داستانک داستانک آدمک | نازنین براتی کاربر انجمن کتاب رمان

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
ارسالی‌ها
794
پسندها
962
دست‌آوردها
328
محل سکونت
اسمونا
🕊بنام او🕊

داستانک ادمک
به قلم: نازنین براتی
ژانر: اجتماعی
 
  • عاشقشم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Imzhrw.sl

Naz...

مدیریت کل انجمن
پرسنل مدیریت
مدیریت کل انجمن
ارسالی‌ها
794
پسندها
962
دست‌آوردها
328
محل سکونت
اسمونا
کودکی با چشم هایی سرخ که نشان از گریه بودند، از چهار راه اول عبور کرد. خیابان ها آنقدر خلوت بودند که تنها، سکوت و خاموشی در آنها بیداد می کردند. گَه گاهی ماشینی هویدا میشد و ثانیه هایی بعد، انگاری که هیچ وقت گذر نکرده است. خیابان همان طور مسکوت و غرق در خاموشی! نگاهی به قرص کامل ماه انداخت که چگونه یکه و تنها بر تخت آسمان پادشاهی می کرد. سیاهی محض همچو تمامی شب ها تازین زده بود بر بوم آسمان؛ اما نمی دانست چرا امشب برایش فرق دارد. مگر امشب نیز یکی از شب های خدا نبود؟ مگر مانند همیشه نباید سر بر بالین سرد خیابان می گذاشت و چشم فرو می بست بر جهان؟ چه چیزی بر دل او انداخته بود امشب قرار است متفاوت باشد؟ آه جانسوزی از نهادش بلند شد. بخارها پیش چشمانش به رقص در آمدند. نقشی زدند برهوا و سپس محو شدند. دستی به لباس های پاره و کثیفش کشید و به سختی قدمی کوتاه برداشت‌. نگاهش به کفش هایی بود که تنها، نام کفش را یدک می کشیدند واگرنه که به تکه پارچه ای کهنه می ماندند. بر روی دست های نحیفش چندین جای خراش نمایان بود که ندا از آوارگی او میداد. ناگهان اطراف او هاله ای روشن ایجاد شد. کودک ایستاد! شکمش هزارباره ناله سر داد و باعث شد دوباره بلور شفافی از اشک هایش، گونه سرخ سرمایش را تر کند. چشمان گرد توفانی اش را به داخل رستورانی که مقابلش توقف کرده بود دوخت. زن جوانی با لباس هایی فاخر، با طمانینه تکه گوشتی را به چنگال می زد و به دهان می برد. آب دهان کودک به راه افتاد. قدمی جلو رفت و دستانش را روی شیشه تمیز رستوران قرار داد که صدای فریادی شنید.
- آهای موش کوچولوی کثیف چی کار داری میکنی؟ از این جا برو!
کلمه موش کثیف چندین بار در ذهنش اکو‌وار تکرار شد. آب دهانش را به سختی فرو داد و بی توجه به اخطار آن مرد، دوباره به زنی که حال، با حالتی عجیب او را می نگریست ملتمس نگاه کرد. در دلش کورسوی امیدی پیدا شد که به او ندا می داد قرار است شام امشبش تکه گوشتی باشد. لبخندی زد و روی شیشه خم شد و "ها" کرد. بخار که سطح آن را پوشاند، بلافاصله با نوک انگشت از سرما سر شده اش، آدمک خندانی را نقاشی کرد. از میان چشم های آدمک خندان، زن را نگاه کرد. زن، دست پاچه و انگاری ذوق زده دست در کیف چرمش فرو برد و موبایلش را از آن خارج نمود. کودک، مات و مبهوت تماشایش کرد. زن، عکسی از سوژه مورد نظرش که همان آدمک بود گرفت و در صفحه مجازی اش با اندی فالوور به اشتراک گذاشت. به عنوان کپشن اضافه کرد:
آدمک آخر دنیاس بخند...آدمک مرگ همینجاس بخند...دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذیه ماست بخند...آدمک خرنشوی گریه کنی، کل این دنیا سراب است...بخند!
و سپس سند را لمس کرد. عکس به اشتراک گذاشته شد و n تا لایک خورد، غافل از چشمان مواج و لب های ترک خورده از تشنگی و گرسنگی که در پشت چشم ها و لب های خندان آدمک پنهان شده و چشم انتظاری مقداری غذا بودند. عکس،nتا بازدید داشت فارغ از چشمان مظلومی که در نیمه های سپیده دم، در گوشه ترین نقطه تاریک و مبهم شهر، بر روی ظالمانه های دنیا برای همیشه بسته شدند.
آدمک، آن خدایی که بزرگش خواندی...
بخدا مثل تو تنهاس...بخند ؛)
 
  • عاشقشم
واکنش‌ها[ی پسندها]: Imzhrw.sl
بالا