با ذوق گفت:
خوب پس قبوله .
از روی زمین بلند شدم و دراغوشش گرفتم و گفتم:
عاشقتم لیانای من.
که گفت:
منم.
انگشتر را باعشق در انگشتش کردم و ازاون روز به بعد من و اون همش باهم بودیم یک روز که سر کلاس داشتیم با لیانا در گوش هم دیگر پچ پچ می کردیم اقای مدیر اومد و گفت:
یک سوپرایز دارم براتون...
 
آخرین ویرایش:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...

Elmira

گوینده انجمن
گوینده انجمن
LV
0
 
نوشته‌ها
210
پسندها
209
امتیازها
128
جوایز
1
محل سکونت
مشهد
پارت 6*

دست از پچ پچ کردن برداشتیم و منتظر به مدیر نگاه کردیم یکی از پسرای کلاس از ته کلاس داد زد :
سوپرایزتون چیه ؟
مدیر گفت :
چیه نه بهتره بگی کیه خوب خوب معرفی میکنم مهسا هاشمی خوش اومدید.
مهسا با جیغ و خوشحالی داخل شد ولی من و لیانا کپ کرده بودیم نگاه مهسا بین همه چرخید و روی من ثابت موند و با خنده دوید سمتم و خودش را از لای صندلی لیانا و من رد کرد و دستش را دور گردنم انداخت و گفت:
وایی چقدر دلم تنگ شده بود برات.
من لیانا کپ کرده بهم دیگه نگاه کردیم بعد بهش با چشم التماس کردم مهسا را از من جدا کنه اونم قبول کرد بلند شد منم بلند شدم که مهسا بیشتر خودش را بهم چسبوند و با صدای بلند که دانش اموز ها بشنوندگفت :
دلت برام تنگ شده بود ؟
بی تفاوت نگاهش کردم و مثل خودش با صدایی رسا گفتم:
نه تو گفتی باهم بهم بزنیم و تو من را دیگه دوست نداری مهسا چرا باید دلم برایت تنگ میشد؟
و بدون کمک لیانا مهسا را از خودم جدا کردم که مات نگاهم کرد و با همون صدا گفت :
اما من فقط شوخی کردم .
گفتم:
شوخی اونم سر همچین مسئله ای تو اون موقع رفتی و بعد الان بعد از این همه وقت که نه زنگ زدی بهم و نه مدرسه اومدی و نه خونه بودی .
گفت:
خوب مسافرت بودم و کار بدی هم نکردم فقط یک شوخی بود یکم با جنبه باش.
و بچه ها که تا الان ساکت به حرف ما گوش می دادن حرفش را تایید کردن که دیگه از کوره در رفتم و گفتم:
شما چه می دونید چه اتفاقی افتاده الان می گم و بعد شما قضاوت کنید که حق با کی هست.
و از اشنایی با مهسا تا همین امروز و حس و حالم گفتم جاهایی که درباره حسم به لیانا و نامزدی مون می گفتم رنگ مهسا قرمز و بنفش میشد وقتی تموم شدنگاهم را مستقیم به مهسا دادم وبعد روی تک تک بچه ها حتی مدیر و لیانا چرخوندم و با تمسخر داد زدم:
این فقط یک شوخی بود...
و مکثی کردم و با صدای اروم تری ولی می دونستم صدام به همه می رسه گفتم :
شوخی بود.
و دست لیانا را گرفتم و از کلاس بیرون زدم الان دیگه مهسا مهم نیست فقط لیانا مهم هست، فقط لیانا...

پایان❤
 
آخرین ویرایش:
  • پسندیدم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Naz...
بالا