داستان عشق

  1. Admin

    داستان خراش های عشق

    چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. ناگهان، مادر تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کند. وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند،...
بالا